خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

۱۲ مطلب با موضوع «تورق کتاب» ثبت شده است


بعضی ها برایشان سخت است که یک کتاب 4 جلدی بخوانند. مثل کوهی است که در اولین نگاه با خودشان می گویند عمرا بتوانم آن را صعود کنم! پس کلا بی خیالش می شوند. ولی باید بگم جنگ و صلح از آن کتاب هاست که دوست داشتم بیشتر از 4 جلد بود :)

وقتی تولستوی صحنه های سربازی مغرور در طلوع صحنه ی جنگ توصیف میکند آنقدر دل انگیز است که اصلا انگار نه انگار جنگ است! و بیشتر صحنه ای عاشقانه به نظر میرسد

وقتی دشمن خود را نه احمق بلکه نابغه جنگی میداند کیف میکنم. آدم یکجورهایی هم دشمن را دوست دارد هم خودی را :)

از یک شخصیت که همه از او بدشان آمد من یکی خوشم آمد، آن هم پدر ماریا و آندره، به شدت سخت گیر ولی انسان! دخترک احمقش را با سختگیری اش نجات داد! 




پ.ن: تولستوی هیچ چیز اضافه ای نساخته و این یکی از حسن های کتاب است. چون اغلب کتاب های چند جلدی از توصیف ها و مطالب بی ربط پر می شوند. 



+ پیش به سوی جلد 2 :)



۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۳:۱۱
احلام





 - " مقتل باید آرام اوج بگیرد. فکر کن نشستی مقابل امام صادق. داد می زنی؟ اصلا شاید بهتر باشد روی صورتت یک تبسم باشد از غم. خودت گوله گوله اشک بریزی و با آستین های بلند قبایت آب بینی و چشمت را پاک کنی و همان طور مقتل بخوانی. تصویر کنی که آقا به زخم های شکم شان نگاه کردند. روی اسب شان خم شدند. در همان حال خمیده به خیمه ها نگاه کردند. چشم هاشان سیاهی رفت. دست شان ضعف کرد. شمشیرشان افتاد. اصلا شمشیر را تصویر کنی وقتی می افتد روی زمین. هلهله ی لشکر خصم را. شمشیر یک بنی هاشمی. بعد دست های آقا را تصویر کنی که از ....... "




- ظهر عاشورای آن سال نفسم در نمی آمد. در اتاق کار دانشگاه همیلتون هدفون را گذاشتم توی گوشم و مثل مجنون ها راه افتادم به گز کردن محوطه ی دور دانشگاه مک مستر و تمام فایل های عزاداری ام را چند بار دوره کردم. هیچ مجلسی وجود نداشت که بروم و خودم را زیر پرچم امام حسین گم کنم.





+ متن های بالا بخشی از کتاب کآشوب است. کآشوب بیست و سه روایت از روضه هایی است که زندگی می کنیم. و دبیر مجموعه اش: نفیسه مرشدزاده ی جآن است :)

دو هفته ای می شود که آرام و روایت به روایت می خوانمش. با وسواس. و پر از کاغذهای رنگی پشت چسبی که صفحه ها را پر کرده است. رسم جدیدی که تازه یاد گرفته ام و سر کآشوب در میآورم. هر چه خط کتاب ریز است، معنای روایت ها در قلب من درشت اند. آخر ما تمام عمر را روضه وار زندگی کرده ایم. حالا می خواهد در قم باشد یا تهران یا تورنتو! همه روضه ها حس کردنی اند...

بخرید و آرام بخوانید کآشوب را.. بل آشوب بشوید..





پ.ن: همه دلشان تاپ تاپ می کند. یک عده می روند. یک عده هم مثل من نمی روند. ولی ارباب که مثل ما ظاهر بین نیست. ما هر چقدر هم از جلوی چشمش دور باشیم باز هم ما را می بیند. مگر نه ارباب؟






۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۶ ، ۰۰:۵۱
احلام




بالاخره بعد از آنقدر چرخاندن کتاب مرغ مقلد در یمین و یسار خود :) تمامش کردیم.

