خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است







بعد از سال ها قلم مو به دست میگیرم و خلق می کنم. خالق بودن شاید بهترین لذت هاست! زیر لب می گویم چقدر دارد به خدا خوش می گذرد :)










پ.ن: اولین بار است که دارم روی پارچه طرح میزنم. آن هم با سرماخوردگی و دستمال کاغذی و بخور :) خیلی هم خوب است، حق نقد ندارید :))


عکس: صرفا تمرین است و تمرین!!!





دم گوشی: دیگر هیچ لباس و پرده و پارچه ای در امان نخواهد بود، لاریب فیه! :)



۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۳۳
احلام


وارد سنگر می شوم. بوی سرداب های قدیمی را می دهد و  بویی دیگر که مثل مته مغز استخوانم را سوراخ می کند. بوی مُشک است، بویی که تحملش سخت است اما می نشینم. خودش وعده داده که اینجا منتظرش باشم. فکر می کردم یک سنگر باید پر از سربند و قرآن و سجاده ای و.. اما هیچ چیز نیست جز مشتی خاک سفت شده در میان گونی هایی که عن قریب است روی سرم  تار و پود بترکانند! پاهایم را می چسبانم به شکمم تا جا باشد برای نشستنش! آمدنش به درازا می کشد. دلم می خواهد  چادرم را روی سرم بکشم و خودم را به خواب بزنم. درست کاری که در اتوبوس کردم به هوای خوابی که هیچوقت به چشمم نیامد. هر چند اینجا نیازی به کشیدن چادر نیست، نوری نیست تا چشمان بسته ام آن را ببیند یا چشمی بتواند من را دید بزند! اما دستم زودتر از این تحلیل ها دست به کار می شود و چادر را روی صورتم می کشد. سنگریزه هایی که از ورودی سنگر می ریزند حکایت از کسی دارند که دم سنگر ایستاده! پوتین هایی می بینم که جلوی سنگر درآورده می شوند. لحظات انتظارم به پایان نمی رسد، چون او داخل نمی آید. معلوم است که همان بیرون نشسته است. سلامش را سلام می دهم و سکوت حاکم می شود. می دانم اگر شروع به حرف بکند دلم نرم می شود و تمام حرف هایم گم می شود. بوی مُشک دارد اذیتم می کند. ازش می خواهم که اجازه دهد از سنگر خارج بشوم. اما وعده مان را یادآوری می کند که قول داده ام در سنگر بمانم. تا من خودم را لعن کنم برای این قول، او شروع می کند. اصلا نمی دانم چطور می رود سر قضیه ی کوچه! یکهو می بینم وسط معرکه ای هستم که مادری هست و پسری خُرد که در آغوش مادر گریه می کند. صدایش می لرزد، گویی کوه دردش را با کلمات جابجا می کند. می گوید: می دانی، من داغدار لحظه ای هستم که مادرم در آن کوچه  به زمین خورد! می دانی، مادرم بلند شد اما چه بلند شدنی؟! .....
دست و پایم را گم می کنم وقتی اینطور روضه می خواند. دارد فریاد می زند و من مطمئنم صورتش جای خشک ندارد. سنگریزه های سنگر با فریادش تکان می خورند و اشک های من کفاف آرام کردنشان نیست. معلوم است که به او عادت دارند. بالاخره سکوت حاکم می شود. خم می شوم تا سری از سنگر بیرون ببرم، اما دستش را جلو می آورد و می گوید: قول دادی! آرام پوتین هایش را می پوشد و بند زبان من قفل شده! آخرین کلام را می گوید: ما مجنون نیستیم، ما داغدار مادریم!
حالا من هستم که با سنگریزه های سنگر همراهی می کنم.....


                 








پ.ن: این متن از آن متن هاست که هیچکس جز نویسنده درد به دنیا آمدن کلماتش را درک نمی کند. هیهات









عکس نوشت: عکس متعلق به امروز است. سکوتی سکرآور در بهشت حضرت مادر حاکم بود که هیچ قابل وصف نیست.





۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۴۸
احلام


رسم بر این بود که دو کنده ی زانو به ادب در برف فرو بریم و دست به دعا برداریم که ننه سرما دامن تکانده تا دل زمینمان از فرط پر آبی به قار و قور افتاده. رسم بر این بود که فرش های دستباف زن خانه با دو چماق مرد خانه روی پشت بام ها کتک می خورد و بچه ها توی خاک اش مسابقه ی سرفه کردن برگزار می کردند. رسم بر این بود پارچه ها زیر چرخ خیاطی دل ای دل ای کنان دوخته می شدند برای تن کودکان بازیگوشی که از سابیده شدن در حمام آخر سال برق می زدند. رسم بر این بود که خاک گلدان ها و باغچه زیر و رو می شد تا دل زن خانه از دیدن گل های بهاری شان زیر و رو شود. رسم بر این بود که همه ی ندارهای عالم در شب عید به مدد همسایه هایشان سبزی پلو با ماهی بر سر سفره هایشان بیاید... و بسیار رسم های دیگر که این روزها به نبودشان عادت کرده ایم و این طبیعت جهان است که رسم های گذشته نو بشوند. رسم های نو برای کودکان ما هنوز جذاب و پر رنگ و لعاب است و برای ما بزرگ ترها معناهای دیگری دارد. اما مسیر اسفندمان چیزهایی کم دارد انگار!! بازارهایمان پر است از آدم هایی که مصرف را خوب می دانند و خانه هایمان پر است از کارگرهایی که خانه ی ما را می تکانند تا به خانه هایشان رنگ شب عید را ببرند.  مرد خانه مان اعصابش روی ریل هزینه ها خرد شده و زن خانه مان زیر ریل مصرف گرایی! ما اسفند را به سرعت می گذرانیم با تمام بدو بدو های عالم بی آنکه بدانیم چرا برف از آسمان امسالمان کم بارید و درخت جلوی خانه مان دقیقا چه ساعتی به بهار سلام گفت و اولین جوانه ی سرسبزش را زد! ما اسفند را می گذرانیم با لیستی از خواستنی های سر به فلک کشیده، بی آنکه بدانیم هستند هنوز کسانی که لیست خواسته هایشان کوچک است، اما جیب کارت اعتباری شان خالی خالی است!








پ.ن: رسم بر این است که قلب آدمی با محبت به آدمیان زنده تر می شود.اگر به قلبمان نرسیم، حسابی می گندد!








+ نوشته شدن متن با سرعت (آنتراکت بین خانه و تکاندن هایش) :)

عکس خود انداز :)




۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۰۱
احلام



این روزها اکثر خانه ها از صدر و ذیل تکانده می شوند. خانه چه کوچک باشد چه بزرگ، فقیرانه باشد یا شاهانه، فرقی در تکاندنش نیست! نیرویی در بهار و نشاطی در عید نوروز هست که کسی نمی تواند از زیر بار تکاندن خانه اش در برود. این روزها یک چیزی هست که مرا به خاطره تکانی انداخته است! شاید همان نیروی بهار خواب آور باشد :) دفتر و دستک های قدیمی، کتاب های نوجوانی و یادداشت های خرچنگ قورباغه! بسیاری روانه زباله دانی می شوند اما عده ای اصرار دارند که بمانند، ولو تا خاطره تکانی بعدی! شاید هیچ چیز تلخی وجود نداشته باشد و حتی حلاوتی از یادآوری سادگی ها و افکار و ایمان گذشته ها! اما یک چیز را نمی شود به زبان نیاورد: اَه یادش بخیر کجا سیر می کردما! بگذارید کمی از چیزهایی که سال ها بود نگاهی بهشان نکرده بودم را برایتان نام ببرم! یکی شان تعدادی وصیت نامه بود که از خواندنشان هم متعجب شدم و هم خندیدم! حتی اولین وصیت نامه ای که در یک کاغذ یادداشت رومیزی در چند جمله نوشته ام! خوب یادم است آن روز اردیبهشتی سال 85 را! وقتی از خواب بیدار شدم حس مرگی به سراغم آمده بود، به اولین کاغذی که رسیدم چند کلمه نوشتم و روی وسایلم گذاشتم چون واقعا فکر می کردم امروز دیگر آخرین روز من است :) اما آخرین روز نبود و تا امروز که نهم اسفند 94 است کش آمده است. وصیت نامه های دیگر گاه طویل و گاه کوتاه بودند و من خوب دلایل کوتاهی و بلندی شان را می دانم! تعدادی روزانه نویسی پیدا کردم که همه اش خطاب به حضرت صاحب بود! باورم نمیشد روزگاری گزارش  اعمال داشتم خدمت حضرت صاحب (کاری که سال هاست به خاک سپرده شد، و صد حیف که حتی به صورت زبانی هم فراموش شده) مشتی کاغذ کج و کوله که دربردارنده ی مکالمه ی بین دوستان در کلاس های حوصله بر دانشگاه است (خودم هم نمی دانم چطور این برگه ها جمع آوری شده!!!) و چه کلمات حکیمانه ای :)) تعدادی نامه یافتم که دوستان به من یا من به دوستان نوشته ام، که اغلبش به بحث و جدل و به رخ کشیدن فضل و افاضات گذشته است! چندتایی نوار کاست، تعدادی تقویم قدیمی که پر از شماره است! تعدادی دفتر که پیاده سازی سخنرانی ها است ( چه کارها می کردیم واقعا، در حال حاضر فقط سخنرانی های شیخنا یادداشت می شود و چند جلدی دفتر را به خود اختصاص داده که گنجینه ی عظیم ده ساله است) حتی مشتی خاک پیدا کرده ام از فکه (قدیم تر ها از لیز خوردن خاک رمل گونه اش در دستانم تمام غم هایم از بین می رفت)  دفترهای پر از عکس بناهای تاریخی و گردشگری ( این را دیگر نمی توانم هیچ جای دلم بگذارم) :)) دفتر شعری که مربوط به دبیرستان است اما نه به سبک دخترانه های صورتی (عارفانه و کلی عاشقانه) آن روزها حتی حافظ را هم به خوبی نمی شناختم. حجم بالایی از برگه های پرینت گرفته شده از بیانات رهبری، که هایلات کشیده شده اند (اصلا نمی فهمم این ها را چرا دور نمی اندازم؟؟ ) و خیلی و خیلی چیزهای دیگر که گفتنش هر چند برای من شیرین است اما برای شما حوصله بر است. و اما یک کاغذ که حتی فکر نمی کردم هنوز هم سرپا باشد. کاغذی که لای الهی نامه ی قدیمی علامه حسن زاده آملی پیدایش کردم. کاغذی که حاوی شعری از سیدحمیدرضا برقعی است. ترکیب بندی که از روی وبلاگ پرسه در خیال با عجله  روی کاغذ نوشته شد و هیچ وقت دور نیانداخته شد! کاغذی که با ما من در جیب مانتو و کیفم ماه ها چرخ خورد و خوانده شد! کاغذی که در تمام تب و تاب هایم با حرم بانو گذشت و گاه و بیگاه در خلوت و در بین اغیار خواندمش! کاغذی که بارها در باران خیس شد، اما از دست و بال من گم نشد!



 






پ.ن: اما چند سالی است که تمام خاطراتم در یک هارد 13 در 9 سانتی متری جمع می شوند و من هیچ حلاوتی درونشان حس نمی کنم! هیچ خطی روی کاغذ نوشته نمی شود و هیچ شعری جمع نمی شود! و هیچ شنیده ای روی کاغذی دائمی ثبت نمی شود! کادر 20 سانتی متری گوگل دارد همه چیز به من می دهد!





عکس نوشت: کاغذ را گفتیم که زیر باران و در کیف و جیب اینور و آنور شده! خط ما هم که همیشه در زیر آفتاب راه می رود، چیز عجیبی نیست! :)  همان ترکیب بند است که می گوید: یادم آمد شب بی چتر وکلاهی ....






+ اصلا نمی دانم چرا این ها را نوشتم. شاید هیچوقت اینطور از خودم ننوشته باشم اما حسی در من ایجاد می کرد که این روزها در این صفحه ثبت بشوند. حدود دو هفته ای هست که خاطره تکانی می کنم، ولی امروز به وصیت نامه ها رسیدم و شرمی عظیم بر بدنم نشست! حلالم کنید




بعدا نوشت: راجع به انتخابات هم خدا را شکر می کنیم به این حماسه آفرینی ! البته حرف هایی هست شاید بعدا بزنیم :)



۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۵۶
احلام