خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

۱۷ مطلب با موضوع «تورق کتاب» ثبت شده است


آنقدر که در جلد دوم به مهمانی اعیان و اشراف و مجلس رقص رفتیم دارم فکر می کنم امشب مهمانی آنامیخیویلیا است یا رستف ها پول دستشان رسیده و باز مهمانی می دهتد! 

آخ که الن و پی یر چقدر شبیه آناکارنینا یند. البته آنا دوست داشتنی تر از الن بدجنس است. ولی پی یر به همان وضعیت فلاکت بار شوهر آنا است. سیب زمینی ماسون!

چقدر صحنه ی سورتمه رانی نیکلا و عشقش به سونیا قشنگ بود! آخ برف و سرمای منفی ده درجه و...





پ.ن: از آنجا که جناب هم سر دارند سفر به گرای 270 را می خوانند و هر از چندگاهی اینجانب به سمت کتابخوان در می آیم ، چقدر دلم قلم روان و ساده احمد دهقان را می خواهد. و به راستی گاهی شبیه او می نویسم و حتی فکر میکنم!



+همین روند سریع برای پست گذاشتن را بپسندید :)



۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۱۰
احلام


بعضی ها برایشان سخت است که یک کتاب 4 جلدی بخوانند. مثل کوهی است که در اولین نگاه با خودشان می گویند عمرا بتوانم آن را صعود کنم! پس کلا بی خیالش می شوند. ولی باید بگم جنگ و صلح از آن کتاب هاست که دوست داشتم بیشتر از 4 جلد بود :)

وقتی تولستوی صحنه های سربازی مغرور در طلوع صحنه ی جنگ توصیف میکند آنقدر دل انگیز است که اصلا انگار نه انگار جنگ است! و بیشتر صحنه ای عاشقانه به نظر میرسد

وقتی دشمن خود را نه احمق بلکه نابغه جنگی میداند کیف میکنم. آدم یکجورهایی هم دشمن را دوست دارد هم خودی را :)

از یک شخصیت که همه از او بدشان آمد من یکی خوشم آمد، آن هم پدر ماریا و آندره، به شدت سخت گیر ولی انسان! دخترک احمقش را با سختگیری اش نجات داد! 




پ.ن: تولستوی هیچ چیز اضافه ای نساخته و این یکی از حسن های کتاب است. چون اغلب کتاب های چند جلدی از توصیف ها و مطالب بی ربط پر می شوند. 



+ پیش به سوی جلد 2 :)



۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۳:۱۱
احلام





بعد از صد و چهل و نه سال وقتش رسیده است.







+ نمی دانم چرا دنبال یک زمان خاص برای خواندنش می گشتم. آخر تولستوی برای من با تمام نویسندگان عالم فرق می کند. و شاید اصلا نباید اینقدر دیر جنگ و صلح را می خواندم. ولی به هزار و یک دلیل حالا وقتش رسیده است.

و چقدر حرف دارم با تولستوی....



راستی شما چه می خوانید؟ اصلا چیزی می خوانید؟




*و صد البته که نسخه 4 جلدی نشر نیلوفر و ترجمه سروش حبیبی را می خوانم! و چه ستمی است کسی آن نسخه تک جلدی را بخواند






۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۷ ، ۱۷:۱۲
احلام



از اینکه کتابی رو  دلم می خواد بخونم اما همش به هزار و یک بهانه های جور واجور هی نمیشه و نمیشه، اون کتاب محترم خود به خود تبدیل به یک کوه صعب العبور میشه! متاسفانه وریا هم شد یکی از این کتاب ها! نه اینکه قصدی پشت سرش باشد! به هیچ وجه من الوجوه (مثلا یکی دیگه اش پیش روی دکتروف که دیوانه وار زیباست و من هنوز در حسرتم که ادامه اش رو بخونم)
وریا داستانی بود که اصلا حال بد نداشت. یعنی قاعدتا باید حس و حالی میامد تویش که حالت خوب میشد و ذره ای رنجیدن نداشتیم. اما پر مغز و ملات.
صاحب وریا را که در نمایشگاه کتاب دیدم فهمیدم که چرا باید حال این کتاب خوش باشد زیرا نویسنده اش دلش با خوبی هاست و آنقدر زیبا دوست است و نازک خیال که دلش نمی آید چیز بدی در هیچ کجا باشد. (نه مثل من شرور - از اون شکلک های دیو بنفش تلگرام مرحوم)
اما خوب دوست داشتم هیجان داستان بیشتر از این ها باشد. یعنی گره های کار بیشتر باشد تا یکنواختی! هر چند که بیان و چیدمان خوبی در داستان رخ داده باشد!
مثلا انتظار داشتم دختر داستان مقاومت بیشتری نشان دهد یا اینکه پدر و مادرش اینقدرها هم خوب نباشند!
فکر می کردم نقش وریا باید بیشتر مطرح میشد. یکهو خیلی کمرنگ و کمرنگ تر شد..
چقدر معرفی کتاب ها را دوست داشتم.
و یکسری نکات مثبت دیگر که به سمع نویسنده می رسانم.

به همت بلند آرزوهای نجیب تبریک و تحسین می گم. و دوست دارم کتاب های بیشتری ازش بخونم.










پ.ن: روز چهارشنبه ای بار دیگر قسمت شد برویم نمایشگاه آن هم با آرزوهای نجیب و بشری. روز خوب و خوشی بود. هر چه نویسنده بود دیدیم و الکی مشعوف شدیم. حالا بشری به ما می گوید من نمی فهمم شما چرا اینقدر ذوق می کنید؟ (بچه ی بی ذوق)

لینالونا را گرفتم که قطعا مدت هاست به واسطه ی یک کلیپ به معروفیت رسید. دلم می خواست خانم ژبرت داستانش را به یک پایانی می رساند!
و ایضا هفت گنبد محمد طلوعی را از افق. که بی صبرانه منتظرم تا خواندنش را شروع کنم.






۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۵۴
احلام


روز جمعه ای گفتیم چه کنیم و چه نکنیم که یادمان افتاد چه مطلب مهم تری از نمایشگاه می تواند در حال حاضر حائز اهمیت باشد. اما یک اما وجود داشت. ماشین مان کمی تغییر کاربری داده بود و تبدیل شده بود به یک ماشین دو درب :) [همسرم به وانت می گوید دو در ] گفتیم اشکال ندارد با دو در محترم می رویم نمایشگاه. البته بنده اظهار کردم که خوب می شود، آنقدر کتاب می خریم که وانت لازم هستیم، ولی نمیدانم چرا همسرم اول چپکی نگاهم کرد و بعدش با خنده گفت حتماااا! (واقعا چرا؟)

ما با دو در به نمایشگاه رفتیم ولی نه تا آستانه اش، بیچاره را در یک ایستگاه مترویی گذاشتیم و بقیه اش را با مترو رفتیم.

خوشا مصلی و روزگار بی مثالش، رفتیم اول سراغ ناشران دانشگاهی. به به باز موکت های قرمز و پرزهای قشنگش که به آدم می چسبند. سر و ته قضیه را هم آوردیم آنچه می خواستیم هم یافتیم و هم نیافتیم و رفتیم سراغ ناشران عمومی. البته ببخشید اذان شد اما کو نماز خانه؟ سرویس بود اما بی نمازخانه. چون من معتقد بودم اگر سرویسی هست نمازخانه ای هم کنارش هست! البته همسرم جواب قانع کننده ای داد که اینجا سرویس هست بی نمازخانه چون مصلی به آن گندگی را برای نماز ساخته اند! حرف حقی بود خدایی!

خلاصه فهمیدیم که هر چه می خواهیم باید برویم همان حیاط مصلی که داخلش هم یک حوض داردها! آنجا! وگرنه پشت ساختمان اصلی مصلی خبری از نماز خانه نیست ولی خوب غرفه های تغذیه مگر می شود که نباشد!!! می شود؟

گفتند یا باید بروید بالا از وسط غرفه کودکان بروید آن وسط یا از زیر زمین از بین ناشران خارجی. خلاصه دل را زدیم به زیر زمین و رفتیم به صحرای وسط نمایشگاه!

