خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ  تنیده

بسم الله



خیالی خودکامه
در هم تنیده بالا می رود
تا به وصال برسد...




طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است



هنوز طلوع رخ نداده است. سوز عراقی روی سرم هوار شده. اما دلم نمی خواهد دهان و بینی خودم را بپوشانم. می خواهم از میان جمع اولین نفری باشم که بوی کربلا را می فهمم. بویش را می فهمم، خاکش را زیر پایم حس می کنم. و هیچ راهی جز به خاک افتادن نیست.. 

برخواستن را فراموش کردم، فکر می کردم آرامش خواهد رسید اما خاک مرا دیوانه تر کرده است. 






پ.ن: از صبح تصویر روبرویی خودم را با کربلا تصور می کنم و به هیچ نتیجه ای نمی رسم. یک عمر حسرت را نمی دانم چطور قرار است با کربلا در میان بگذارم.....

بهتر است بگذریم از این مقولات که خارج از عقل است و حال دل هم عاجز شده...





+ می گویند زائر کربلا خواهم شد

+ حلال کنید شاید جمله ای کلیشه ای این روزها باشد. اما خواهشمندم از این احلام در گذرید که وزنه ی گناهانش به اندازه کافی سنگین هست..

+ قطعا دعا گو هستم ، ولی از آنجا که لیستی تهیه خواهد شد، خودتان بگویید تا در لیست ثبت شود (مجازی و حقیقی فرقی ندارد. مثلا اسم مجازی تان دایناسور هم باشد موردی نیست، ما آنجا نام دایناسور را می بریم)  :)

+ راستش اصلا اهل  کانال بازی و درگیر شبکه های اجتماعی و.. نیستم ولی خوب به عنوان دفتر یادداشت یک کانال زده ایم و البته به علت سهل الدسترس بودن. هیچ تضمینی نیست که بتوانم بنویسم یا هر چیز. ولی خوب بسم الله: https://telegram.me/tarigheshghi

قطعا موقت است و بعد از سفر فعالیتی نخواهد بود.





+ راستش به همه می گوییم برنمی گردیم ولی هیچکس گوشش بدهکار نیست..




۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۴
احلام


ماه هاست که تو را در خودم حس نمی کردم. نمی دانستم کجایی و چه می کنی! اصلا هوای تو در حوالی من نمی وزید. قلبم خالی بود از چیزی به نام "تو"!

اما امروز....

گل ها رو به زوال می رفتند. دلم نمی خواست سهمشان کنار زباله ها باشد !

دیوان شعر را برداشتم، بی هیچ وسواسی شعرها را گشودم و گل ها را پرپر کردم...

شعری نمی خواندم، چون خود را لایق نمی دیدم..

اما نمی دانم چه شد، ناگهان در باز شد و تو آمدی..

دست هایم یخ کردند، مشتم پر بود از برگ های گلی که وصال با تو را به شعر ترجیح دادند..

مشتم را  خالی کردم، پر شدنی نبود وسعت دستانت..

دیوان را به دست گرفتی و شعر را خواندی، از دردواره های قیصر بود...

خندیدی: هنوز درد میکشی؟

گلویم تیر کشید برای گفتن هر نوع جوابی! فقط نگاه پر از اشکم را به زمین دوختم..

از کدامین درد باید با تو میگفتم؟

اشک ها به اختیار من نیامده بودند که به اختیار من نغلتند!

دست زیر چانه ام بردی و سرم را بالا آوردی، هنوز می خندیدی..

خواستم بگویم درد من نبودن تو است! 

اما...

اما لال بودم و تو بی هیچ لرزش صدایی گفتی : می دانم!

دلم گواهی نداد که می دانی، آخر نمی دانی درد بی "تو" بودن چه دردی است!

انگشتانت شروع به دزدیدن اشک ها کردند...

دیوان را بستی و مشتت را بالای سرم باز کردی، گفتی: گل ها را باید فقط به عشق گلی دیگر پرپر کرد، نه ابیات دیوان ها!

خندیدم، کاری که تو خواستارش بودی!

دیوان را به قفسه بازگرداندم..

برگشتم، اما تو دیگر نبودی..

باز سهم من بی تو نفس کشیدن بود...

می دانی

می خواهم ورق به ورق دیوان را گلباران کنم برای برگشتن تو...






#احلام_نوشت







پ.ن: عکس و نوشته ای بود که پیش ترها ایجاد شده بود. امشب آمدند جلوی چشمم..



+ من ار چه عاشق و رند و مست و نامه سیاه

   هزار شکر که یاران شهر بی گنهند




۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۲۱:۲۷
احلام


هیس!

الان وسط یک کلاس محترم، توجه داشته باشید محترم! می باشم..

صرفا سکوت کافی است، تا همه به راحتی بخوابیم، یعنی قیژ قیژ صندلی هم نداشته باشید.

هیهات از کلاس هایی که نامی به بزرگی دنیا دارند اما کارآمدی اش اندازه مهدکودک است..

خجالت می کشم اسم کلاسو بگم، می ترسم تو افق محو شدن کم باشه براش!

