خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

۸ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است


نمی دانم دنبال چه چیزی در تو هستم! در آن صدای دو رگه ات پشت بیسیم. در آن نگاه خم به ابرو آمده ات! دچار شده ام در چیزی که در تو موج می زند. نامش را هر چیز می خواهی بگذار، اما نامش را عشق نگذار که اصلا به من نمی آید. اصلا هر چیز به قد و قواره توست در تن من زار می زند، مثل همین عشق. راستی چرا این دچار شدن ها را بر سر من می آوری؟ چرا؟






پ.ن: گاهی کلمات آنقدر زیادند که در هیچ جمله ای نمی گنجند. و شاید این حس لحظه ای من است نسبت به تو. اما بگذار مجنون باشم. بی خیال حرف مردم..




+ برای کسی که زنده است و در نزد یار روزی می خورد...






& می دانم که دارم دیوانه تر می شوم...


موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۰۸
احلام


اولین لقمه ی لوبیا پلو را که به دهانم میگذارم صدای باران بلند می شود. خیلی آرام به شیشه های روشنایی می خورد، انگار فقط می خواهد سر و صدایش بلند بشود، بدون اینکه جایی را خیس کند، مدت هاست زبان باران را می دانم. غذا را هر چه سریع تر می خورم تا زیر باران بروم. اما تا غذا تمام بشود، باران هم سر و صدایش می خوابد. حیاط پر از نم شده است و شاخه های اقاقیا در آن تاریکی می درخشند. تا به حال اینقدر اقاقیا را شاداب ندیده ام. دلم می خواهد سال ها همین حال و هوا کش بیاید، اقاقیا بخندد و باران با من قایم باشک بازی بکند. چشمانم را می بندم و فقط به این فکر می کنم که اولین سحر رجب دارد چطور می گذرد! رجب و شعبان و رمضان... خیال است و طاقت ندارد فقط به همان رجب اکتفا کند. آغاز سه ماهی که باید عاشقی بلد باشی و از سحر تا مساء اش را رندانه عمل کنی وگرنه باید نمرده به فتوای حافظ برایم نماز بخوانند. اذان را که می دهند باران شروع می شود. من نماز می خوانم و باران همه ی شهر را پر کرده است!



     






+ خدایا در این سه ماه مرا در بند خودت قرار بده..





پ.ن: در  آن نوشته ی مرحوم دولابی راجع به تخلیه و تحلیه و تجلیه در این سه ماه بسیار تامل کنیم..

رجب، ماه علی علیه‎السّلام و ماه تخلیه است؛ کعبه‎ی دل را با محبّت و ولایت علوی از بت‎ها خالی کن. شعبان، ماه رسول الله صلّی‌الله‌‌علیه‌‌وآله‌‌وسلّم و ماه تحلیه است؛ کعبه‎ی دل را با اخلاق محمّدی معطّر کن و جامه‎ی نو بپوشان. رمضان، ماه تجلیه و ماه خداست؛ حالا دل خانه‎ی خدا شده و خداوند در آن تجلّی می‎کند.






عکس نوشت: بابا این گل ها را از صحرا امروز برای من آورده :))





۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۵
احلام


اذان ظهر دارد تمام میشود

مامان خانه بی بی مانده تا کمی کمک حالش باشد

دایی حمید همراه محسن از صبح دنبال کارهای مراسمند

اما من...

باید قبل آمدنت یک سری به آن کنده ی قدیمی مخصوصمان بزنم

گره روسری ام را محکم میکنم و تنها با همان چادر مشکی بدون چتر میزنم بیرون

باران تند بهار هر جنبنده ای را میکشاند زیر سایه بان، جز بچه های محل که بساط فوتبالشان همیشه به راه است

آن دست انداز سر کوچه تان را یادت هست؟ 

دیروز شهرداری آمد صافش کرد

محسن از وقتی رفته شورای شهر اوضاع محله هم عوض شده 

یادت هست هر وقت می آمدم سر قرار، همیشه روی همان دست انداز سکندری میخوردم؟ و تو هربار قربان صدقه ام میرفتی 

امروز سر کوچه تان چادر به پایم پیچید...