نمازخانه که چه عرض کنم. یک سایه بانی بود که بالاخره ملت در آفتاب نماز نخوانند. دستشان درد نکند.

ناشران کودک که به صورت پراکنده تشریف داشتند ، ناشران آموزشی هم که فقط روی مخ ملت کار می کردند! یا باید کانونی میشدی یا گاجی یا اینکه پرتقال نخورده نمی رفتی! حالا اون ماهانی شوید رو نمیگم (خلاصه صوت نمایشگاه بسیار دلنشین بود، البته هر سال همین است)

بالاخره پایمان رسید به ناشران عمومی. البته قبلش کلی با همسر محترم در همان حیاط سر سازه های مصلی بحثمان شد. سر بتنی و فلزی بودن و.. عاقا چقدر طولش می دهند و .. از این چیزها! دو تا جرثقیل خوشرنگ نارنجی و فیروزه ای هم مشغول به کار بودند که دل ملت را شاد کنند و تسرالناظرین باشند (چقدر خوبیم ما)

ناشران عمومی هم مثل هر سال با همان چینش الفبایی بود و با همان راهروها.  غرفه های اسم و رسم دار هم شلوغ و اغلب در انتهای سالن ها بی ترتیب حروف الفبا بودند. همسرم که یک شازده کوچولو کوچک گرفت و همان جا شروع کرد به خواندن (به قربان همتش) تا جایی که توان در پایمان بود رفتیم و رفتیم و رفتیم..

در کل نشد که همه ی غرفه ها را سرک بکشیم و به یک تعداد بسنده کردیم.

از نشر یازهرا کتاب های مرتضی و مصطفی را خریدم. خاطرات خود گفته ابوعلی بود هم از خودش و هم از شهید صدرزاده و ایضا کتاب سید عزیز که زندگی نامه سیدحسن نصرالله است.









از نشر افق کتاب ر ه ش امیرخانی را گرفتم. (چقدر از بد بودنش می گویند_ باید بخوانیم ببینیم چه کرده) البته ظاهرا کتاب جدیدی از محمد طلوعی هم چاپ شده در افق که همین روزها به نمایشگاه رسیده به نام هفت گنبد که من روز جمعه ای خبر نداشتم تا بخرمش. محمد طلوعی واقعا حرفه ای می نویسد




از نشر انتشارات انقلاب اسلامی (آثار مقام معظم رهبری) کتاب آموزش مصور احکام را گرفتیم (خیلی وقت پیش چاپ شده و شاید خیلی هایتان داشته باشیدش ولی من هنوز نخریده بودمش) خیلییییییی کتاب خوب و کاربردی است و به نظرم باید در هر خانه ای باشد.




از نشر صهبا هم کتاب زیبای چُغُک را خریدم و خوب همین دیروز خواندمش و تمام شد :) داستانی است برای نوجوانان و بخش هایی از داستان با تصویرگری نقل می شود و به نظرم زیباست. داستان روان و دلنشین که توصیه می کنم حتما بخوانیدش. راجع به نوجوانی است مشهدی که وارد مبارزات انقلابی شده و... و شیرینی کتاب به حضور حضرت آقا در کتاب است :)





شاید تعجب کنید که اینقدر کم کتاب خریده ام. چون چند سالی است به این نتیجه رسیده ام که کتاب زیادی نخرم مخصوصا اینکه همه ی کتاب ها ارزش ندارد که حتما در کتابخانه ات داشته باشی اش. ایضا اینکه من نیاز هایم را در طول سال می خرم. خوب است کتاب را بیشتر بخوانیم تا بخریم.
شعار نمایشگاه امسال را اصلا جالب نمی دانم و ایضا برگزار شدنش در مصلی صد در صد غلط است. شهر آفتاب خیلی فضای بهتری بود. کاش تهرانی های عزیز این رنج دوری را تحمل می کردند و اجازه می دادند در همان شهر آفتاب برگزار بشود.