البته مایل نبودم به خواندنش چون هنوز کتاب کشتن مرغ مقلد هارپرلی را که چند سالی است به خودم وعده داده ام را نخوانده ام. و می ترسیدم خط و ربطشان با هم آنقدر زیاد باشد که متوجه قضایای داستان نشوم. (کم و بیش همین اتفاق هم افتاد)

مرغ مقلد پر از حس های عمیقی است که ما آدم ها درکش می کنیم ولی در خیلی از مواقع از بیان آن عاجزیم. حس هایی مثل غم مثل نفرت و حتی شادی و..

حس ها را از زبان کودکی اوتیسمی می شنویم و غبطه می خوریم که کاش ما هم رها بودیم از تمام بند و اسارت هایی که برای احساسات آنی مان بسته ایم.

از نویسنده آمریکایی اش تشکر می کنم که آمریکایی وار کتاب را نوشته :)

به نوجوانان که نه بلکه به بزرگسالان می گویم بخوانیدش.









پ.ن: کتاب خوانی را پیوسته داشته باشید ولو روزی یک صفحه. نگذارید روزمرگی شما را با خود ببرد






خارج از این پست: شهید محسن حججی و اسارتش و شهادتش و.. خیلی دردناک بود. می ترسم از این دنیایی که من را با خود می برد و چنین انسان هایی خود را از  بیرون می اندازند. برای روح خودمان صلواتی بفرستیم بلکه زنده شویم

فردا شب پرده شب این شهید خواهد بود ان شالله








۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۸
احلام





+آناتومی افسردگی رمان جدید از آقای محمد طلوعی است. همان کسی که تربیت های پدر معرکه را نوشته است :)

قبل از اینکه بخوانمش پیش خودم فکر می کردم طلوعی در رمان موفق نیست (نمی دانم چرا  رمانش یعنی قربانی باد موافق برایم کشش  نداشت، و شاید در آن برهه اینطور بود برایم) و بیشتر در داستان کوتاه گل می کارد

اما خوب حالا باید اعتراف کنم که ایشان برای گل کاشتن در زمین چند هکتاری هم خیلی هم موفق هستند. خیلی عالی و اصولی و تر و تمیز نوشته اند. واقعا آدم خرکیف می شود.

آناتومی افسردگی زندگی سه تیپ شخصیت را از توی جامعه بیرون کشیده (در واقع خیلی با شرایط ویژه، نه افراد معمولی) و به شرح زندگی شان و در واقع خود درگیری شان پرداخته. و هر سه به نوعی با یکدیگر ربط پیدا می کنند و هر کدام تکه ای از آناتومی را تشکیل می دهند.

این داستان را باید با دقت تمام خواند، از بس که در تمام ریزه کاری هایش حرفی نهفته است.

البته نمی دانم چرا همش من را یاد بی وتن امیرخانی می انداخت. شاید به خاطر آن رفت و برگشت های خیال گونه اش. و شاید خیلی چیزهای دیگر

کتاب فوق العاده ای است خلاصه. اگر قلم طلوعی را بشناسید می دانید که خیلی خاص می نویسد و در واقع نابغه ایست در زمانه ما!

البته نقدی که بر کتاب های ایشان دارم این است: آقای طلوعی خواهش می کنم کمی مودب تر باشید :) شما آنقدر حرفه ای هستید که نیاز به چهار تا کلمه ی زشت نداشته باشید. خواهش (در گوشی: بابا خانواده رد میشه از داستان :) ) البته بخشی از این نقد هم برمی گردد به پاستوریزه بودن اینجانب!

 

پ.ن: کاش طلوعی برای انقلاب قلم میزد..



+ کتاب مرگ فروشنده را که یک نمایشنامه است گرفتم دستم (سرم درد می کرد گفتم ببینم متنش چطور است) که خوب یکهو دیدم همه اش را خوانده ام! :)

قبلا فیلم نامه خوانده بودم ولی نمایشنامه نه! اولین نمایشنامه واقعا انتخاب خوبی بود. فوق العاده بود. حتما بخوانید.

