خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است


می گفتم: صالح توی چشمات انگار بارون اومده شبنم شده. می گفت: شما زن ها هم که هر چیزی رو می خواهید رمانتیک کنید. یکی نبود بگوید که خودت از تمام زن های عالم رمانتیک تر هستی. روزی نبود که یه شعر جدید برام نخونه. برام عجیب بود که اینقدر حافظش برای حفظ شعر خوبه. البته حسودیم میشد. دوست داشتم من براش شعر بخونم. یه بار به فاطمه گفتم که شوهرم هر روز یه شعر برام می خونه. گفت مواظب باش جایی اینو نگی چون حسابی چشم می خوری. بعدم گفت برو شوهرتو بزار روی سرت و حلوا حلوا کن که اصلا گیر نمیاد چنین شوهر عاشق پیشه ای! آخه همون موقع با صالح قهر کرده بودم و این گفتگو با فاطمه حاصل درد و دل بعد از قهرم بود. حلوا درست کردن بلد نبودم و حتی زورم هم نمی رسید که بخوام صالح رو بزارم روی سرم. اون روز داشتم به آدم هایی که صالح رو برده بودن روی سرشون نگاه می کردم. دلم داشت می شکست و شایدم باز حسودیم میشد. من نتونستم صالح رو برای خودم نگه دارم و حالا اون بالای سر مردم تاب می خورد و کیف می کرد برای خودش. بارون اومد اونم نه نم نم بلکه از اون شدید هایش. دور و بر قبر همه فرو رفته بودن توی گل و لای. صورت صالح رو باز کرده بودند و قطرات بارون مستقیم میخورد روی گونه اش و صاف از روی بینی اش سر می خورد. سردم بود. سرمایی که نمیشد با پالتو و بخاری و.. رفعش کرد. اونقدر ها بی وفا نبودم که بخوام با خاک گور اینقدر سریع سردم بشود. ولی سرما داشت استخوان هایم می لرزاند. به بابا گفته بودم که بگذارند داخل قبر بروم. ثانیه ها برای من مثل عمری می گذشتند. چادرم که خیس بود و پر از گِل داشت کفن را کثیف می کرد. بیشتر سردم شد. منِ آلوده پیش صالح چه می کردم؟ صالح حالا اسم و رسم دار شده بود. اول اسمش را گذاشته بودند شهید.

قطرات باران را از روی صورتش پاک کردم. لابد از دست من شاکی می شود که چرا دم آخری باران را از او دریغ کردم. حالا چطور باید از قبر بیرون می آمدم؟ چند نفری دستان من را گرفتن اما نمی شد.بالا آمدن سخت بود. و حتی غیر ممکن. آخر گرمای وجودم داشت با باران می رفت...










پ.ن: اینقدر با دلی آلوده روی خون شهدا راه نرویم!





+نه بوی گندمی، نه عطر سیبی

قفس قفس کتاب خواندم و چه هستم؟

دایره المعارفی به قطع جیبی!




۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۲۵
احلام


آنقدر که در جلد دوم به مهمانی اعیان و اشراف و مجلس رقص رفتیم دارم فکر می کنم امشب مهمانی آنامیخیویلیا است یا رستف ها پول دستشان رسیده و باز مهمانی می دهتد! 

آخ که الن و پی یر چقدر شبیه آناکارنینا یند. البته آنا دوست داشتنی تر از الن بدجنس است. ولی پی یر به همان وضعیت فلاکت بار شوهر آنا است. سیب زمینی ماسون!

چقدر صحنه ی سورتمه رانی نیکلا و عشقش به سونیا قشنگ بود! آخ برف و سرمای منفی ده درجه و...





پ.ن: از آنجا که جناب هم سر دارند سفر به گرای 270 را می خوانند و هر از چندگاهی اینجانب به سمت کتابخوان در می آیم ، چقدر دلم قلم روان و ساده احمد دهقان را می خواهد. و به راستی گاهی شبیه او می نویسم و حتی فکر میکنم!



+همین روند سریع برای پست گذاشتن را بپسندید :)



۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۱۰
احلام


 تو که مثلا سایت موفقیت  و خوب زندگی کردن و از این بساط ها هستی، وقتی برمیداری مقاله میزنی استرالیا واسه مهاجرت بهتره یا کانادا؟انتظار نداری که توی ایران بشینیم و پله های ترقی ای که تو کل سایتت پر کردی رو طی کنیم!؟

اصلا موفقیت واسه فرنگی هاست!

چه معنی ای داره یک ملت که خودشون رو قبول ندارن به موفقیت برسن




پ.ن: به قول تیتر اون کتابه: به خود آ

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۷ ، ۱۲:۳۶
احلام


یادم است وقتی نوجوان بودم، کتاب جهاد با نفسی در خانه مان بود. ساده و روان. در نهایت پاکی روح و روانم میخواندم و گاه اشک میریختم. از خودم خجالت میکشیدم که نفسی پست دارم. سال ها بعد همان کتاب را روبروی خودم دیدم. وقتی چند ورقی جسته و گریخته از اول و وسط و پایانش خواندم مطالب به قدری برایم ساده و دم دستی آمد که از خودم تعجب کردم که آن موقع چه تاثیری در من داشته. و حتی شاید به خودم مغرور که حالا علم من کجا و این مطالب سطحی کجا!

اما امان از چند وقت پیش که باز هم همان کتاب جلویم سبز شد. این بار هم گریستم اما نه به خاطر نفس پاک و زلالم.به یاد آوردن آن احساسات ناب و اینکه دیگر هیچوقت رفتن شان به بازگشتی منجر نشد، درد آور بود. چه شده ام؟ به کجا رسیده ام؟ چه به دست آورده ام؟

جهاد با نفس برای کسانی معنا دارد که سرشان به تن شان می ارزد. یا دلشان شعله ور است. ما فقط ادای جهاد را در آوردیم. وگرنه اینقدر زود تسلیم نمی شدیم و میدان را به هدف خداحافظی از رزم نمی بوسیدیم!





پ.ن: خوبی جنس آدمیزاد این است که هیچوقت برای تغییر کردنش دیر نیست! اما دیده اید وقتی کتری جدیدی می خرید آن اوایل که استفاده میکنید وقتی موقع شستن دستی به تن کتری می کشید جرمش به سرعت پاک می  شود. اما اگر بی خیال باشید و دیر به دیر جرمش را بگیرید کف می بندد و جرمی بس کلفت ایجاد می شود! حکایت ما آدم ها این است که وقتی سن مان بالا می رود، جرم نفسمان هم بالا می رود و سخت می شود جرمگیری کرد.




+نزدیک است....



۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۵۶
احلام