بدجور زمین خوردم

نمیدانستم لباسها هم برای ناز کشیدن های تو دل تنگ میشوند

اگر میدیدی حتما زخم دستم را با آن دستمال جیبی که آقاجان برایت از کربلا آورده بود میبستی و ابدا غصه چرک شدنش را نمیخوردی



تو نمیدانی محمد

اما من هر روز می آمدم اینجا... 

سر کوچه تان...

و رفتن تو را تماشا میکردم

می آمدم اینجا... 

کنار همین دست انداز که حالا دیگر نیست

تو را میدیدم... که چطور بی توجه به من و سمانه و بی بی، آرام و ساکت راهت را میگیری و از پیچ انتهای کوچه گم میشوی

سه ماه است هر روز کارم شده است بدرقه کردن تو

آقاجان جمعه پیش خوابت را دیده بود

دایی با نگاه معنا داری به مامان گفت: 

-خیره ایشالا آبجی

ولی فقط من میدانستم خیر برای تو چیست

مامان دوشنبه آش پخت

دخترخاله سهیلا مثل همیشه اصرار داشت دیگ را هم بزنم 

ولی یادت می آید سر آخرین قرارمان غروب پنج شتبه چه قولی از من گرفتی؟ 

یادت می آید قول گرفتی که دیگر منتظرت نباشم و تو هم در عوض تا  عید خودت را برسانی؟

قراری که بی قراری را خوره جانم کرد

نرفتم پای دیگ محمد!

سر قرارمان ماندم 


منتظر تو نبودن غیر ممکن بود 

اما دلم را خوش میکردم به قول و قرارمان 

محسن می گوید محمد سرش برود قولش نمیرود

میترسم محمد... 

میترسم سرت را برای قولت بدهی 

محسن که این حرف را زد 

انگار چنگ انداخت به قلبم 

از خانه بی بی زدم بیرون 

به خودم که آمدم... روی همان نیمکتی بودم که آخرین قرارمان را آنجا سر کردیم 

همان کنده ی قدیمی، کنار دور افتاده ترین شهید قبرستان 



دیروز هفتم فروردین بود

قرارمان هر ثانیه برایم مرور میشد

دیگر بی ملاحظه منتظرت بودم 

صدای اذان بلند که میشود

چادر بسر میکشم 

آفتاب ظهر خودش را پشت خاکستری ترین ابر پنهان کرده است

سرکوچه تان چند کارگر مشغول کارند

چشم میگردانم به در خانه تان 

محسن دم در ایستاده، سمانه لیوان آبی را برایش می آورد

چشمش که بمن می افتد کیفش را رها میکند روی زمین، لیوان آب را از سمانه میگیرد و می آید سمت من

سلام کردن که یادش میرود، مطمئن میشوم خبر خوبی با خودش ندارد

سرش را پایین می اندازد...

سکوت سنگینش را نمیشکنم

سعی میکنم چشمانش را که به وضوح از من پنهانشان میکند ببینم 

لرزش لیوان آب توی دستش رمق پاهایم را میگیرد

تاب نمی آورم:

-محمد کجاست؟

سکوتش را میشکند:

-نگفتم سرش بره قولش نمیره؟

تسبیح تربتم از دستم رها میشود

محسن لیوان آب را میگیرد سمت من

با دست تعارفش را پس میزنم: 

-پس سرش رفت!؟

شانه های محسن به لرزه افتاده است

آسمان بغض میترکاند...

اشکهایم قاطی قطرات باران بهتر راهشان را پیدا میکنند...







همه چیز نوشت: مرا هزار امید است و هر هزار تویی....



+ بیاد همسران مدافعان حرم




پ.ن: این نوشته ی حقیر نیست. این مطلب را عارف نویسنده وبلاگ  سحیق نوشته اند. ما فقط متن را سرقت نموده و اینجا نشر می دهیم. باشد که رستگار شویم :)








۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۵۸
احلام

 