بالاخره با همان دو درب زیبا به خانه بازگشتیم و البته چند باری صدای ناهنجاری هم داد و موجبات خنده ما شد. و خاطره ای شد به یاد ماندنی :)







پ.ن: معرفی کردن کتاب سخت است چون سلایق آدم ها متفاوت است اما کتاب کآشوب را اگر می توانید بخرید. از دست ندهید. ما را خوب به یاد هیئت رفتن هایمان می اندازد. از نشر اطراف اگر اشتباه نکنم.
کتاب وریا که کتاب دوست عزیزمان سیده زهرا محمدی است از دست ندهید. کتابی که نویسنده ی جوانش سعی کرده در بهترین وجه ممکن مطلب را بیان کند. از نشر آرما.
داستان های جناب مستور خواندنی اند. نشر چشمه اغلبش را دارد.
کتاب های زردی که همه میخوانند نخرید خواهشا! دختری در قطار و جوجو مویز و...
کتاب های داوود امیریان برای نوجوانان قطعا زیباست. گردان قاطرها مثلا!
کتاب های پدر و مادر دار را حتما در خانه هایتان داشته باشید مثل بوستان و گلستان و شاهنامه و ..
کتاب جدید مهراد صدقی که اسمش آخرین نشان مردی است هم شاید قابل خواندن باشد البته اگر به خوشمزگی آبنبات هل دار باشد.
کتاب های جناب خبوشان را دست کم نگیرید که فکر می کنم قلمی خاص و رمز آلود دارند. کتاب هایشان در نشر شهرستان ادب یافت می شود.
کتاب خداحافظ سالار که داستان زندگی نامه شهید سردار همدانی است هم قطعا باید زیبا باشد. نشر سوره مهر (امسال هنوز غیبت سوره مهر رو نکردما :) )
یک توصیه مهم برای کودکانتان، حتما به نشر نردبان سر بزنید. کتاب هایی دارند که سرشان به تنشان بیارزد.




+ببخشید طولانی و حوصله بر است. باز اگر سوالی راجع به کتاب هست در خدمتم (مثلا من خیلی بلدم)

+ان شالله دوباره به نمایشگاه خواهم رفت.



۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۳۲
احلام


آدم که یک وقت کتاب را می گذارد زمین دیگر برداشتنش سخت می شود. خیلی وقت است منتظر فرصتی هستم تا خلوتی باشد تا بتوانم کتاب دستم بگیرم. اما حالا خلوت هست اما کتاب دستم نمی آید. (چه موجود غریبی شده این کتاب)
راهی، روشی، ترفندی دارید؟




پ.ن: یک نفس گول زننده و دروغ گویی در وجود آدم هست که همه اش می گوید بابا تو که خوب می خونی!        :/   ای دروغگو


۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۵۱
احلام





 - " مقتل باید آرام اوج بگیرد. فکر کن نشستی مقابل امام صادق. داد می زنی؟ اصلا شاید بهتر باشد روی صورتت یک تبسم باشد از غم. خودت گوله گوله اشک بریزی و با آستین های بلند قبایت آب بینی و چشمت را پاک کنی و همان طور مقتل بخوانی. تصویر کنی که آقا به زخم های شکم شان نگاه کردند. روی اسب شان خم شدند. در همان حال خمیده به خیمه ها نگاه کردند. چشم هاشان سیاهی رفت. دست شان ضعف کرد. شمشیرشان افتاد. اصلا شمشیر را تصویر کنی وقتی می افتد روی زمین. هلهله ی لشکر خصم را. شمشیر یک بنی هاشمی. بعد دست های آقا را تصویر کنی که از ....... "




- ظهر عاشورای آن سال نفسم در نمی آمد. در اتاق کار دانشگاه همیلتون هدفون را گذاشتم توی گوشم و مثل مجنون ها راه افتادم به گز کردن محوطه ی دور دانشگاه مک مستر و تمام فایل های عزاداری ام را چند بار دوره کردم. هیچ مجلسی وجود نداشت که بروم و خودم را زیر پرچم امام حسین گم کنم.