فکر می کنم پی دی افش هم باشد. به نقل از کتاب این نمایش 742 بار تنها در تئاترهای برادوی به نمایش درآمده! بقیه اش را خدا می داند.

اصغر فرهادی را هم بیشتر درک کردیم در فیلم فروشنده :) که حرف بسیار و مجال اندک




پ.ن: چقدر زندگی خودم و اطرافیانم و دور و نزدیکانم در داستان ها موج می زند. حس سنگینی می کنم وقتی وظیفه ام را به عنوان یک جوانی که مدعی است آرمان های انقلاب جان دادنی است، نه درست می دانم و نه میزان عمل با ادعایم می خورد.



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۱۱
احلام






یک روز به پدرش گفت: بابا، می توانی یک کتاب برایم بخری؟

پدرش گفت: کتاب؟ کتاب نکبتی را برای چی می خواهی؟

- می خواهم بخوانمش بابا

- آخر مگر تلویزیون چش است؟ ما یک تلویزیون خوشگل دوازده اینچی داریم. آن وقت تو هوس کتاب به سرت زده؟ بچه! دیگر داری لوس می شوی ها!

بعداز ظهر روزی که پدر ماتیلدا گفت برایش کتاب نمی خرد. ماتیلدا به تنهایی به طرف کتابخانه عمومی روستا راه افتاد. به آن جا که رسید، خودش را به کتابدار، خانم فلپس معرفی کرد و پرسید آیا می تواند مدتی آن جا بنشیند و کتابی بخواند؟

......


بله و اینچنین شد که ماتیلدا چهار سال و سه ماهه قصه پایش به کتابخوری باز شد :)

کتاب "ماتیلدا" نوشته رولد دال (کسی که بهترین نویسنده مرد انگلستان لقب گرفته) یک رمان کودک است از نشر افق (همان کتاب های فندقش)

واقعا جذاب و خوشایند بود (رسما کودک درونم به شور افتاد) مخصوصا با آن شوکی که در اواخر کتاب نویسنده با داستان وارد کرد.

ماتیلدای فسقلی جادویی چه کارها که نکرد.

نکته ای که باید بگم این کتاب با فرهنگ ما واقعا نمی خورد. شاید هم به بچگی های زمان خودم نمی خورد (از بس سیب زمینی و ساده بودیم) ولی خوب قاعدتا در فرهنگ و مذهب ما چیزهایی ارزش هستند که با اینجور کتاب ها مغایر هستند.

حتما اگر کتاب ترجمه به کودکانتون می خرید. قبلش اون رو خودتون بخونید.

هیچوقت هیچوقت بچه ها رو دست کم نگیرید. حتی اگر هنوز فرزندی هم ندارید به فکرش باشید :)






پ.ن: من تبلیغ کتاب و کتاب خوانی رو در داستان های آنور آبی خیلی مشاهده می کنم. این داستان هم از آن هاست که می گوید با کتاب می توانید تابغه باشید. نسل ما واقعا دارد کتاب نخوان بار میاید :(




بعدا نوشت: می بینیم که جناب احمدی نژاد پا به عرصه کاندیداتوری گذاشت! یعنی یک آدم و اینقدر شیطنت درونی؟؟؟ داریم ؟ میشه؟ خدا رحم کند




۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۰۵
احلام



خوب دیگه داریم به آخرین نفس های سال نزدیک میشیم. یک مکث می کنیم و از خودمون میپرسیم این سال نود و پنج بر ما چگونه گذشت؟ چه کردیم و چه نکردیم؟ اوضاع روحی و مادی و سیاسی و خانوادگی و .. خلاصه هر گونه وضعی که محلی از اعراب در زندگی تان دارد ان شالله خوب بوده باشه.

