خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

۲۳ مطلب با موضوع «تورق کتاب» ثبت شده است


زندگی نامه مارک تواین به پایان رسید. هر چقدر جای جایش جالب بود، آخرش به تلخی گرایید. خوب چه می شود کرد. از دست دادن عزیزان تلخ است.

باز هم تکرار مکرر می کنم که این کتاب را از دست ندهید :)

خوب کتاب بعدی ای که دم دستم هست و حدود 50 صفحه ای هم یکهو دیدم که خوانده ام، دشمن عزیز جین وبستر است. با کتاب قبلی هیچ قرابتی ندارد جز اینکه هر دو نویسنده آمریکایی هستند و فضاها هنوز درون آمریکاست.(صدای پس زمینه مرگ بر آمریکا  :))) )

خیلی وقت پیش شاید حدود 10 سال پیش بابالنگ دراز را خوانده ام. حالا این دشمن عزیز گویا ادامه ای است بر بابالنگ دراز. بخوانیم ببینیم چه خواهد شد




پ.ن: شما چه می خوانید؟



۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۷ ، ۱۶:۴۸
احلام


هنگامی که سوزی هشت ساله بود، چند بار مادرش به او گفت: سوزی، تو نباید سر چیزهای جزئی گریه کنی. این حرف زمینه ای برای فکر کردن به دست سوزی داد. او برای چیزهایی دلشکسته شده بود که به نظرش مصیبت بزرگی می آمد- مثلا شکستن یک اسباب بازی، به هم خوردن یک پیک نیک، به خاطر رعد و برق و باران، به چنگ گربه افتادن- و حالا این کشف غریب برایش پیش آمده بود، علت غریبی، اینها مصیبت های بزرگ نیست. چرا؟ مصیبت ها را چه جوری باید اندازه گرفت؟ قاعده اش چیست؟ برای تشخیص مصیبت های بزرگ از مصیبت های کوچک باید راهی باشد؛ قانون این تناسبات چیست؟ این معما را مدتی با شوق زیر و رو کرد. ظرف دو یا سه روز گاه گاه بهترین افکار خود را متوجه آن ساخت، ولی این مسئله او را متحیر می کرد- و شکست داد. بالاخره خسته شد و پیش مادرش رفت و از او کمک خواست.

_مامان چیزهای جزئی چیست؟

اول این سوال ساده ای به نظر می آمد. با این حال، قبل از آنکه جوابش را در قالب عبارات ریخته شود، کم کم اشکالات فکر نکرده و پیش بینی نشده ظاهر گردید. کوشش برای توضیح به وقفه برخورد. سوزی کوشش کرد با یک مثال به مادرش کمک کند و او را نجات دهد. مادرش خواست خود را آماده کند که به شهر برود و یکی از ماموریت هایش این بود که ساعت بازیچه ای را که وعده اش از مدت ها قبل به سوزی داده شده بود، خریداری کند.

-مامان اگر خریدن این ساعت را فراموش کنی، این یک مسئله جزئی خواهد بود؟

او منظورش ساعت نبود، چون می دانست که خریدن ساعت فراموش نخواهد شد. آنچه که امید داشت این بود که آن معما را حل کند و مغز کوچک و گیج شده او را صلح و آرام ببخشد.

البته امید او به یاس تبدیل گردید- به علت اینکه اندازه بدبختی هر کسی را نمی توان مقیاس کس دیگری معین کرد و فقط مقیاسات شخصی که به ان بدبختی گرفتار شده، اندازه آن را تعیین می کند. افسر از دست رفته ی یک سلطان برای خود سلطان چیز مهمی است، اما برای یک بچه اهمیتی ندارد. بازیچه ی گمشده ای هم برای بچه بسیار مهم است، اما در چشم سلطان چیزی نیست که آدم به خاطرش دل افسرده شود. بالاخره روی یک حکم توافق شد که براساس مدل بالا قرار داشت و بر اثر این حکم، به سوزی اجازه داده شد که از آن به بعد مصایب خود را با متر خودش اندازه گیری کند.*





* کتاب زندگی من نوشته مارک تواین صفحات 382 و 383






پ.ن: سوزی دختر باهوش و متفاوت مارک تواین است که ماجراهایش آدم را به وجد می آورد. یک دختر شش ساله یا ده ساله چنان پایبند به مسائل اخلاقی می شود که شبانه روز راجع به آن ها فکر می کند. سوزی وقتی سیزده ساله می شود مخفیانه زندگی نامه ای برای پدرش تنظیم می کند که در نوع خود جالب است. و به قول مارک تواین چقدر صریح و صادقانه و بی پروا آن را نوشته است.