و من همه ی این را زیر سر استاد می بینم که در انتخاب مباحث مفید چیزی جز لجاجت ندارد! و گوشش بدهکار نقد ما نیست که هیهات من الکلاس!!

واقعا چرا؟




+خاطره می گوید: خجالت بکش! و من همچنان ادامه پست را می نویسم! خاطره می گوید: خجالت نمی کشیدی چی میشد!!  :)



پ.ن: چند روزی است که فکر می کنم مطالعاتم دارد میرود زیر خط فقر فرهنگی! راه های نجات بگویید!





۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۴:۰۴
احلام




کارم چو زلف یار، پریشان و درهم است....











پ.ن: 

آی عاقل ها

من با هیچ جلسه ای توجیه نمی شوم که به کربلا خواهم رفت





۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۵ ، ۱۸:۴۷
احلام


دست بر معجر بردی و چشمان براق حسین آینه ای شد برای پنهان کردن چند تار موی بیرون آمده! حسین وداع می کند و می رود. اما رسم ادب است که تا بوی حسین از کوچه تمام نشود تو به خانه برنگردی. حقا که دیر برگشتنت عبدالله را نگران می کند..

*

دست بر معجر بردی و تا ابروانت پایین کشیدی. انگار می خواستی عرق پیشانی ات را پاک کنی. این فقط تو هستی که بیرون از خیمه حسین را بو می کشی. اما تمام نشدنی است. می ترسم هیچوقت به خیمه بازنگردی. چون حسین بین خیمه و میدان جنگ در هروله است و بویش دم به دم تازه می شود. 





* کجایی زینب، زمین خون حسین نوشیده است و عاشقانش در هر سر زمینی آواره اند چون بوی حسین تمامی ندارد....













پ.ن: دل، مرا و من، دل دیوانه را گم کرده ام...



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۵ ، ۲۳:۲۴
احلام



گاهی آدمی شبیه همین کابل شارژرهای موبایل  می شود که از بیخ اتصال به سیم ها قطع می شود. دقیقا جایی که می خواهد برق به سوکِت برسد و باتری را سیراب کند. هیچ فشار و خم و راست کردن کابل فایده ندارد چون رشته ی اتصال قطع است. آخر هم مجبوری کابل نویی ابتیاع کنی! و آدم در این مقطع باید خودش را توی زباله بندازد و برود از فروشگاه خدا از اول خودش را بخرد! کابل هایی که می خریم شاید اورجینال نباشد اما چیزی که از فروشگاه خدا می خری قطعا اورجینال است (البته باید گفت چنین آدم هایی کم در عالم خلقت یافت می شوند)
امشب اما اتفاق دیگری برای کابل شارژرم افتاد. قالب سوکت به دو نیم تقسیم شده. نیمی از سوکت عریان شده و نیمی دیگر با پوششی صحیح و سالم. اتصال کابل برقرار است اما سوکت دو رو شده! نیمی از باطن سوکت عریان شده! (باید بگویم باطن زیبایی دارد و دوستش دارم) اما راستش وقتی به خودم نگاه کردم دیدم حالم از این دو حالت هم وخیم تر است. نقطه ی اتصالم به یک تار بند است که باید بالا و پایین بروم و فشار ها تحمل کنم تا کمی وصل بشوم و شارژ بشوم، و اما با بخش دوم. ظاهرم عجیب از رو شدن باطن می ترسد. باطنی که اگر رو بشود دیگر هیچ اتصالی رخ نخواهد داد و مثل کابل نمی توانم به زندگی ام ادامه بدهم.
درد اینجاست که دلم نمی خواهد راهی زباله دان بشوم و از پله های دستگاه الهی بالا بروم و به ویترین مغازه خدا اشاره کنم و بگویم خدا این من را می خواهم، بهایش را با خون سرخم پرداخت خواهم کرد...








غم مرا به غم دیگران قیاس مکن
که من نشانه ی غم های بی قیاس شدم...




پ.ن: شاید شب های چهارشنبه من از شلوغ ترین شب های هفته ام باشد. اما امشب کشیده شدم اینجا. آمدم بگویم احلام را دعا کنید که خطوط بالا نقش بست. دعا کنید...






۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۷
احلام


پشت پنجره دست به سینه ایستاده ام! سرم را می چسبانم به شیشه! غروب امر بین الامرین است! نه پاییز و نه تابستان را نشان می دهد! (امسال پاییز چنگی به دل نمی زند) سر شاخه های اقاقیا با بادی ملایم چپ و راست می شوند. بخارِ دهانم، شیشه را به زور مات می کند. یاد سال های دور می افتم که پشت پنجره می ایستادم و ادای آدم های قدیس را در می آوردم. با گنجشک ها ذکر می گفتم با حرکت ابرها سیرورت می کردم و با حرکت برگ ها تسبیح. فکر می کردم اینطور من هم داخل دستگاه خداوند می شوم و عشقبازی حتما به اعلی خواهد رسید. راستش الان که فکر می کنم حس عجیب و قشنگی بود! اما حالا خالی ام! خالی ام از تمام این حس و حال و عشق بازی ها.. 