خوب چه کردید با کتاب خوانی؟ :) 

اول از خودم بگم که وضع به اسف باری گذشته است. یعنی اون انتظاری که از خودم داشتم برآورده نشد. هیچوقت نصفه و نیمه کتابی رو نخونده بودم که الحمدالله امسال چند باری بهش مبتلا شدم. ولی امسال از جهت کتابشناسی و نویسنده شناسی کم نگذاشتم. کتاب هایی هم که خوندم خوب بوده! اینجا معرفی کردم تعدادی از کتاب هارو، و یه تعدادی هم معرفی نشد. مثلا فرصت نشد از کنسرو غول یا گچ پژ یا تاریخ مستطاب آمریکا یا دختری در قطار (زرد بی مزه) و.. براتون حرف بزنم. ولی مثل سال قبل زیر پنجاه تا کتاب شد و این خیلی بده. یکی از عوامل این رکود مقوله ای است به نام دانشگاه :) به جان خودم نمی گذارد نفس عمیقی با کتاب غیر درسی بکشیم. ولی خوب مقاله های خوبی هم خوندم که لزوما هم درسی نبودند. از جمله مقاله های سایت ترجمان که خیلی خوش سلیقه انتخاب شدند. کتاب های خوبی هم هدیه گرفتم و ایضا خریدم.

خوب شما بگید از پر باری کتاب خوانی تون! چقدر خوندید؟ خوب هاش رو برام معرفی کنید.

اگرم به صورت چشمگیری  کتاب نخوندین بازم بگید. عیبی یوخ :) ولی دلیلتون رو هم بگید :) فقط دلایل بنی ایرانی نباشه :)








پ.ن: به رسم هر ساله ی خودم، روزهای آخر سال به جای بازار لباس و.. سری به بازار کتاب میزنم. دیروز گشتی در انقلاب زدم ولی الحمدالله کتاب ها که گران تر از جیب ما بود. ولی خوب فعلا وسع مان به مجله می رسید :)))
مجله کرگدن رو برای اولین باره خریدم. موضوع قصه است(ظاهرا این شمارش)
مجله داستان همشهری هم که سالی یکبار باهاش آشتی می کنیم اونم تو شماره های نوروز (وقتی مرشدزاده نباشه مزه نمیده همشهری داستان بخرم)
مجله عروسک سخنگو که دوفصلنامه است و من بهمن و اسفند رو نخریده بود (یهویی استثنایی این شماره اش گرون شد، فقط به خاطر من)
به به بالاخره یه کتاب خریدیم :) عاشقی به سبک ونگوگ که به توصیه دوست جان آرزوی نجیب ابتیاع شد.
برای نوه هایی که می تونستن کتاب بخونن هم کتاب خریدیم. اونایی هم که درکشون از کتاب فقط پاره کردن و آب دهن ریختن بود، هیچی نخریده شد (بنده معتقدم اسباب بازی کودک باید کتاب باشد،ولو پاره کند و ..)
کتاب هایی که نخریدم: (یعنی واقعا با این وضع گرانی باید حتما این تیتر و این لیست بیان بشود) آبنبات پسته ای که 30 تومن بود و دو شاخ در پس کلمه مان درآمد. وقتی مهتاب گم شد (خوب 25 تومن بود ولی حجیم بود گذاشتیم برای یه وقت دیگه- البته چون جنس ورقش مثل انتشارات اطلاعات است باید ارزان تر باشد، این را مطمئنم. ولی خوب دیگه نشر مرفه بی درد باشد همین می شود)




+ بنده کتاب هایی که می خوانم به تفکیک ماه، می نویسم. شما هم بنویسید برای خودتون که چه کتاب هایی می خونید :) البته خوب است چند نکته یا بخش هایی هم از کتاب رو که دوست داشتید بنویسید. ولی انجام بدید