اما عمر سوزی هیچوقت به درازا نمی کشد....






+ حالا در صفحه 522 کتاب هستم و حدود دویست صفحه ای مارک تواین ماجراهای کاری اش و شکست هایش را گفته و فکر می کنم یک دوره اقتصاد گذرانده ام :) حالا به بخش جذاب نوشتن هایش رسیده ام.





برای من خسته کننده نیست که این متن های طولانی را تایپ می کنم. خواندنش که برای شما کسالت بار نیست؟




۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۷ ، ۱۶:۱۰
احلام






از آن اولش تصمیم داشتیم با همدیگر بخوانیم. یک کتاب بگیریم دستمان و من بخوانم و او بخواند. ولی خوب همیشه فقط اول هایش خوب پیش رفت و کار به آخر نکشید. اما این چند شب جرقه ای در خانه ی ما خورده که چشم و دلمان را روشن ساخته است. خانه مان شبیه کتابخانه شده . و طوری آرام سرهایمان را داخل کتاب می کنیم که اگر صدایی از کسی دربیاید آن دیگری با مداد روی میز می کوبد که: هیییس

من که سخت دلبسته زندگی مارک تواین شده ام و همسرم گاه زبان انگلیسی اش را می خواند و گاه کتاب کارآفرین یک دقیقه ای را. البته کارآفرین یک دقیقه ای را با هم شروع کرده ایم. و چون من مثل آن داستان خرگوش و لاک پشت به تندخوانی خود مطمئن هستم یک جایی از کتاب به استراحت نشسته ام و ایشان آهسته و پیوسته می خواند و نکته برداری می کند.

این روزها که خبر آتش سوزی کالیفرنیا می آید جفتمان یک افسوس می خوریم. البته افسوسی که تهش به خنده ای منجر می شود. مثلا در خیالمان بنده شهر کالیفرنیا را پیشنهاد داده بودم برای زندگی در آینده. و خلاصه آرمان شهر مان حسابی سوخت. و من می گویم ببین عجب شهر زیبایی انتخاب کرده بودم. :)) خلاصه اسباب خنده مان شده این خیال پردازی (مگه میشه آدم ایران رو ترک کنه؟؟؟ میشه؟)

البته چند وقت پیش حرفی توی سرم آمد و زود به زبان آوردمش، گفتم مگر ما آدم ها فرقی خواهیم کرد؟ چه در غرب چه در ایران؟ ما همین تنبل ها هستیم. و فقط آنجا مجبور می شویم برای زنده ماندن بیشتر و بیشتر تلاش کنیم. خوب چه می شود همین تلاش را در همین جا بکنیم. تلاش برای زنده ماندن روح و جسم مان!

ما بعضی از شب ها با همدیگر قرآن هم می خوانیم. راجع به آیات بحث هم می کنیم. غصه مان می شود که کتاب راهنمای زندگی مان اینقدر بین ما مهجور است

راستی زندگی ما چقدر رنگ و بوی قرآن دارد؟






پ.ن: خیلی دلم خواست راجع به این روز و هفته کتابخوانی چیزی ننویسم ولی نمی شود. روز پنجشنبه رفتم کتابخانه، اصلا نمی دانستم چه خبر است. گفتند روز کتاب و کتابخوانی است. چون قیمت عضویت از پنج هزار به پانصد تومن تقلیل یافته بود، عده ی کثیری برای عضویت آمده بودند. من که داشتم می رفتم سمت قفسه ها گفتند که امروز کتاب نمی دهیم سرمان شلوغ است (در روز کتابخوانی کتاب نمی دادند، صرفا دکان عضویت گرم بود) من هم گفتم باشد. از انجا که می دانستم شماره های قبلی مجله ها را با قیمتی اندک می فروشند. گفتنم من شماره ی قبلی ترجمان را می خواهم. گفتند نه نمی شود. باید تا دو شماره قبل زیر قفسه مجله موجود باشد. گفتم باشد و توی دلم گفتم: فکر نمی کنم حتی یک نفر در اینجا دستش را به این مجله بزند و حالا که ما مشتاقیم برای خواندن قانون بازی شان گل کرد.خلاصه هیچ استقبالی از خواندن ما در روز کتاب و کتابخوانی نشد. من نمی فهمم چه شده که حالا آن روز را کش می دهند می گویند هفته کتابخوانی!!






۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۷ ، ۱۴:۵۳
احلام





" ...در هانیبال پسربچه ی برده ای داشتیم که از یک نفر او را کرایه کرده بودیم. این پسر که اهل ساحل شرقی مریلند بود، از خانواده و دوستانش جدا کرده و در نیمی از سراسر قاره آمریکا کشانده و فروخته بودند. روحیه ای شاد داشت و پاک و خوش اخلاق بود و شاید پر سر و صداترین مخلوقی به شمار می رفت که تا آن وقت خدا خلق کرده بود. در تمام مدت روز آواز می خواند، سوت می زد، زوزه می کشید، سرفه می کرد و می خندید. این حرکاتش دیوانه کننده و غیر قابل تحمل بود. بالاخره یک روز من از کوره در رفتم و با خشم پیش مادرم دویدم و گفتم: سندی یک ساعت آواز خوانده بدون اینکه یک وقفه در آوازش باشد، من تحملش را ندارم، بهتر نیست که لطفا دهن او را ببندید؟

اشک در چشمان مادرم جمع شد و لبانش به لرزه افتاد و چیزی شبیه به این در پاسخم گفت: برده ی بیچاره! وقتی که آواز می خواند، علامت این است که بدبختی خود را به یاد نمی آورد، و این امر مایه ی آسایش خاطر من است اما وقتی که خاموش است متاسفانه به فکر می افتد و من نمی توانم این را تحمل کنم. او دیگر هرگز مادر خود را نخواهد دید، و اگر می تواند آواز بخواند، من نباید جلو او را بگیرم، بلکه باید شکرگزار باشم. اگر بزرگتر از این بودی حرف مرا می فهمیدی. آن وقت صدای این بچه ی بی کس تو را خوشحال می کرد.

این سخنان ساده که شامل لغت های کوچکی بود، در من تاثیر کرد و سر و صدای سندی دیگر برای من اسباب زحمت نبود.... "




+ بخشی از کتاب زندگی من نوشته مارک تواین





پ.ن: از سال گذشته دنبال کتاب زندگی من می گشتم. تا اینکه بالاخره کاشف به عمل آمد که در کتابخانه محله ی جدیدمان موجود بوده و من بی خبر بودم. زندگی من در واقع زندگینامه ی مارک تواین است که به قلم خودش نوشته شده. مارک تواین که کتاب های هاکلبرفین و تام سایر و شاهزاده و گدا و.. را نوشته.

مارک تواین سعی کرده به سبک کاملا شاد و مفرح زندگی خودش را بنویسد و نه خشک و بی روح. هر فصل که شامل حدود 5 الی 10 صفحه است موضوعی دارد و به قول مترجم انگار هر فصل یک داستان کوتاه می خوانی و لذت وافر می بری.

مارک تواین آنقدر شرور و شیطان است که آدم نمی تواند از کتاب دست بردارد. پسری که مثلا اگر این هفته در برکه غرق شده باز هم هفته دیگر همانجا غرق می شود. و به قول خودش تا شنا را یاد بگیرد هفت باری تا غرق شدن پیش می رود. یا برای اینکه از دست ترس مبتلا شدن به سرخک رها بشود خودش را میچسباند به یک فردی که سرخک گرفته تا حتما سرخک بگیرد و رها بشود. پسری که تمام روز را شیطنت می کند و شب ها نادم می شود ولی باز هم وقتی خورشید طلوع می کند به کارهایش ادامه می دهد.

و باز هم جوانی و سر پر سودا و غرور. و البته رنج عظیمی که در لفافه ای از طنز نمی توان پنهانش کرد.

تمام فصل ها درسی دارند و بیهوده بیان نشده اند و اصلا مطالب و شرح اضافه ندارد

خوبی دیگر این کتاب این است که با مارک تواین یک دوره تاریخ و فرهنگ و جغرافیای آمریکا را هم می خوانی آن هم با شیرینی تمام.




توصیه احلام:

* اگر می خواهید یک کتاب خیلی خوب را از دست بدهید، این کتاب را نخوانید*






+کتاب 734 صفحه دارد. پی دی افش هم در اینترنت موجود است. من فعلا 250 صفحه اش را خوانده ام




۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۷ ، ۱۳:۵۰
احلام




کتاب دوستانى هم هستند که از ترسِ اینکه گنجینه‌ى کتابشان را براى همیشه از دست بدهند، هرگز کتاب امانت نمى‌دهند. (یک ضرب المثل قدیمى عربى اندرز مى‌دهد که «کسى که کتاب امانت مى‌دهد، یک احمق است؛ اما کسى که کتاب را پس مى‌دهد، احمق‌تر است.») من به پیروى از توصیه‌ى هنرى میلر همیشه اهل امانت دادن کتاب بوده‌ام: «کتاب‌ها هم مثل پول دائما باید در گردش باشند. تا جایى که بشود، قرض بدهید و قرض بگیرید؛ هم کتاب را و هم پول را! مخصوصا کتاب را؛ کتاب‌ها به مراتب بیشتر از پول، چیزى براى عرضه کردن دارند. کتاب فقط یک دوست نیست، بلکه مى‌تواند دوستان بسیارى برایتان به ارمغان بیاورد. زمانى که با ذهن و روحتان صاحب کتابى هستید، ثروتمندید. اما وقتى آن را به شخص دیگرى بدهید، سه برابر ثروتمندید.»



