خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ  تنیده

بسم الله



خیالی خودکامه
در هم تنیده بالا می رود
تا به وصال برسد...




طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است


با چنگال پنیر را روی نان می مالد و اصرار دارد سوراخ های نان لبالب از پنیر پر بشوند. هسته های خرما را می گیرم و دور گل های بشقاب قاب چین می کنم. این آرامش را مدیون آرامش او هستم. آخر کدام رزمنده ای می نشیند در آرامش برای خودش لقمه درست کند که هادی دومی اش باشد؟ از خرید بدش می آید اما دیروز پا به پای من آمد تا پرده بخریم. می گفت بعد ده سال زندگی تازه خانوم ما هوس کرده پرده های خونشو عوض کنه،‌ پس منم باید باشم چون قراره ده سال جلوی چشمم بمونه!‌ دست می برد و از جعبه خرمایی می گذارد روی نان،‌ مچش را می گیرم: حواست کجاست؟ پس من هسته ی اینا رو برای چی درآوردم؟ انگار بشقاب را تازه دیده: عه ندیدم!‌ حالا خرماهای ختم منو هسته هاشو درنیاری،‌ مردم چندششون میشه هیشکی یه فاتحه هم واسم نمی خونه!‌ روسری ام را سفت می بندم زیر گلویم و می روم به سمت حیاط: شما نگران خرمای ختمت نباش عجالتا!‌ باید قبل رفتنت بری پرده هارو بگیری؛‌دیر میشه!‌ خیلی ریلکسی به خدا هادی!‌ چشم غرایی می گوید. لباس هایش را روی بند رخت از کوچک به بزرگ پهن کرده ام! همیشه می گوید تو از ردیف کردن و منظم چیدن خوشت میاد!‌ البته اسمش را گذاشته مرض ترتیب! خنکای پاییز را که روی صورتم حس می کنم یاد اولین روزهایی می افتم که با هادی وارد یک زندگی شدیم!‌ دو روز مانده به پاییز،‌ بهار زندگی مان شروع  شد. شب ها را از این کوچه به آن کوچه قدم رو می رفتیم. انگار هر شب با پاییز عهدی نو می بستیم. لباس ها هنوز نم دارند،‌ رهایشان می کنم در باد پاییزی و داخل می آیم. میبینم که هنوز اندر خم لقمه درست کردن است : وای خدا!‌ چقدر لفتش میدی،‌ چرا نزاشتی برات کتلتی چیزی درست کنم اصلا؟ آخه اینهمه راه با نون پنیر خرما؟ انگار بسته بندی لقمه هایش تمام می شود. بلند می شود و جلوی من دست به کمر می ایستد: من می خوام خانومم بوی کتلت نگیره روز آخری، مشکلی داری؟ نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم: ای بدجنس مگه من همیشه بوی غذا می دم؟ همینطور که می رود تا کاپشنش را بردارد می گوید: بله همیشه خدا،‌ همین شما من رو زمین گیر کردی با غذاهات! حقش یک سقلمه است که پهلویش را نوازش کند. می رود تا پرده ها را بگیرد. هیچ کاری نیست تا انجام بدهم. جز اینکه حاضر شوم تا وقتی آمد یکراست برویم راه آهن. حساب اینکه چندمین دفعه است که اعزام می شود از دستم در رفته است. تنهایی می شود خوره جانم تا وقتی که برگردد؛‌ اما دلم نمی آید که مانع رفتنش شوم! وقتی برمیگردد اصرار می کند که پرده ها را بزند بعد راه بیافتیم. پرده های حریر با گل های شیری رنگ خانه را طوری دیگر نشان می دهد. ذوق می کند از سلیقه اش: ببین سلیقه مو!‌ اصلا انگار کل خونه عوض شده. نمی داند هر بار که می رود خانه برای من عوض می شود. خانه مان تا راه آهن فاصله ای ندارد،‌ به اصرار من پیاده می رویم. غروب پاییزی روی سر ما می تابد و من نمی تواند لب از لب باز کنم. هادی یکبند حرف می زند و برای خودش افاضات می کند. می خواهد من حس دلتنگی نکنم. بچه ای سعی دارد از دیوار خانه ای بالا برود تا دستش به خرمالو برسد اما تا ما را می بیند پا به فرار می گذارد. هادی از خنده روده بر می شود: عجب ناقلاهایی هستن این بچه ها!‌ بچه ی ما هم اینجوری میشه؟ لبم از خنده بسته می شود؛‌ کدام بچه ی ما؟ هادی انگار متوجه تلخی من می شود. کوچه خلوت است از آدمی و برگ درخت ها تنها عابرانی هستند که عجله می کنند برای عبور و مرور. هادی می ایستد. دست مرا می گیرد و بالا می برد. شرم می کنم وقتی دستم را می بوسد:‌این چه کاریه هادی وسط کوچه؟ هادی حالت جدی اش را باز به همان شوخ طبعی برمی گرداند: اینجا که کسی نیست خانوم خانوما!‌ تو که می دونی چقدر برام عزیزی،‌نبینم تا اسم بچه میاد به هم بریزی!‌ ان شاالله به ما هم میرسه از این فسقلی ها!‌ زیر لب آمین می گویم و راه می افتیم. هادی می رود و من در مسیر بازگشت باز از همان کوچه برمیگردم. باز هم تنها عابران کوچه ابرهای زرد پاییز هستند. برگی از زمین برمی دارم. زرد است اما هنوز مثل برگی سبز نرم است. خودکاری از کیفم در می آورم،‌ برگ را روی زانو می گذارم و می نویسم: گویند رمز عشق مگویید و مشنوید،‌مشکل حکایتی است که تقریر می کنند.. برگ را رها می کنم. به خیل یارانش می رود و ردیفی کنج جدول می ایستند تا سوار بر باد بشوند...







۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ آبان ۹۴ ، ۰۰:۵۷
احلام


جلوی آینه به چپ و راست خم می شود. مژه هایش را با انگشتانش باز نگه می دارد و چشمان میشی اش بیشتر نمایان می شود. مادرش در آستانه ی آشپزخانه می ایستد و او را دید می زند. از وقتی که امیر را به مدرسه فرستاده این ماجرای چشم ها و آینه هر روز تکرار می شود. می داند مشکل کار کجاست!‌ جلو می آید و دست روی شانه های امیر می گذارد: باز چی شده امیر خان؟ امیر تا انگشتانش را از مژه هایش بر می دارد،‌ حلقه ی میشی چشمش گم می شود : مامان مگه چشم های من چشه که همه چپ چپ نگاهم میکنن؟ فکر می کردم محسن و یاسین بچه بدهای کوچه هستن که مسخره ام می کنند ولی حالا انگار کل مدرسه... کلمه کل مدرسه توی گلویش زخم می ترکاند و اشک هایش از چشمه سار میشی رنگ روان می شود. مادر کاری نمی تواند بکند جز اینکه امیر را بغل می گیرد:‌ پسرم خوب برای اونا عجیبه چون تو یه شکل دیگه هستی،‌ به خاطر همین همش نگات می کنند. امیر همینطور که دارد اشک هایش را روی بلوز ساده ی سبز مادرش می ریزد می گوید: نخیرم،‌مسخره می کنند می گن افغانی افغانی!! کلمه افغانی انگار زخم بزرگ تری است که به خاطرش باید سیلاب از چشمه سار میشی جاری شود. خود مادر هم دوست دارد پا به پای امیر تمام تحقیرهای این سال ها را زار بزند،‌ اما سکوت می کند و زیر لب می خواند: والله علیم بذات الصدور..