۲۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۲۳
احلام








پایتخت فراموشی را باید در پایتخت کشورم بخوانم که  آدم هایش خیلی چیزها را فراموش کرده اند. کشوری که در هتل درجه یک پایتختش آب گرم پیدا نمی شود و نماینده مجلس ما با آفتابه باید آب را برای خودش جور کند خیلی تناسبی با پایتخت من که بیشترین آمار دماغ عملی ها را دارد. پس حیف بود که این کتاب را با دید زدن رفتار مردمانم نخوانم.  مثلا جایی مثل مترو جان می دهد برای خواندن این کتاب.
دیده اید بعضی کتاب ها دست می گذارند روی نقطه ی حساس آدم ها! نقطه ی حساس من هم شاید وجود مهاجرین افغان در کشور و نگاه های متفاوت و... خیلی چیزهای دیگر راجع به این چشم بادامی های بی زبان است. نمی شود گفت نسخه ای مشابه به جانستان کابلستان است اما خوب فامیل خوبی هستند برای هم. 
محمد حسین جعفریان را دست و پا شکسته می شناسم و می دانم از آن آدم هاست که زبان سرخشان سر سبزشان را روزی به باد خواهد داد. راستش اول کتاب شکه ام که چرا اینقدر غر می زند ولی خوب کمی که جلو رفتم دیدم حقش بوده بیش از این غر بزند :)
خوب نیست که بخوانیدش چون حتما حتما بخوانیدش. چیزی از دست نمی دهید که هیچ کمی اطلاعات و کمی هم دردتان اضاف می شود. که آن هم ملالی نیست







پ.ن:
1. دلم می خواهد راجع به عراق هم چنین کتاب هایی بخوانم. 
2. اگر جانستان کابلستان را هم نخواندید من حرفی با شمای مخاطب ندارم :|
3. راستش من اصلا اصلا مجال خواندن کتاب غیر درسی ندارم. با یک ضرب و زوری نمی خواهم مطالعه ام را از دست بدهم. یعنی در این حد درس به آدم فشار می آورد (بیکار بودم رفتم دانشگاه اخه؟)  :))





بعدا نوشت: ننگ بر چون منی که سالگرد عروج قیصر امین پور را که امروز است، فراموش کرده ام. یاد دارم روزی که رفت. توی حیاط دانشگاه نشسته بودم که دوست اهل دلی آمد و گفت قیصر رفت. توی دلم خالی شد از رفتنش، از اینکه دیگر دردهایش را نمی سراید. یک آرزوی سپید همیشه در ذهنم است که با قیصر یکبار کلاس شعر و شاعری بگذاریم و او من را مشق شعر بدهد. دل داده ام بر باد بر هر چه بادا باد.... خیلی حرف دارم از قیصر خیلی...
روحش شاد. صلواتی برایش بفرستید. 




۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۵ ، ۱۹:۱۵
احلام







آن سوی رودخانه زیر درختان

ارنست همینگوی

200صفحه



معتقدند که این اثر همینگوی هیچ ارزش ادبی ندارد و از همینگوی بعید بود نوشتن چنین چیزی! ولی خوب خیلی هم اینطور نبود و شاید هم بود! یعنی به غیر از آن مکالمات سرهنگ با دختر که کل کتاب رو در بر میگرفت، بخش های مربوط به شکار فوق العاده بود! من را یاد داشتن و نداشتن می انداخت.
و باز هم معتقدند راز خودکشی همینگوی در این کتاب نهفته است. البته که من به شما چیزی نمی گویم، خودتان بروید بخوانید :)

 اینکه نهلیست از کتاب های همینگوی برداشت می شود شاید درست باشد. ولی خوب دوست دارم بعد از خواندن کتاب به فکر بیافتم، از کتابی که فکری دنبالش نیست خوشم نمی آید. ساده و عمیق نوشتن همینگوی را دوست دارم.
+ فکر کنم تمام شخصیت های همینگوی در تمام داستان هایش، پولشان فقط صرف مشروبات الکلی می شود. چقدر می خوردند آخر!!!؟؟






دختری در قطار

پائولا هاوکینز

411 صفحه


نمی دانم این اعتقادم درست است یا نه!  کتابی که زیادی در دست مردم عامه (عامه به معنای مردم کوی و برزن که چیزی از خاص بودن درونشان دیده نمی شود، مخصوصا دختران صورتی)  باشد و تعریفات وااااای خیلی عالی بود، وااااای اصلا یه چیز دیگه بود را نمی خوانم! خلاصه هر اعتقادی هست تبدیل به عادت شده. اما عادت شکستیم و یک کتاب این مدلی خواندیم. دختری در قطار!!!! حتما شنیدید اسمش را.

اولش از زاویه ی شروعش خوشم آمد اما خوب بعد حسابی ناامیدم کرد و در آخر که دیگر کلا افسردم کرد.