– از متن کتاب تولستوی و مبل بنفش اثر نینا سنکویچ



*برگرفته از سایت کافه بوک





پ.ن: بنده دکوری و ویترین و.. را بالکل هر گونه اشیای بی فایده را در خانه ام راه نداده ام. در عوض یک کتابخانه درست و حسابی را توی هال گذاشته ام. به خاطر همین بعضی مواقع مهمانان عزیز سرکی به کتابخانه می زنند. (خیلی به ندرت، برای خودم هم عجیب است، چون اگر بنده جای مهمان هایم بودم فقط روی کتابخانه خیز برمیداشتم) بعد کتاب هایی را انتخاب می کنند. با کلی خوشحالی می گویم: ببرید بخوانید. آن ها هم یک لبخندی می زنند. دو دقیقه ای توی دستشان می چرخانند. بعد وقتی من حواسم نیست یکهو میبینم دوباره گذاشته اش سر جایش :/

خلاصه ما کتاب هم می دهیم نمیبرند. تازه با کمال پررویی گفته ام چرا نمی برید خوب؟ می گویند آخه نمی خونیم.

یعنی دربدر این انگیزه های کتاب خوانی هستم که در جامعه موج می زند







۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۷ ، ۱۹:۰۴
احلام


چند مدتی هست هر وقت تلویزیون رو روشن می کنم دنبال یه برنامه ای هستم که از کتاب حرف بزنه. از شبکه نسیم کتاب باز رو میده که خوب فکر کنم برای خیلی ها جذاب باشه. ولی نمیدونم چرا به من نمیچسبه. از شبکه چهار هم یه برنامه ای میده کاملا بی برنامه که کتاب خون میارن و کتاب معرفی میکنن. خیلی خوب بود ولی :)) ولی دقیق کی پخش میشه نمیدونم. البته شبکه ی چهار یه تبلیغاتی رو هم مدام پخش می کنه سعید بیابانکی میاد و میگه جمعه بیایید کتاب 4. که حتی یکبارم نشد ببینم. فک کنم شبکه 5 هم یه تیزری راجع به معرفی کتاب داره. کوچولو موچولو.

من این برنامه هارو دریافت کردم. فقط نمیدونم اصلا دقیقا کی میدن!! :)

شبکه ی تماشا هم هر وقت من میزنم داره سرزمین آهن میده، خدا برکت به این سرزمینشون هزار الله اکبر.

کلا تلویزیون نگاه نکنه آدم سنگین تره

والا با این فیلماشون







پ.ن: اگه برنامه ای راجع به کتاب و کتاب خوانی موجود است معرفی کنید تا توی یه پستی مفصل تبلیغشون بکنیم :) اینقدر خوابالو نباشید دیگه. زود ، تند، سریع.. fast.. fast...fast....




۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۷ ، ۱۳:۵۴
احلام


آنقدر که در جلد دوم به مهمانی اعیان و اشراف و مجلس رقص رفتیم دارم فکر می کنم امشب مهمانی آنامیخیویلیا است یا رستف ها پول دستشان رسیده و باز مهمانی می دهتد! 

آخ که الن و پی یر چقدر شبیه آناکارنینا یند. البته آنا دوست داشتنی تر از الن بدجنس است. ولی پی یر به همان وضعیت فلاکت بار شوهر آنا است. سیب زمینی ماسون!

چقدر صحنه ی سورتمه رانی نیکلا و عشقش به سونیا قشنگ بود! آخ برف و سرمای منفی ده درجه و...





پ.ن: از آنجا که جناب هم سر دارند سفر به گرای 270 را می خوانند و هر از چندگاهی اینجانب به سمت کتابخوان در می آیم ، چقدر دلم قلم روان و ساده احمد دهقان را می خواهد. و به راستی گاهی شبیه او می نویسم و حتی فکر میکنم!



