خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ  تنیده

بسم الله



خیالی خودکامه
در هم تنیده بالا می رود
تا به وصال برسد...




طبقه بندی موضوعی
پیوندها

بیستمین پرده شب جمعه

جمعه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۰۹ ق.ظ


لات نبود ولی خیلی هم آدم روبراهی نبود. نمازها یکی درمیون به خوش خوشان دل بی صاحبش خونده می شد. دل بی صاحب از زبان من نیست ها! از زبان خودش می گم. خودش هر چه می شد می گفت این دل بی صاحب هیچی سرش نمی شه. زیاد به پر و پای مجید پیچید. می گفت بیا پیاده تا کربلا بریم. مجید خطش خیلی خراب تر بود. مست قهاری بود. اصلا معلوم نبود چرا اصرار داشت با مجید بره. آخرش هم تنها رفت. پیاده. همه گفتیم دو تا شهر نرفته از سرش میافته و بر می گرده. آخر هیچ کاری و تمام و کمال نخواسته بود. حتی اونقدر که سینه برای شمسی می درید و خاطر خواهی اش قلمبه شده بود آنقدر زود خوابید که، مضحکه خاص و عام شد! یهو گفت شمسی رو نمی خوام، اصلا هیچ زنی رو تو زندگیم نمی خوام! یه ننه داشتم که اونم تو سینه قبرستون جاش خوبه خوبه!

چند روزی همه منتظرش موندیم ولی وقتی کار به سال کشید گفتیم جمال توی یه شهری سرش به سنگ خورده و مونده گار شده یا اینکه اصلا تلف شده. آخه اهل کربلا نبود. مجیدم که چند ماه بیشتر دووم نیاورد! تو سیاه زمستون تو حوض خونه خودش یخ زده بود و مرده بود! از بس که سیاه مست بود! اما بعد سه سال که حاج سیار از کربلای سومش برگشت ورق خاطره های ما هم برگشت. جمع شدیم و رفتیم دست بوسی، حاج سیار سرشو انداخت پایین و گفت: جماعت من کربلایی جمال رو دیدم. گفتیم کربلایی جمال کیه! گفت جمال خودمون رو می گم. حاج سیار وقتی داشت تعریف می کرد همه مثل بچه ی زر زروی زری خانوم داشتیم زار می زدیم.

جمال به دعوت خود ارباب رفته بود! ارباب گفته بود مجیدم با خودت بیار! ولی جمال نتونست حریف مجید بشه! وقتی جمال می رسه کربلا یکی از خادمای حرم که می بینه جمال در این خونه رو ول نمی کنه می بردش خونه! کم کم جمال اهلی اونجا میشه و ازدواج می کنه و حالا هم خادم حرم شده!

گاهی که از کنار خونه ی مجید می گذرم(البته بهتره بگم بیغوله، چون چیزی جز ویرانه ای برای تجمع معتادها نیست) با خودم میگم آدم باید خیلی بدبخت باشه که ارباب صداش بزنه و راحت بگه نه! خوشبحال جمال که دلش صاحبدار شد








+زندگانی نتوان گفت حیاتی که مراست

  زنده آن است که با دوست وصالی دارد..


سعدی





موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۲۰
احلام

نظرات  (۹)

چه قشنگ بود

این پرده شبا داستانه دیگه؟
پاسخ:
داستان بود
۲۰ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۲۴ پلڪــــ شیشـہ اے
واقعی بود؟ یا یه خیال دلبر؟
پاسخ:
خیال خیال فی البداهه
یک قدم مانده به تو باز به دام آمده ام...

پ.ن: یه دنیااااا غصه. 

پ.ن تر: دل بی صاحاب زیاد دووم نمیاره سید...دل بی صاحابی که به دام افتاده باشه که .....
پاسخ:
خود صاحب میاد سراغ ما، فقط یکم حواس جمعی می خواد

تو دلت شعر گیر کرده ها امشب :)
عالی بود.
آفرین.
خوش به حال جمال....
پاسخ:
خوش بحال جمال صفت ها
۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۴۹ پلڪــــ شیشـہ اے
:)
پاسخ:
:)))
اى با خیالت از رهایان ما رهاتر
از هر دو عالم در کمندت رسته تر ما...
پاسخ:
چه شعر والایی

ممنون
۲۲ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۱۲ بلاگر آرام
دوست داشتم بخونم چرا اینجور آدمی رو حضرت دعوت کردن. این توش نبود...
ولی قشنگ بود :)
پاسخ:
توی زندگی همه از این فرصت ها هست
از این دعوت ها
خوب نگاه کنی دیده میشه

ممنون :))
داستان قشنگ و خوبی بود. :)
پاسخ:
اوهوم :)

خیلی خوب بود...خیلی...دم قلمت گرم واقعا..

 

کاش دل بی صاحاب مام ....

اهلی کربلا...آه..آه..آه..

 

این پرده عجیب به دلم نشست کربلایی احلام...

پاسخ:
این پرده ها مال من نیست
خود ارباب می داند و شما

کربلا نصیبتان

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">