داستان خیانت و جنایت و پلیس بازی و.. از این کشکیات که همه جا پر است.

البته بی انصافی است از قصه پردازی کتاب غافل بشویم، نویسنده هیچ جا اجازه نداد کتاب را زمین بگذارم. مجبور شدم یک کتاب 400 صفحه ای را یک شبه بخوانم!

+ حالا همه تعریف می کنند از این کتاب، خوب ما نمی کنیم!! راستش آثار فاخر مزه ی دهان ما را عوض کرده است (اصلا فخر فروشی نبود، اصلا)  :)









بعد از تاریکی

هاروکی موراکامی

198 صفحه


هاروکی موراکامی با هر کتابش من را غافلگیر می کند. این یکی هم از این قبیل بود.

از اینکه حسی درونی یک شخصیت درون یک کتاب به چالش کشیده شود را دوست دارم. دقیقا از آن کتاب هاست که آدم می خواهد بعد از خواندنش مدام فکر کند.

از همه چیز این کتاب خوشم آمد حتی از اسمش که مفهومی چند جانبه داشت.

بگذارید کمی از کتاب را لو بدهم، کاری که هیچوقت نکردم: دختری از خانه بیرون زده و می خواهد یک شب را در توکیو بیدار بماند (صرفا همین) از طرف دیگر دختری که خواهر ایشون هست، به خواب رفته، (صرفا چون می خواسته بخوابد همین) هیچ بیماری ای وجود ندارد او فقط خوابیده آن هم دو ماه تمام....

+ اینکه کتاب حرفی برای زدن دارد و باز هم پای آمریکا در میان است تا ما را به نهلیستی دیگر بکشاند شکی درش نیست.











پ.ن: خوب سرمون شلوغ بود اما نه برای کتاب خواندن! یعنی راستش را بخواهید حالمان خراب بود، گفتیم با کتاب مست بشویم (مست شدن اصلا چیز بدی نیست، آن هم با کتاب)

روز نوشت را دهم مرداد تمام کردم، امروز هم دوم شهریور (البته این ها را اوایل هفته پیش تمام کردم) 20 روز سه تا کتاب خوب نیست ولی بد هم نیست!






+ عنوان مطلب هم مثلا هایکو کتاب است :)





۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۱۷
احلام



ماه های آخر یادداشت حسن باقری را با حسرت تمام خواندم. او در 9 بهمن 61 رفت وجنگ با تمام ناملایمت هایش ادامه یافت. خیلی از عملیات های بعد از او با یتیمی بزرگ شدند و جای خالی اش را حس کردند.

انقلاب ما جوان بود که جنگ به او تحمیل شد، پس نمی توان خرده گرفت که نیروها خیلی منظم و توجیه عمل کنند یا مثلا با خیانت بنی صدرها فجایعی مثل هویزه رخ ندهد!

شاید بیشترین انرژی ای که از نیروهای کارآمد مثل حسن باقری گرفته میشد،  بیان کردن مختصات جنگ بود تا تاوان ما سنگین تر نشود. به صراحت می شود گفت که حسن باقری در اتاق عقل جنگ می جنگید.

پدرم دیشب یاد خاطره ای افتاده بود، می گفت ما جایی رفته بودیم و قرار بود با دشمن مقابله کنیم، به فرمانده گفتم: "چرا ما رو اینجا آوردی اونم تو این لحظه!؟ دقیقا تو تیررس دشمنیم!" چه جوابی داده باشد خوب است؟ فرمانده گفته بود: فلانی خوب ما آمده ایم برای شهادت!!

جنگ همانطور که ایمان و عقیده می خواهد، عقل هم می خواهد! نمی شود یکجانبه حرکت کرد.



بخش هایی از کتاب را برایتان عکس گرفتم، دوست داشتید بخوانید



                        

* جلسات بسیاری بین سپاه و ارتش رخ می داد تا هماهنگ عمل کنند. که گاهی به جر و بحث های طولانی می کشید.