 ××××



مادر با دست های کف آلود وسط هال می دود و امیری می بیند ورای تصورش:‌ امیر! چی شده؟ چرا داد می زنی؟ کی رو می خواهی بکشی؟ امیر همینطور به دیوار مشت و لگد می کوبد نه می شنود و نه می بیند. اشک و داد و سرخی چشم هایش هر لحظه بیشتر می شود. مادر باز کاری نمی تواند بکند جز در آغوش کشیدن امیر. امیر مشت هایش را حواله مادر می کند. اما مادر محکم تر امیر را به سینه خود فشار می دهد. کف ها از دستانش به پرواز درمی آیند. امیر یک جمله را رها نمی کند: بزار بکشمشون! کم کم دستانش بر پشت مادر سست می شود!‌ مادر نمی تواند جلوی لرزه های امیر را که مثل برگ های پاییزی بر خود می لرزد بگیرد.  امیر محکم مادر را می چسبد و وسط هق هق هایش جمله ها بیرون می ریزند: میگن... بابات به خاطر پول... پول... رفته خودشو... کشته... مامان.. مگه بابا شهید نشده؟.. مادر دست های کفی اش را روی سر امیر می کشد. در این دو ماه کار هر شبش است که دست در موهای امیر می کشد تا هوای پدر نکند و آرام بخوابد : چرا پسرم، بابا شهید شده! تو باید بهش افتخار کنی. امیر صورت مادر را در دستانش می گیرد: پس چرا هر شب گریه می کنی؟ تو بهش افتخار نمی کنی؟ مادر دست هایش را دور کمر کوچک امیر حلقه می زند و چانه ی امیر را به شانه اش تکیه می دهد: خوب من دلم برای بابا تنگ میشه،‌ چون رفته یه جای خیلی خوب تر از اینجا!‌ جایی که به خاطر سربندی که بابا زده همه دوسش دارند!‌ امیر که انگار حواسش پرت شده باشد می پرسد:‌ چه سربندی؟ چی نوشته روش؟ مادر خنده اش می گیرد و پر غرور می گوید: سربند مدافع حرم زینب (س)





                           








+ من حاضر نیستم به خاطر پول؛ چشمان میشی بادامی پسرم را اشکبار ببینم





پ.ن: هر بار که خانواده های داغدار و سر به زیر مدافعین حرم افغانی را می بینم،‌ غربتی غریب را حس می کنم. غربتی به اندازه ی تمام تهمت ها و حرف های صد من یه غازی که هر روز دم گوشم زمزمه می شود. والله علیم بذات الصدور


 

= عکس از حقیر. بهشت زهرا. قطعه 50. شهید مدافع حرم افغانی




۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۴ ، ۱۹:۴۷
احلام


شال زمینه ای آبی داشت با گل های رز قرمز، خوب به خاطر دارم که بر سه گوشه اش منگوله ی نارنجی کاموایی آویزان بود. مادرت می خواست عروسش نچاید و من محو شال بودم که دور تا دورم را احاطه کرده بود. سبد را من برداشتم و توبره را تو به پشت گرفتی! پدرت اصرار داشت حتما شب را برگردیم وگرنه باران که شروع کند تا سه روز بند نخواهد آمد. انگار از نگاه های من و تو می فهمید که سرمان درد می کند برای بحران هایی که قرار است با دلمان حل شود نه با عقل. به پشت پرچین ها که رسیدیم مادرت دوان دوان از پی مان آمد، انگار شرم داشت جلوی پدرت این حرف را بزند: رسول زنت بار شیشه داره، بی کلگی نکنی یه وقت! تو خجالتی تر از این حرف ها بودی، تا بناگوش سرخ شدی و چشم گفتی. هنوز دلم تنگ می شود برای آن زمانه و حجب و حیاهایش. تازه ده را رد کرده بودیم که باران به استقبالمان