سال خزان شد و خیلی از ما شروع کردیم به شمارش جوجه های کاکل زری و نوک حنایی اعمالمان. مِن جمله ی این جوجه ها، جوجه های بخش کتابخوانی بود. اوضاع را نمی توان افتضاح خواند اما باب میل نیست وقتی زیر پنجاه است (زیر پنجاه یعنی افتضاح از نظر خودم، یعنی الفاتحه مع الکتک) البته خیلی دنبال علت و دلایل نگردید که آدمی بهانه ساز ماهری است. مهم این است که  برای مدعیان فرهنگ (احلام) اوضاع به سرحد وخامت رسیده است. از اقتضائات بهار این است که آدمی یک تکانی به خود بدهد و چشم نرگسش نگران شقایق بشود! البته ما زیر بار اقتضای بهار نمی رویم :) ولی سعی می کنیم روالی پیوسته را در خواندن کتاب پی بگیریم. جمله ی آخر روضه ام این باشد که: وقتی روح را بی غذا می گذاریم، به ولگردی مشغول می شود و سعی می کند از آشغال ها خود را سیراب کند.


 


 


 


 


بروید ادامه مطلب


 


 

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۲۷
احلام


تمام صبح های عالم از گل هایی شروع می شوند که از خود بویی ندارند. گل هایی که بویش به تعداد صاحبانش متغیر است. گل هایی که نشان از بهشتی بودن صاحبش دارد. گل هایی که حتی برای بیدار کردن تو برای نماز صبح تا کنار بسترت ریشه می دوانند. گاه که روزگار سخت می شود مجبوری دست به دامن همین گل ها بشوی. سرت را به دامن سبز و قرمزشان بگذاری و بگویی: دلت که شکست برای من دعا کن. گل ها رنگ و رویشان می رود اما همیشه گل اند و همیشه مامنی هستند برای تمام خستگی هایت. چقدر محتاجم به گل های چادر نمازت مادرم.....



       





+ بخرام و نازها کن، سرِ ما و نقش پایت..





+ عید مباااارک

روز مادرا مبارک. روز خانم خانما مبارک :)))








پ.ن: اینجا اگر یک مخاطب هم داشته باشد برای احلام مایه ی مباهات است. اما چندی است با خودم درگیرم که اصلا مطالب خواندنی هستند؟؟







۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۱۳
احلام


آدم های کاروان درک درستی از حس ایجاد شده در قلب من ندارند. وقتی همان روز اول کنار فرات به گل نشستم، سوال هایی که به بی جوابی من ختم می شد شروع شد. رئیس کاروان مردی است بس آرام، چشمانش می گویند که می فهمد، اما لبانش از قانون و قاعده ها حرف می زند. زور بی چارچوبی من بیشتر است و شاید حرف آخرم با او، تمام قانون ها را له می کند. وقتی می گویم من دردی دارم که فقط باید فرات جوابگو باشد وگرنه پایم را به حرم ارباب نمی گذارم! آرام از کنارم بلند می شود و می رود. امروز روز دوم است و هنوز فرات جوابی به من نمی دهد. شب با جانی خسته به هتل می آیم. زنی که همسفرم بوده نیشخند می زند و با زن کنار دستی اش پچ پچ می کند. همه در لابی هتل جمع شده اند. رئیس کاروان جلویم را می گیرد: دخترم ما به حرم می رویم، با ما نمیایی؟ چادر عربی ام را روی سرم جلو می کشم و موقع رفتن نه می گویم. می خوابم اما کاش خوابی در کار نبود تا کابوس ها را بیدار کند. یک ساعتی به اذان صبح مانده از هتل بیرون می آیم. جای خوبی مستقر شده ایم، شارع السدره. تا حرم دو قدم داریم و تا مقام صاحب الزمان چند قدم بیشتر. من چند قدم بیشتر میروم تا به مقام می رسم. نمی دانم چه نمازی است که  می خوانم. وقت می گذرانم تا اذان صبح بگوید. بعد از نماز می روم تا روز سوم را در پله های منتهی به نهر بنشینم. آری نهر، نهر بیشتر به دلم می نشیند تا رود. نهرالحسینیه که از فرات انشعاب یافته و خجلتی آرام با خودش به یدک می کشد. به آب خیره می شوم اما خوابم می آید. خوابی ترش و شیرین که تا گرگ و میشی هوا طول می کشد. او اذن ورود به حرم ارباب را می دهد و باز فرات از زیر سوال من شانه خالی می کند. اذن او تمام بهانه هایم را بر باد می دهد. به شارع السدره بر می گردم که گویی سدره المنتهی است. پیشتر شنیده بودم که می گفتند اول باید به حرم عباس بروی و بعد از اجازت از او به سمت حرم حسین راهی بشوی. با اذن او دیگر خرده ای بر من وارد نیست اگر یکراست از حرم ارباب سر دربیاورم. خورشید به آسمان صبح حرم می تابد. و من به دیدار خورشید در قتلگاه می روم...