حسادت می کنم به آن زمان ها! شروع می کنم ذکر گفتن را، از حرکت یک شاخه شروع می کنم و کم کم کل اقاقیا را زیر لبم ذکر می گویم. ابرها از راه می رسند. نظم ذکر به هم نمی ریزد. چقدر هماهنگ است. بخار روی شیشه بیشتر می شود. چشمانم را می بندم و پیشانی روی شیشه می گذارم: خدا چرا اختیار داده ای؟ کاش مرا به جبر عاشق خودت می کردی تا ذره ای حرکتم خارج از اراده ی تو نبود! چرا این امر بین الامرین را در من ساختی. من خواهان جبرم چون همیشه در اختیارها یک رفوزه ام!!!!



                                                 






پ.ن: نمی گنجد نفس در سینه من بسکه دلتنگم...


+ ترسم که نامه ام نرساند صبا به یار

   بد کرد جان، که همره باد صبا نرفت



۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۵ ، ۱۸:۴۴
احلام








پایتخت فراموشی را باید در پایتخت کشورم بخوانم که  آدم هایش خیلی چیزها را فراموش کرده اند. کشوری که در هتل درجه یک پایتختش آب گرم پیدا نمی شود و نماینده مجلس ما با آفتابه باید آب را برای خودش جور کند خیلی تناسبی با پایتخت من که بیشترین آمار دماغ عملی ها را دارد. پس حیف بود که این کتاب را با دید زدن رفتار مردمانم نخوانم.  مثلا جایی مثل مترو جان می دهد برای خواندن این کتاب.
دیده اید بعضی کتاب ها دست می گذارند روی نقطه ی حساس آدم ها! نقطه ی حساس من هم شاید وجود مهاجرین افغان در کشور و نگاه های متفاوت و... خیلی چیزهای دیگر راجع به این چشم بادامی های بی زبان است. نمی شود گفت نسخه ای مشابه به جانستان کابلستان است اما خوب فامیل خوبی هستند برای هم. 
محمد حسین جعفریان را دست و پا شکسته می شناسم و می دانم از آن آدم هاست که زبان سرخشان سر سبزشان را روزی به باد خواهد داد. راستش اول کتاب شکه ام که چرا اینقدر غر می زند ولی خوب کمی که جلو رفتم دیدم حقش بوده بیش از این غر بزند :)
خوب نیست که بخوانیدش چون حتما حتما بخوانیدش. چیزی از دست نمی دهید که هیچ کمی اطلاعات و کمی هم دردتان اضاف می شود. که آن هم ملالی نیست







پ.ن:
1. دلم می خواهد راجع به عراق هم چنین کتاب هایی بخوانم. 
2. اگر جانستان کابلستان را هم نخواندید من حرفی با شمای مخاطب ندارم :|
3. راستش من اصلا اصلا مجال خواندن کتاب غیر درسی ندارم. با یک ضرب و زوری نمی خواهم مطالعه ام را از دست بدهم. یعنی در این حد درس به آدم فشار می آورد (بیکار بودم رفتم دانشگاه اخه؟)  :))





بعدا نوشت: ننگ بر چون منی که سالگرد عروج قیصر امین پور را که امروز است، فراموش کرده ام. یاد دارم روزی که رفت. توی حیاط دانشگاه نشسته بودم که دوست اهل دلی آمد و گفت قیصر رفت. توی دلم خالی شد از رفتنش، از اینکه دیگر دردهایش را نمی سراید. یک آرزوی سپید همیشه در ذهنم است که با قیصر یکبار کلاس شعر و شاعری بگذاریم و او من را مشق شعر بدهد. دل داده ام بر باد بر هر چه بادا باد.... خیلی حرف دارم از قیصر خیلی...
روحش شاد. صلواتی برایش بفرستید. 




۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۵ ، ۱۹:۱۵
احلام



دنیا بیستون است،اما فرهاد ندارد؛ و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است.مردم می آیند و می روند،اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد. دیگر کسی نقشی بر این سینه ی سخت و ستبر نمی کند. دنیا بیستون است و روی هر ستون، عفریت های فرهاد کش نشسته است. هر روز پایین می آید و در گوشت نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد؛ و جهان تلخ می شود. تو اما باور نکن. عفریت فرهاد کش دروغ می گوید. زیرا که تا عشق هست، شیرین هست. عشق اما گاهی سخت می شود، آن قدر سخت که تنها تیشه از پس آن بر می آید. روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت؛ و گرنه هیچکس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت. ما فرهادیم و دیگران به ما می خندند. ما فرهادیم و می خواهیم بر صخره های این دنیا، جویی از شیر و جویی از عسل بکشیم؛ از ملکوت تا مغاک. عشق، شیر، عشق،... نه در دست شیرین که در دستان خسرو است. خسرو ما اما خداوند است/ 

"عرفان نظرآهاری"






۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۵ ، ۲۰:۳۳
احلام