آمد. باران که به صورتم می خورد از هیجان فریاد می زدم و چنگی به کاپشن تو که: وای بارون! تو می دانستی تمام این دو سال در آن کویر بی آب و علف هر روز دلم برای باران تنگ می شد. دو سال کم نبود برای نوعروسی که تمام عمرش را با های هوی کردن در میان درختان جنگلی سر کرده بود. به جایی که می خواستیم رسیدیم، انگار وسط جنگل را کمی از درختان خلوت کرده بودند برای ما! آفتاب بالای سرمان آمد و باران وداع گفت. آتش روشن کردی و من که تمام مسیر لرزیدنم را از تو پنهان کرده بودم گرم شدم. گفتم پسرمان گرسنه است و تو گفتی دخترمان صبر کند. جنگ زرگری این پنج ماهمان باز سر باز کرد. هر چند برای جفتمان فرقی نمی کرد به جنسیت کدام یک از ما دربیاید. ابرها مثل گله ای گوسفند در آسمان رم کرده بودند و سرعتی وصف نشدنی داشتند. من خیره به ابرها بودم که دیدم تو خیره بر زمین هستی! می دانستم که حرفی داری! از اول سفر حرفی پشت زبانت پنهان بود! خیره شدم به تو، آنقدر که به زبان آمدی: چیه چرا اینقدر نیگام می کنی؟! گفتم: می خوام پسرم شبیه تو بشه! خندیدی و گفتی: البته که گیلار شبیه من میشه! اولین بار بود که اسم انتخابی ات را به زبان میاوردی! ته دلم احسنت گفتم که اسم به این قشنگی انتخاب کرده ای، اما خوب اسم دختر بود و من دلم شیر پسری مثل تو می خواست. در همین خیالات بودم که گفتی: من باید برم! خندیدم و گفتم: کجا؟ منو وسط جنگل با پسرمون تنها می زاری؟ چهار زانو روبرویم نشستی و شروع کردی به شرح اوضاع انقلاب و جنگ و امام و کشور و.. من از سیاست هیچ چیز نمی دانستم جز چیزهایی که تو تا به آن روز به من گفته بودی! غیر از این چیز دیگری در ذهنم نبود که جنگ برای دیگران است و زندگی برای من و تو! اما حرف هایت داشت به جاهای باریک می کشید. داشتی از مسلمانی و دین و ایمان خودمان حرف میزدی. از وظیفه و تکلیف گفتی. با زبان بی زبانی و سرخ و سفید شدنت گفتی که می خواهم بروم جنگ! حس می کردم که بار شیشه ام ترک برداشت. هیچ چیز نگفتم. درست مثل وقتی که اولین بچه مان از دست رفت و من در سکوت جان می دادم. می دانستم وقتی می گویی می روم راهی نخواهی گذاشت برای چون و چراهای من! گفتم: برویم خانه، من سردم شده! من در ظل آفتاب می لرزیدم و تو آتش را خاموش می کردی! در مسیر برگشت سردترم می شد. دست انداختم تا شال را بیشتر به خودم بپیچانم اما شالی نبود. شال جا مانده بود. کاپشنت را به من پوشاندی و برگشتی تا شال را بیاوری و من بر کنده ی سوخته ی درختی منتظرت ماندم. صدای دارکوب به کرات می آمد و مشک اشک من سوراخ شده بود. وقتی برگشتی عرق از پیشانی ات می ریخت. تمام مسیر را دویده بودی تا من تنها نمانم. نمی فهمیدم چطور می خواستی من را یک عمر تنها بگذاری! شال را روی شانه ام انداختی و روی زانوهایت جلوی من نشستی. هنوز اشک هایم روی صورتم آرام آرام جاری بودند. دستم را گرفتی و روی قلبت فشار دادی، آنقدر تند می زد که انگار در کف دستم افتاده بود و جان میداد. گفتی: تو و گیلار اینجایید، برای ابد، اگر دلخور باشی دیگر نمی تپد!