باقی در ادامه مطلب پیگیر باشید






۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۴۸
احلام







فکر کنید سر رسید خاطرات شخصی که همیشه ازش چیزهای ناقصی شنیده اید افتاده است دستتان، فکر می کنم کیفور می شوید که بدانید در سرش چه می گذشته. این روزها مشغول خواندن و سرک کشیدن در خاطرات یک مرد جنگی هستم. مرد جنگی که در گلف یک اتاق برای خودش دارد که دیوارهایش پر از نقشه است. مرد جنگی ای که سرش درد می کند برای شناخت دشمن. حسن باقری که به قیافه اش می خورد مثلا هفده سال داشته باشد اما بیست و شش ساله است و به اتاق فرماندهی جنگ راه یافته است. کتاب "روزنوشت" یادداشت هایی است که شهید حسن باقری در سالنامه ای یادداشت می کرده. این کتاب بی هیچ کم و کاستی همه ی دست نوشته ها و حتی حاشیه ها را جمع آوری کرده است. نمی دانم خاطرتان هست یا نه که چند سال پیش کتابی 5 جلدی به نام "گزارش روزانه جنگ" رونمایی شد. گزارش روزانه جنگ بولتن های روزانه ای بود که حسن باقری و دوستان از اخبار جنگ برای فرماندهان و ارشدان جنگ تهیه و ارسال می کردند.یعنی یک کتاب فوق العاده. اما کتاب روزنوشت که در واقع ادامه ی آن کار است، دست نوشته های شخصی شهید است که البته دور از  مسائل جبهه و جنگ نیست و گزارش وار کارهایش را درونش نوشته است.




نمونه ای اتفاقی از کتاب:


چهارشنبه 9 / تیر/ 1361

صبح آمدیم قرار گاه کربلا. با برادر محسن [رضایی] و رحیم [صفوی] و دیگر قرارگاه ها راجع به طرح مانور بحث کردیم . محسن [رضایی] راجه به تشکیلات سپاه می گفت که ما کادر طراح کم داریم و نیروی عملیاتی می توانیم پیدا کنیم. راجع به تبلیغات نیز قرار شد پیگیری کنند که صدا و سیما بیشتر کار کند در این زمینه. ساعت یازده با سرهنگ [عی صیاد] شیرازی راجع به طرح و عملیات همفکری شد. ساعت یازده و نیم جلسه هماهنگی با ستاد ارتش در [قرارگاه] کربلا برگزار گردید. عصر آمدیم اهواز. خرید کردم. شام خانه بود.

[در حاشیه سالشمار آمده است:] روزه نگرفتم.








پ.ن: همانطور که از نمونه کتاب مشاهده می کنید، شاید برای بعضی، کتاب حوصله بری باشد ولی برای من جذابیت خاصی دارد و نمی توانم ازش جدا بشوم (طوری می خوانم که دیروز حواسم پرت شد و پایم خورد به عسلی و نصف ناخنم پرید و خون و.. اتفاقا آن وسط دخل کتاب یک نفر رفته بود روی مین :) بازسازی صحنه ای شد خلاصه )

سال ها منتظر بودم کتاب گزارش روزانه جنگ را گیر بیاورم و بخوانم، که نه پولش را داشتم و نه کتاب خانه ای داشت و نه در دست و بال دوستان موجود بود. ان شالله با خواندن این کتاب فرجی بشود تا آن کتاب 5 جلدی را هم گیر بیاورم برای خواندن. (خداوکیلی آدم بعضی وقت ها برای خواندن یک کتابی گلرزیان لازم می شود)





+ کتاب را دور از قهرمان سازی هایی که برای شهید حسن باقری است می خوانم. او را یک آدم عادی تصور می کنم که مثل خودم نمازش قضا می شود، با دیگری پرخاش می کند و ..

همانطور که سال ها پیش خاطرات بوتو و گوبلز و رفسنجانی و ... را می خواندم این کتاب را می خوانم و دوست دارم خود حسن باقری به من بگوید که چه کارها کرده است





+ عکس از روی جلد هم کار خودم است. ببخشید زیاد حرف زدم..



۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۴۱
احلام