خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است



توی اتوبوس نشسته ام و کارت مترو را از این ضلع به ضلع دیگر بین انگشتانم پاس می دهم. ساعت را نگاه می کنم، حساب می کنم که چند دقیقه می توانم در حرم نفس بکشم. شاید حدود ده دقیقه و شاید کمتر. چند دختر سوار می شوند و اتوبوس راه می افتد. دخترها یکبند حرف می زنند. از هر دری و پنجره ای. از آرایش صورتشان گرفته تا خواستگارهایشان و حتی از زید و عمر واتس آپ هایشان. حوصله ام خط خطی می شود. باید تا حرم خودم را سرگرم کنم. یاد چند سال پیش خودم می افتم. همان روزها که با مریم راهی حرم بانو می شدیم. یاد اتوبوس هایی که رویش نوشته بود حرم، اصلا روی تمام اتوبوس های قم مقصدی به نام حرم حک شده است. دغدغه های من و مریم چقدر فرق داشت. یاد تقسیم دو گوشی هندزفری با مریم می افتم. هنوز هم نمی دانم چرا مریم گوشی اش را دست من می داد و من انتخابگر آهنگ و مداحی بودم. چقدر حاج محمود توی گوشمان می خواند: حسین عشق منی! اتوبوس نگه می دارد و من از شر حرف های دخترها راحت می شوم. سرعت می گیرم و پیچ بازار را می گذرانم و میرسم به حرم. توی صحن پسر جوانی چهارزانو گوشه ای نشسته و دارد ظرف در داری را باز می کند و من می بینم که قورمه سبزی است و به سرعت رد می شوم. وارد حرم عبدالعظیم میشوم. گوشه ای می ایستم. دو دختر عرب زبان به شیوایی وصف نشده ای جلوی من زیارتنامه می خوانند. و من قیاس مع الفارقی بین این دو و آن دخترها می کنم.  ده دقیقه ام را نفس می کشم و سر به پایین می اندازم و بیرون میروم. قورمه سبزی پسر هنوز تمام نشده، به آرامشش حسودی ام می شود. تندتر پا میگیرم. به هیئت که میرسم هنوز استاد شروع نکرده است.



                                
                   






پ.ن: حس هایی در این عالم موجود است که در زمان خاصی به انسان می دهند، حواسمان هست توری پهن کنیم برای جمع کردن این حس ها؟




+ عکس خود انداخته :)


 
۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۵۴
احلام


در دستش شاخه ای گل است. روسری را مثل خودم قیقاج بسته است. ساق دست هایش سفید و طرح دارند و به صلوات شمار سفیدش خیلی می آید. کاغذی در کاور است که با خط نستعلیق زیبا نوشته شده شهدا شرمنده ایم. چند دقیقه ای از حرکت ماشین نگذشته که دو تا پانصدی مچاله شده می دهد به من تا بدهم به راننده. متعجبم که چرا خودش نمی دهد، اما پول را می دهم و می گویم برای این خانم است. راننده می پرسد الان پیاده می شوید؟ می گوید نه! کمی که جلوتر می رود باز راننده می پرسد که کجا پیاده می شود. با حالت عصبی می گوید: هر جا بخوام پیاده بشم میگم. راننده هیچ نمی گوید اما من به آرامی دم گوشش می گویم: خوب زودتر که پول می دید، بنده خدا رو تو برزخ میزارید که کجا می خواد نگه داره! باز هم عصبی می گوید: یکم فرهنگ داشته باشه، پولمو زودتر دادم فقط، فهمیدنش سخته؟ راننده قطعا شنید اما چیزی نگفت. به مکالمه ادامه نمی دهم. خانم کنار دستی ام مسن است، انگار که توی باغ نباشد خم میشود و ازش می پرسد: کجا پیاده میشی؟ صورتش سرخ میشود، لبم را می گزم از توپ و تشری که در راه است. می گوید: خانم من فقط پولمو زودتر دادم! شما چی کار دارید کجا پیاده میشم. خجالت می کشم و دستم را می گذارم روی زانوی پیرزن و لبخندی تحویل میدهم و سری به بالا تکان می دهم که هیچ نگوید. پیرزن زیرلب چیزی می گوید که شنیدنش سخت است. تمام مسیر دارد کنتور صلوات شمارش کار می کند. و من کنتور دلم از کار افتاده است.


 

        








من نوشت: از شهدا شرمنده شدم...

فهمیدم خودم اصلا گل و بلبل نیستم



# چادرت تو را زمین نزند خانوم!








ببخشید نوشت: ببخشید که دیر خدمت می رسم. حال ما خوب است. حال شما چطور؟







۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۴۱
احلام