****

گیلار شبیه تو شده! وقتی دلگیر می شوم دستم را روی قلبش می گذارد و می گوید: مامان قلبم واسه تو و بابا می تپه! شاید اگر می دانستم عاشقی تله ای است که در قلب دیگری گیر می افتی، هیچوقت عاشق نمی شدم. اما نه در بند چون تویی بودن نهایت کمال است. راستی هنوز حاضری زیر درختان بهشتی جلوی من زانو بزنی و بگویی که در قلبت می تپم؟




                             







پ.ن: عاشق در لحظه های عاشقی خود اسیر است، بی آنکه بداند اسارت پر از رنج و دردش همان عاشقی است.






+ گمان مبرید که این شماره ی تیترها رو به صعود برود :)







۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۴ ، ۱۸:۱۳
احلام


تمام صبحم را در اتاق سعید زار زار گریه کردم. اصلا انتظار دیدن چنین چیزهایی در سیستمش را نداشتم. هر چند مدت ها بود که از عصبی بودنش می فهمیدم که روح و روانش درگیر چیزی است. به قدری با او صمیمی هستم که بفهمم دردی دارد، اما گاهی کشف حقایق هم به ضرر آدمی تمام می شود. خوب می فهمم درد جوانی چیست. سعی کردم خودم را کنترل کنم و باز هم نقش مادر صبور را ادامه بدهم. بالاخره چیزهایی هست که نمی شود به مادر گفت، شاید سعید حق دارد. ناهار را کباب تابه ای و پلو درست کردم، چیزی که سعید عاشقش است. نوید از مدرسه که آمد یکبند داشت از کلاس ورزششان و معلم جدیدش حرف می زد. نمی دانم این پر حرفی اش به که رفته است. تازه وسط حرف زدن هایش روی میز ناهار خوری خم شد روی صورت من و با دهن پر از غذا گفت: مامان گریه کردی؟ گفتم: آره! بشین روی صندلیت. همینطور که روی صندلی می نشست باز هم رفت سراغ گرمکن معلمشان و از جنس خوبش حرف زد. نوید برخلاف سعید همه چیز زندگی اش روی دایره است. سعید به خاطر کلاس های فوق العاده دیرتر می آید. غذایم را نگه داشته ام تا با سعید بخورم. سر میز زل می زنم به شانه های پهنش، به موهای مجعد خرمایی اش که با پدرش مو نمی زند. ته ریش نازک و کم پشتش که دارد روز به روز پرتر می شود. چقدر کری می خواند برای دوستانش به خاطر همین چند تار موی صورتش. سعید آنقدر خسته است که تند تند غذا را می چپاند توی شکمش تا برود و بخوابد. فقط همان اولش می پرسد چه خبر مامان؟ من هم می گویم هیچ خبر. نوید که همچنان خواب است. سعید هم می رود که بخوابد. ظرف ها را می چینم روی سینک و روی صندلی می نشینم و سمفونی زندگی ام نگاه می کنم. دچار یکنواختی نشده ام. اما دلتنگی عجیبی دارم.  بچه هایم بزرگ شده اند و من روز به روز به سمت پیری می روم. ظرف ها را آرام آرام می شورم. لباس ها را از تراس می آورم و روی تخت می گذارم. لباس هایم را می پوشم. سه برچسب بزرگ می نویسم یکی برای نوید: نوید به حرف سعید گوش می دی، من و بابا می ریم بیرون، شب دیروقت می آییم. یکی برای سعید: سعید من میرم با بابا بریم بیرون. نپرس کجا! غذا هست یخچال داغ کن با نوید بخور. نمازت یادت نره بخونی. برچسب سوم را می چسبانم درب اتاق خودم: زندگی اگر رو به جلو نباشد می گندد، رو به جلویی؟

می روم جلوی شرکت علی، زنگ میزنم و می گویم بیا بریم بیرون! تعجب می کند که جلوی در شرکت چه می کنم. آقای غفاری کمک می کند و علی را روی صندلی می گذارد و ویلچر را توی صندوق عقب. علی ابرو بالا می اندازد: خدا ختم به خیر کنه، منو دزدیدی داری کجا می بری؟  دوست داشتم بگویم که تمام این سال ها این او بوده که مرا دزدیده است. گفتم: مگر گروگان ها حق اظهار نظر دارند؟ تمام مسیر علی تلاش می کرد که بداند چه اتفاقی افتاده اما می گویم که چیزی نشده و داریم می رویم استخوانی سبک کنیم با همدیگر. یکبار هم نوید آن وسط ها زنگ می زند که مامان سعید رفته بیرون و تنها مانده است. علی می گوید که نوید به خودش رفته! اما سعید شده عین من بی کله. وقتی که دوزاری علی می افتد  کجا می رویم، سکوت می کند تا خود قطعه 29. مدتی است که هل دادن ویلچر برایم سخت شده اما ذوق خاصی دارد وقتی می بینم علی تا چشمش به قاب ها می افتد شانه هایش بالا و پایین می رود. سرمای پاییز چهارشنبه ای توی صورتمان می خورد و سکوت بینمان دارد تبدیل به اشک های فراق و دلتنگی می شود. علی را جلوی قبر سعید رها می کنم تا هر چه می خواهد درد و دل کند. لابلای قبرها بالا و پایین می روم و یاد گذشته ها می کنم. وقتی برمی گردم علی با چشم های سرخش زل زده به چشم های عسلی سعید. پایین پای علی و سعید روی زمین می نشینم. به علی زل می زنم و دست روی سنگ سرد مزار سعید می گذارم: علی بیا از آقا سعید بخواهیم سعید ما رو هم مثل خودش عاشق کنه...

ویلچر را که می رسانم وسط هال، چادرم را پرت می کنم روی کاناپه، نوید همانجا خوابش برده، لابد خیلی منتظر ما مانده. در اتاق سعید را میزنم اما صدایی نمی آید آرام در را باز می کنم. سعید پشت به من و رو به قبله مشغول نماز است...




                       





پ.ن: فی البداهه







۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۴ ، ۱۸:۵۹
احلام