خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ  تنیده

بسم الله



خیالی خودکامه
در هم تنیده بالا می رود
تا به وصال برسد...




طبقه بندی موضوعی
پیوندها

تو نوشت

دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۹:۲۷ ب.ظ


ماه هاست که تو را در خودم حس نمی کردم. نمی دانستم کجایی و چه می کنی! اصلا هوای تو در حوالی من نمی وزید. قلبم خالی بود از چیزی به نام "تو"!

اما امروز....

گل ها رو به زوال می رفتند. دلم نمی خواست سهمشان کنار زباله ها باشد !

دیوان شعر را برداشتم، بی هیچ وسواسی شعرها را گشودم و گل ها را پرپر کردم...

شعری نمی خواندم، چون خود را لایق نمی دیدم..

اما نمی دانم چه شد، ناگهان در باز شد و تو آمدی..

دست هایم یخ کردند، مشتم پر بود از برگ های گلی که وصال با تو را به شعر ترجیح دادند..

مشتم را  خالی کردم، پر شدنی نبود وسعت دستانت..

دیوان را به دست گرفتی و شعر را خواندی، از دردواره های قیصر بود...

خندیدی: هنوز درد میکشی؟

گلویم تیر کشید برای گفتن هر نوع جوابی! فقط نگاه پر از اشکم را به زمین دوختم..

از کدامین درد باید با تو میگفتم؟

اشک ها به اختیار من نیامده بودند که به اختیار من نغلتند!

دست زیر چانه ام بردی و سرم را بالا آوردی، هنوز می خندیدی..

خواستم بگویم درد من نبودن تو است! 

اما...

اما لال بودم و تو بی هیچ لرزش صدایی گفتی : می دانم!

دلم گواهی نداد که می دانی، آخر نمی دانی درد بی "تو" بودن چه دردی است!

انگشتانت شروع به دزدیدن اشک ها کردند...

دیوان را بستی و مشتت را بالای سرم باز کردی، گفتی: گل ها را باید فقط به عشق گلی دیگر پرپر کرد، نه ابیات دیوان ها!

خندیدم، کاری که تو خواستارش بودی!

دیوان را به قفسه بازگرداندم..

برگشتم، اما تو دیگر نبودی..

باز سهم من بی تو نفس کشیدن بود...

می دانی

می خواهم ورق به ورق دیوان را گلباران کنم برای برگشتن تو...






#احلام_نوشت







پ.ن: عکس و نوشته ای بود که پیش ترها ایجاد شده بود. امشب آمدند جلوی چشمم..



+ من ار چه عاشق و رند و مست و نامه سیاه

   هزار شکر که یاران شهر بی گنهند




موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۱۷
احلام

نظرات  (۴)

به عشق مستی و رسواییم خوشست از آنک
نکو نباشد با عشق زهد ورزیدن
پاسخ:
حالت سوخته را سوخته دل داند و بس....

اندوه بزرگیست زمانی که نباشی....
پاسخ:
شاید باید گفت: این نیز بگذرد...
۱۸ آبان ۹۵ ، ۱۶:۳۱ پلڪــــ شیشـہ اے
گریه ...
پاسخ:
از پلک های شیشه ای اشک های کریستالی چکیدن!
چه شود...
بی همگان به سر شود
بی  تو  به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم
...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">