+ متن های بالا بخشی از کتاب کآشوب است. کآشوب بیست و سه روایت از روضه هایی است که زندگی می کنیم. و دبیر مجموعه اش: نفیسه مرشدزاده ی جآن است :)

دو هفته ای می شود که آرام و روایت به روایت می خوانمش. با وسواس. و پر از کاغذهای رنگی پشت چسبی که صفحه ها را پر کرده است. رسم جدیدی که تازه یاد گرفته ام و سر کآشوب در میآورم. هر چه خط کتاب ریز است، معنای روایت ها در قلب من درشت اند. آخر ما تمام عمر را روضه وار زندگی کرده ایم. حالا می خواهد در قم باشد یا تهران یا تورنتو! همه روضه ها حس کردنی اند...

بخرید و آرام بخوانید کآشوب را.. بل آشوب بشوید..





پ.ن: همه دلشان تاپ تاپ می کند. یک عده می روند. یک عده هم مثل من نمی روند. ولی ارباب که مثل ما ظاهر بین نیست. ما هر چقدر هم از جلوی چشمش دور باشیم باز هم ما را می بیند. مگر نه ارباب؟






۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۶ ، ۰۰:۵۱
احلام




بالاخره بعد از آنقدر چرخاندن کتاب مرغ مقلد در یمین و یسار خود :) تمامش کردیم.

البته مایل نبودم به خواندنش چون هنوز کتاب کشتن مرغ مقلد هارپرلی را که چند سالی است به خودم وعده داده ام را نخوانده ام. و می ترسیدم خط و ربطشان با هم آنقدر زیاد باشد که متوجه قضایای داستان نشوم. (کم و بیش همین اتفاق هم افتاد)

مرغ مقلد پر از حس های عمیقی است که ما آدم ها درکش می کنیم ولی در خیلی از مواقع از بیان آن عاجزیم. حس هایی مثل غم مثل نفرت و حتی شادی و..

حس ها را از زبان کودکی اوتیسمی می شنویم و غبطه می خوریم که کاش ما هم رها بودیم از تمام بند و اسارت هایی که برای احساسات آنی مان بسته ایم.

از نویسنده آمریکایی اش تشکر می کنم که آمریکایی وار کتاب را نوشته :)

به نوجوانان که نه بلکه به بزرگسالان می گویم بخوانیدش.









پ.ن: کتاب خوانی را پیوسته داشته باشید ولو روزی یک صفحه. نگذارید روزمرگی شما را با خود ببرد






خارج از این پست: شهید محسن حججی و اسارتش و شهادتش و.. خیلی دردناک بود. می ترسم از این دنیایی که من را با خود می برد و چنین انسان هایی خود را از  بیرون می اندازند. برای روح خودمان صلواتی بفرستیم بلکه زنده شویم

فردا شب پرده شب این شهید خواهد بود ان شالله








۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۸
احلام





+آناتومی افسردگی رمان جدید از آقای محمد طلوعی است. همان کسی که تربیت های پدر معرکه را نوشته است :)

قبل از اینکه بخوانمش پیش خودم فکر می کردم طلوعی در رمان موفق نیست (نمی دانم چرا  رمانش یعنی قربانی باد موافق برایم کشش  نداشت، و شاید در آن برهه اینطور بود برایم) و بیشتر در داستان کوتاه گل می کارد

اما خوب حالا باید اعتراف کنم که ایشان برای گل کاشتن در زمین چند هکتاری هم خیلی هم موفق هستند. خیلی عالی و اصولی و تر و تمیز نوشته اند. واقعا آدم خرکیف می شود.

آناتومی افسردگی زندگی سه تیپ شخصیت را از توی جامعه بیرون کشیده (در واقع خیلی با شرایط ویژه، نه افراد معمولی) و به شرح زندگی شان و در واقع خود درگیری شان پرداخته. و هر سه به نوعی با یکدیگر ربط پیدا می کنند و هر کدام تکه ای از آناتومی را تشکیل می دهند.

این داستان را باید با دقت تمام خواند، از بس که در تمام ریزه کاری هایش حرفی نهفته است.

البته نمی دانم چرا همش من را یاد بی وتن امیرخانی می انداخت. شاید به خاطر آن رفت و برگشت های خیال گونه اش. و شاید خیلی چیزهای دیگر

کتاب فوق العاده ای است خلاصه. اگر قلم طلوعی را بشناسید می دانید که خیلی خاص می نویسد و در واقع نابغه ایست در زمانه ما!