+درمان درد عاشقان صبر است و من دیوانه ام




پ.ن: سخت است بر کربلا ندیده ای که شرح کربلا دهد




عکس: ارسالی از یک دوست عزیز که دیروز یادی از ما در این هوای کربلا کرده بود..

ببخشید نوشت: ببخشید که که پست ها این حال و هوایی شده اند



۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۳۰
احلام


گاهی هیچ رابطه ای نیست. حتی یک یاد خشک و خالی. حتی یک لبخند یا اخم و گلایه. اما وقتی می آیی همه چیز می آید. من بی ربط ترینم که بخواهم مقابل تو ادای آدم های متوسل را در بیاورم و عاشورا بخوانم اما تو نمی گذاری. انگار با نگاهت پشت می کنی به من که اگر عاشورا نخوانی، هوایی شدنت را به هیچ می انگارم! پس مجبورم جلوی تو قدقامت عاشورا ببندم. شروع می کنی به کار. تمام خط و نشان ها را پاک می کنی، اخم می کنی به خیل گناه هایم، و شاید بدت می آید از من.  منی که مثل تو قانون و قاعده برای تقوا ندارم. اصلا من همانی هستم که شیخنا بالای منبر گفت. همان که با یک تق، وا می روم. اما می دانی به چه دلخوشم؟ تو اهل بی دلیل وزیدن بر کسی نیستی. همین تو که آرام و سر به زیری. همین تو که زیر باران این شنبه داری می خوانی، بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا...











ای کاش ها:  کاش می شد بنویسم: دل و دین بردی و اکنون پی جان آمده ای! کاش....






   پ.ن: شهید سید مجتبی علمدار اکنون به دلم دویده...



+ می گویند هیچ مگو



۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۵۶
احلام



هیچ فصلی مثل بهار اینقدر پر سر و صدا نمی آید. مثلا هیچوقت دقیق نمی فهمیم تابستان چه ساعتی بر ما حلول می کند و یا اینکه اولین برگ ها در چه تاریخ پاییزی روی زمین می ریزند. اما بهار با هزار دبدبه و کبکبه حتی با ثانیه ی دقیقش بر ما وارد می شود. شاید مهم ترین حادثه ی بهار، تازگی است. زنده شدن درخت ها و باران های رگباری برای همه شادابی خاصی دارد. و این تازگی تا همه جای زندگی ما سرک می کشد. پای هفت سین دعای انقلاب می خوانیم و التماس می کنیم خدایا دلم را بر هم بزن تا خوب هایش رو بیایند. یا دعا می کنیم خدایا حال من به دستان تو به احسن الحال تبدیل می شود بیا و حالی به ما بده. اصلا نمی شود بهار را تحویل نگرفت و از کنارش به سادگی رد شد. بیاییم از کنار دل هایمان هم به سادگی رد نشویم، دلمان هم نیاز به انقلاب دارد، راهپیمایی کنید و خوبی ها را فریاد بزنید. پیروزی همیشه با خوبی هاست. روزی از بند اسارت هایی که خودمان برای دل هایمان ساخته ایم خارج می شویم. کافیست بهار را فریاد بزنیم...










+ سالی پر از هیاهوی خدا داشته باشید.





پ.ن مهم تر از متن: ما هر چقدر هم که در جامعه سیاهی لشکر باشیم باز هم مسئولیم. اصلا در دینی که محمد پیامبر اوست و علی امامش نمی توان بیکار نشست. هیچکس بدون توانایی نیست، حتی فرزند دوساله ی شما. سالی که برچسب اقدام و عمل بر آن می خورد، بر خود جفا می کنیم اگر به آن اهمیت ندهیم. اینجا دیگر نمی توانی بگویی دغدغه دارم پس هستم، اینجا باید بگویی عمل دارم پس هستم! انقلابی بمانید




*عکس خودمان است دیگر، معلوم الحال است :)

* ادامه مطلب هم چیزکی است :)




۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۳۵
احلام