+همین روند سریع برای پست گذاشتن را بپسندید :)



۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۱۰
احلام


بعضی ها برایشان سخت است که یک کتاب 4 جلدی بخوانند. مثل کوهی است که در اولین نگاه با خودشان می گویند عمرا بتوانم آن را صعود کنم! پس کلا بی خیالش می شوند. ولی باید بگم جنگ و صلح از آن کتاب هاست که دوست داشتم بیشتر از 4 جلد بود :)

وقتی تولستوی صحنه های سربازی مغرور در طلوع صحنه ی جنگ توصیف میکند آنقدر دل انگیز است که اصلا انگار نه انگار جنگ است! و بیشتر صحنه ای عاشقانه به نظر میرسد

وقتی دشمن خود را نه احمق بلکه نابغه جنگی میداند کیف میکنم. آدم یکجورهایی هم دشمن را دوست دارد هم خودی را :)

از یک شخصیت که همه از او بدشان آمد من یکی خوشم آمد، آن هم پدر ماریا و آندره، به شدت سخت گیر ولی انسان! دخترک احمقش را با سختگیری اش نجات داد! 




پ.ن: تولستوی هیچ چیز اضافه ای نساخته و این یکی از حسن های کتاب است. چون اغلب کتاب های چند جلدی از توصیف ها و مطالب بی ربط پر می شوند. 



+ پیش به سوی جلد 2 :)



۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۷ ، ۱۳:۱۱
احلام





بعد از صد و چهل و نه سال وقتش رسیده است.







+ نمی دانم چرا دنبال یک زمان خاص برای خواندنش می گشتم. آخر تولستوی برای من با تمام نویسندگان عالم فرق می کند. و شاید اصلا نباید اینقدر دیر جنگ و صلح را می خواندم. ولی به هزار و یک دلیل حالا وقتش رسیده است.

و چقدر حرف دارم با تولستوی....



راستی شما چه می خوانید؟ اصلا چیزی می خوانید؟




*و صد البته که نسخه 4 جلدی نشر نیلوفر و ترجمه سروش حبیبی را می خوانم! و چه ستمی است کسی آن نسخه تک جلدی را بخواند






۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۷ ، ۱۷:۱۲
احلام



از اینکه کتابی رو  دلم می خواد بخونم اما همش به هزار و یک بهانه های جور واجور هی نمیشه و نمیشه، اون کتاب محترم خود به خود تبدیل به یک کوه صعب العبور میشه! متاسفانه وریا هم شد یکی از این کتاب ها! نه اینکه قصدی پشت سرش باشد! به هیچ وجه من الوجوه (مثلا یکی دیگه اش پیش روی دکتروف که دیوانه وار زیباست و من هنوز در حسرتم که ادامه اش رو بخونم)
وریا داستانی بود که اصلا حال بد نداشت. یعنی قاعدتا باید حس و حالی میامد تویش که حالت خوب میشد و ذره ای رنجیدن نداشتیم. اما پر مغز و ملات.
صاحب وریا را که در نمایشگاه کتاب دیدم فهمیدم که چرا باید حال این کتاب خوش باشد زیرا نویسنده اش دلش با خوبی هاست و آنقدر زیبا دوست است و نازک خیال که دلش نمی آید چیز بدی در هیچ کجا باشد. (نه مثل من شرور - از اون شکلک های دیو بنفش تلگرام مرحوم)
اما خوب دوست داشتم هیجان داستان بیشتر از این ها باشد. یعنی گره های کار بیشتر باشد تا یکنواختی! هر چند که بیان و چیدمان خوبی در داستان رخ داده باشد!
مثلا انتظار داشتم دختر داستان مقاومت بیشتری نشان دهد یا اینکه پدر و مادرش اینقدرها هم خوب نباشند!
فکر می کردم نقش وریا باید بیشتر مطرح میشد. یکهو خیلی کمرنگ و کمرنگ تر شد..
چقدر معرفی کتاب ها را دوست داشتم.
و یکسری نکات مثبت دیگر که به سمع نویسنده می رسانم.

به همت بلند آرزوهای نجیب تبریک و تحسین می گم. و دوست دارم کتاب های بیشتری ازش بخونم.










پ.ن: روز چهارشنبه ای بار دیگر قسمت شد برویم نمایشگاه آن هم با آرزوهای نجیب و بشری. روز خوب و خوشی بود. هر چه نویسنده بود دیدیم و الکی مشعوف شدیم. حالا بشری به ما می گوید من نمی فهمم شما چرا اینقدر ذوق می کنید؟ (بچه ی بی ذوق)

لینالونا را گرفتم که قطعا مدت هاست به واسطه ی یک کلیپ به معروفیت رسید. دلم می خواست خانم ژبرت داستانش را به یک پایانی می رساند!
و ایضا هفت گنبد محمد طلوعی را از افق. که بی صبرانه منتظرم تا خواندنش را شروع کنم.






۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۵۴
احلام