البته نقدی که بر کتاب های ایشان دارم این است: آقای طلوعی خواهش می کنم کمی مودب تر باشید :) شما آنقدر حرفه ای هستید که نیاز به چهار تا کلمه ی زشت نداشته باشید. خواهش (در گوشی: بابا خانواده رد میشه از داستان :) ) البته بخشی از این نقد هم برمی گردد به پاستوریزه بودن اینجانب!

 

پ.ن: کاش طلوعی برای انقلاب قلم میزد..



+ کتاب مرگ فروشنده را که یک نمایشنامه است گرفتم دستم (سرم درد می کرد گفتم ببینم متنش چطور است) که خوب یکهو دیدم همه اش را خوانده ام! :)

قبلا فیلم نامه خوانده بودم ولی نمایشنامه نه! اولین نمایشنامه واقعا انتخاب خوبی بود. فوق العاده بود. حتما بخوانید.

فکر می کنم پی دی افش هم باشد. به نقل از کتاب این نمایش 742 بار تنها در تئاترهای برادوی به نمایش درآمده! بقیه اش را خدا می داند.

اصغر فرهادی را هم بیشتر درک کردیم در فیلم فروشنده :) که حرف بسیار و مجال اندک




پ.ن: چقدر زندگی خودم و اطرافیانم و دور و نزدیکانم در داستان ها موج می زند. حس سنگینی می کنم وقتی وظیفه ام را به عنوان یک جوانی که مدعی است آرمان های انقلاب جان دادنی است، نه درست می دانم و نه میزان عمل با ادعایم می خورد.



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۱۱
احلام






یک روز به پدرش گفت: بابا، می توانی یک کتاب برایم بخری؟

پدرش گفت: کتاب؟ کتاب نکبتی را برای چی می خواهی؟

- می خواهم بخوانمش بابا

- آخر مگر تلویزیون چش است؟ ما یک تلویزیون خوشگل دوازده اینچی داریم. آن وقت تو هوس کتاب به سرت زده؟ بچه! دیگر داری لوس می شوی ها!

بعداز ظهر روزی که پدر ماتیلدا گفت برایش کتاب نمی خرد. ماتیلدا به تنهایی به طرف کتابخانه عمومی روستا راه افتاد. به آن جا که رسید، خودش را به کتابدار، خانم فلپس معرفی کرد و پرسید آیا می تواند مدتی آن جا بنشیند و کتابی بخواند؟

......


بله و اینچنین شد که ماتیلدا چهار سال و سه ماهه قصه پایش به کتابخوری باز شد :)

کتاب "ماتیلدا" نوشته رولد دال (کسی که بهترین نویسنده مرد انگلستان لقب گرفته) یک رمان کودک است از نشر افق (همان کتاب های فندقش)

واقعا جذاب و خوشایند بود (رسما کودک درونم به شور افتاد) مخصوصا با آن شوکی که در اواخر کتاب نویسنده با داستان وارد کرد.

ماتیلدای فسقلی جادویی چه کارها که نکرد.

نکته ای که باید بگم این کتاب با فرهنگ ما واقعا نمی خورد. شاید هم به بچگی های زمان خودم نمی خورد (از بس سیب زمینی و ساده بودیم) ولی خوب قاعدتا در فرهنگ و مذهب ما چیزهایی ارزش هستند که با اینجور کتاب ها مغایر هستند.

حتما اگر کتاب ترجمه به کودکانتون می خرید. قبلش اون رو خودتون بخونید.

هیچوقت هیچوقت بچه ها رو دست کم نگیرید. حتی اگر هنوز فرزندی هم ندارید به فکرش باشید :)






پ.ن: من تبلیغ کتاب و کتاب خوانی رو در داستان های آنور آبی خیلی مشاهده می کنم. این داستان هم از آن هاست که می گوید با کتاب می توانید تابغه باشید. نسل ما واقعا دارد کتاب نخوان بار میاید :(




بعدا نوشت: می بینیم که جناب احمدی نژاد پا به عرصه کاندیداتوری گذاشت! یعنی یک آدم و اینقدر شیطنت درونی؟؟؟ داریم ؟ میشه؟ خدا رحم کند




۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۰۵
احلام