خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

۳ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است



دوشنبه جان

میشود زودتر بیایی و بروی؟




+ نفس های آخر یک دانشجو برای اتمام امتحانات :) 

خوب کلی کارهای خوب در پیش است، که همه اش مانده



پ.ن: نمیفهمم زرشک پلو با مرغ ناهار چه ربطی به آنا کارنینا یا حتی ربه کا داشت! ولی یکهو دلم آن دامن پفی ها و آن جروبحث ها در جمع اشراف روسی را خواست. فک کنم اگه از داستان ها هم امتحان میگرفتن اصلا نمیخوندمشون! اصلا هم هوس اناکارنینا نمیکردم! 




_احلام تو چقدر به خودت اطمینان داری که عمرت تا دوشنبه قد بدهد؟





۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۶ ، ۱۴:۴۰
احلام

 

 

 

 






 
 
دست هایش را می گذارم توی جیب هایش و می گویم: ببین دست هات اگه از جیبت بیرون بیاد مثل لبو میشه و من گازش میزنم و میخورمش پس حواست بهش باشه! اول بهت زده نگاه می کند و بعد چال لپش آشکار می شود و می گوید: چشم مامان! البته همه اش تقصیر من است که دستکش هایش را توی قطار جا گذاشتیم. تا فرش را کنار میزنیم عباس را می بینم که کنار یکی از ستون ها منتظر من و ریحانه است. می خواهد دست ریحانه را بگیرد اما ریحانه مقاومت می کند! می گوید: مامان منو گاز می گیره! قضیه را به عباس توضیح میدهم. می خندد و می گوید: از حرم برگشتنی بریم براش دستکش بخریم.
صحن یکدست سفید است و کفپوش های سیاه مسیر را مشخص کرده اند. هنوز به تابلوهای اذن دخول نرسیده ایم که خادم شکلاتی سمت ریحانه می گیرد. ریحانه خیره به او نگاه می کند و دستش را از جیبش خارج نمی کند. گوشه ی لبم را گاز می گیرم و می گویم: ریحانه جان بگیر شکلات رو از عمو. شکلات را آنقدر سریع می گیرد که خادم خنده اش می گیرد از تناقض رفتار ریحانه. برف کلاه عباس را سفید کرده و ریحانه شکلات را از این لپ به آن لپش پاس می دهد. شالگردنم را سفت می کنم و خودم را تکیه می دهم به شانه ی عباس. به یاد تمام سفرهای دو نفره مان. ریحانه که توصیه ی من را یادش رفته خم می شود و مشتی برف برمی دارد. یک چشمم به اوست و یک چشمم به اذن دخول : اللهم انی اعتقد حرمه صاحب هذا المشهد الشریف.. به گنبد نگاه می کنم. نیمی از آن سفید است: احیا عندک یرزقون.. ریحانه گوشه ی چادر من را می گیرد و برف را توی آن مچاله می کند.
من و عباس از کفپوش سیاه می رویم ولی ریحانه یک پایش را روی برف و یک پایش را روی کفپوش می گذارد. برمی گردم و مسیر را نگاه می کنم. رد پای کوچکش تمام مسیر را نشان گذاری کرده. کاش من و عباس هم از برف ها می رفتیم و رد پایی به جا می گذاشتیم تا روزی برف ها به قدم های ما در حرم گواهی می دادند.
 
 
 
 
 
 
پ.ن: خورشید ما را بطلب و از هرم گرمایت ما را آب کن....
 
 
 
 
 
 
+ چرا جان مردم را به لبشان می رسانید بعد دنبال راه چاره هستید!؟ جنابان مسئولین شده باشد شبها را هم نباید بخوابید چون اسمتان مسئول است.
 
 
 
 
 
 
 
۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۶ ، ۲۲:۲۴
احلام



_ کلی فکر تو سرمه، خیلی پخش و پلا و درهم برهم. میشه برام یه جافکری بخری؟

_ باهم میریم از هر رنگی خوشت اومد میگیریم برات!

_ واقعا؟ من دوس دارم جافکریم سفید سفید باشه! هر فکری می کنم توش شفاف دیده بشه و بتونم همه چیزو از هم جدا کنم و به یه نتیجه ای برسم


:)









پ.ن: فکر می کنم سرانه فکر کردن در بین ما آدم ها رو به سقوط است. چطور؟ به نظرتان قدیم ترها اینطور نبود که مثلا وقتی می خواستیم بخوابیم کلی فکر میامد توی سرمان و آخر به زور خوابمان می برد، درحالیکه حالا آنقدر از این کانال به آن کانال می شویم تا چشمهایمان از خستگی روی هم برود. یا بعد نماز، سر سجاده چمباتمه می زدیم و حتی شده هزار فکر الکی و.. می کردیم! بعد شاد و شنگول می رفتیم پی کارمان، نه مثل حالا که بین دو نماز هم خیز برمی داریم سمت لپ تاب تا ببینیم بالاخره فلان فیلم دانلودش تمام شد یا باز سیستم هنگ کرده؟! یا وقتی توی تاکسی و اتوبوس بودیم، چیزی به اسم هندزفری نبود تا جلوی فکر کردن ما را بگیرد و نگذارد فکر کنیم که ای بابا چه عمری از ما گذشت و ما در خوابیم! گاهی آنقدر منتظر اتوبوس می ماندیم یا وسط اتوبان هیچکس سوارمان نمی کرد تا اینکه می نشستیم با در و دیوار هم صحبت می کردیم نه اینکه حالا اسنپ شده خاندایی ما و ما را تا آنور کوه هم شده باشد به ثمن بخسی می برد! یا مثلا وقتی توی خانه بحثمان می شد و می چپیدیم توی اتاق، کلی توی فکر می رفتیم یا حتی گریه می کردیم که چرا چنین شد و چنان نشد، اما حالا به طرفه العینی با یک بازی دبش موبایلی همه چیز را فراموش می کنیم بدون هیچ تحلیل رفتاری!

راستی دارد سر مغزمان چه می آید؟





۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۶ ، ۱۸:۳۹
احلام