خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

۲۸ مطلب با موضوع «پرده های شب جمعه» ثبت شده است









برادر چرا این صحرای بلا تمامی ندارد؟
چرا عاشورا اینقدر طولانی شده؟
دلم میخواهد ته این صحرا را ببینم، دلم می خواهد این ابدان بی سر تمام شوند! یعنی می شود برادر؟

تمام می شود خواهرم
روزی خواهد رسید که تو دیگر عزادار هیچ عزیزی نخواهی بود
روزی خواهد رسید که این دشت بلا پر خواهد شد از بوی منجی!
راستی خواهرم
امروز هم باید با هم به دیدار کسی برویم
کسی امروز در این صحرا سر خواهد داد
یک دلداده ی دیگر
دلم می خواهد اولین نفر در آنجا حاضر باشم
تو نیز با من باش ای قوت قلب برادر...






پ.ن: سر داد، سرها داده اند، سرها خواهند داد..  سر چه پیشکشی خوبی است برای قدم های ارباب..




+ به ارباب بگو ما تنبل ها هنوز سرمان در آخور منیت مان است و نمی توانیم سرمان را بالا بگیریم و تو را ببینیم. والسلام




۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۱
احلام


مسیحی ها یه بحثی دارند به نام: رنج بردن خدا! میگن آیا خدا رنج می برد؟ از غم و اندوه بشری؟ از گناه و بدبختی؟ از جنگ؟ و چه و چه! هزار و یک جواب می شود داد! و اساس این سوال را که غلط است را زد
اما من داشتم وقتی را تصور می کردم که حسین در صحرای کربلا، در ظهر عاشورا! به خدا می اندیشد و به اینکه چه چیز رخ خواهد داد! آیا حسین رنج کشید؟ تا از رنج حسین خدا هم رنج بکشد؟
نه
حسین هیچ مصیبت و رنجی نکشید در تکه تکه شدنش!
عشقبازی می کرد با تک تک سلول هایش
رنج حسین فقط برای کسانی بود که در مقابل او ایستاده بودند!
هراسان بود، می ترسید لقب اشق الاشقیا بگیرند..
خدا هم نگاهش به ما این است؟











پ.ن: قطعا خدا شی نیست که عواطف انسانی داشته باشد! اما خدا چیزی فراتر از عاطفه ی انسانی دارد! رئوف و رحیم و..







+حسین می شود جواب بدهی؟ بی مقدمه و اورژانسی و بی نوبت و..




۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۲۷
احلام



- آن پیراهن را بیاور خواهرم

چه طلب سختی از خواهر می کند

زینب پیراهن را بو می کند! بوی مادر مشامش را پر می کند

از خیمه بیرون می رود


- برادر پیش تر بیا!

بوسه بر شانه ها مقدمه است.

مقدمه ای برای بوسیدن زیر گلو


زنی بر بلندی خواهر و برادر را زیر نظر دارد

بی تاب و مضطرب

آخر مادر ها بعد از وفاتشان هم نگران فرزندانشان هستند










پ.ن: شعبان هم بوی حسین می دهد :)




+ التماس دعای فراوان دارم برای مسائل پیش آمده این روزهایم





۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۱۹
احلام




کربلا...






پ.ن: صدای تو خوب است. زیرا تارهای صوتی ات را عشق لرزانده است..





+ دنیا با تمام قوایش پیش می آید و من ژنده پوش در مسیرش ایستاده ام. هیچ مهم نیست اگر زره ای ندارم و تنم چاک چاک خواهد شد. فقط از قلبم بیمناکم. آخر آنجا خیمه گاه "تو" است.



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۵۸
احلام



شمشادهایی که قاب را در آغوش کشیده اند مرا می برند آنجا:

عبا بر سر می کشد، پرده ی خیمه را کنار می زند

برادر را می بیند که با علی مقابل ایستاده اند، گویی جفتشان در این عالم نیستند

علی سر خم می کند به نشانه ی خدا حافظی

چهره ی حسین را نمی بیند اما معلوم است که مبهوت و خیره است

علی سوار بر اسب، الحق که اکبر است

علی دور می شود و حسین را هیچ چیز تکان نمی دهد

از خیمه بیرون می زند

کنار برادر مثل همیشه نیست

حسین تازه شمشاد قد خود را راهی میدان کرده

اما صدای آرامی از جنباندن لبهای برادر می شنود

" امانتی تحویل تو ای خدا"









+ خوش باد روح آنکه به ما با کنایه گفت
   گاهی به قدر صبر بلا می‌دهد خدا


فاضل نظری





پ.ن: امروز توی بهشت آن کنج های خلوت و بی آدمی که فقط زنده ها نفس می کشیدند، نسیم خوبی می وزید. کاش قبر خالی ای  لابلایشان بود تا دمی درونش آرام می گرفتم...

- از عکس های امروز





۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۶
احلام




سیدالشهدا

وقتی صدایتان می کنم: ارباب!

ناخودآگاه زبانم  به اربا اربا می چرخد ...








+ پسرت هزار ذره شد در هوای یار....






۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۰۸
احلام

چشم هایم باز است ولی خیالم دست خودم نیست. خیال می کنم خانه ی آقاجان هستم. دنبال مشخصه ای می گردم که ببینم ساعت چند است. خانه ی آقاجان نیست، توی هتل روی تخت، انگار مرده باشم. دارد نماز می خواند. پنجره ها حکایت از تاریکی هوا می کنند. می خواهم بلند بشوم ولی چیزی توی سرم مرا می کوباند روی تخت. سعی می کنم روی چیزی متمرکز شوم تا از این حال بیرون بیایم و چه چیز بهتر از نماز او. نمازش که تمام می شود از نگاه و رنگ زردم می فهمد که حالم نرمال نیست. دستی به پیشانی می گذارد و می بیند که تب ندارم. فقط درد سرم توی گلویم سُر خورده است. بلندم می کند و می گوید برویم دکتر. دست جلوی دهانم می گیرم. بوی زردابه های معده ام را می شنوم. بلند می شود و لگنی از داخل دستشویی  میاورد. تمام خواب را عق می زنم. خوابی که پر بود از جن و پری! آمده بودند شکم بدرند و ببرند.

اصرار می کند ولی سرحالتر از او هستم که بخواهم بگویم چشم. رگ های روی گونه ام باز قرمز شده اند. توی آینه ظاهر می شود و می گوید باز لپ گلی شده ای. چادرم روی زمین کشیده می شود. چادر های اینجا به قد و قواره من نیست و هر چه میخرم باید کوتاه کنم.

می بینم که خسته شده. ولی نمی توانم از راه رفتن در بین الحرمین دست بردارم. دعا می کنم که امشب تمام نشود. دلبری های ارباب حسابی مستم کرده است. می ترسم که خواب باشم. دستش را فشار می دهم. فکر می کند جایی در وجودم درد می کند. می گوید بنشینیم. چفیه اش می رود روی سنگ های بین الحرمین تا من بنشینم. من سمت حرم حسین و او سمت حرم عباس...




                                                         بیرون ز تو نیست آنچه میخواسته ام
                                                               فهرست تمام آرزوهای منی ...





+ لیله الرغایب و شب جمعه و کربلای حسین






پ.ن: ادامه پرده قبل



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۳۱
احلام


حس می کردم سیاهی چادرم دارد روی روسری ام ذوب می شود. خسته بودیم از انتظار. نیامدند. سرشان گرم کاری شده بود و ماشین هایشان مشغول. رفتیم توی جاده. اولین ماشین که اسم کربلا را شنید نگه داشت. وانت بود. او سمت راننده و من سمت در نشستم. ماشین از بیرون هم جهنم تر بود. عروسک جلوی ماشین کلاه آفتابگیر بزرگی روی سرش گذاشته بود. خنده ی روی لبانش آدم را به خنده وا میداشت. یاد کسی که داشت توی وجودم نفس می کشید افتادم. یعنی تمام این روزهایی که فهمیده بودم هست، لحظه ای از یادم نمی رفت. راننده خیلی پرحرف بود. من یک خط درمیان حرف هایش را می فهمیدم ولی او دو برابر راننده هم جواب توی جیبش داشت. به چهره ی سیه چرده اش نگاه می کنم. به موهای پشت گوشش که مثل عراقی ها کوتاه کرده. چقدر چهره اش با تهران متفاوت است. مکان از او کس دیگری ساخته. و شاید تمام اتفاقات این دوسال حسابی او را مردتر کرده است. به کربلا میرسیم. با کمی پول بیشتر یکراست می رویم دم هتل. من را تا اتاق می رساند. فردا باید برگردد و من یک هفته اینجا در انتظار او باید بمانم.  البته خودم خواستم به جای انتظار در بغداد، انتظار در کربلا را تجربه کنم. می رود پیش خانواده هاشم تا من این یک هفته را خیلی هم تنها نمانم. آخرین کلمه ای که در آستانه در می گوید این است:بخواب تا من برمیگردم! پرده را کنار می زنم. هیچ چیز از حرم دیده نمی شود. به گمانم پنجره های توی راهرو مشرف به حرم باشند. روی تخت دراز می کشم. باید بخوابم. می خواهم امشب پا به پای او توی حرم بچرخم. اولین سه نفره ی حرم گردی را نباید بی حال باشم...







پ.ن: شاید این داستان دنباله دار باشد



+ کف تاید روی کاشی سر می خورد. بی هوا یاد کربلا می افتم. دستم می لرزد. کف دیگر از کف رفته و روی کابینت پخش شده. چقدر دلتنگی بد است...

آخرین پرده ی سال نود و پنج. ممنون ارباب





1.  دلم ماند امروز بروم بهشت..

2.  آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانت ربود... خداوند شاعر این شعر را بیامرزد..

3. از همه کسانی که برای پست قبلی کامنت گذاشتند و از کتاب هاشون گفتند متشکرم. واقعا متشکرم. از کسانی هم که این کار رو نکردند اصلا تشکر نمی کنم :) خودشان دعای حضرت احلام را از دست دادند. چون بنده دعای خاصی برای کسانی که کتاب معرفی کردند کردم :)

4. توی اخبار گزارشی از کوچه حاج نایب ناصر خسرو پخش می کرد. پیرمرد نود ساله کتاب فروش. پدر وزیر نیرو بود. پدر یک شهید. چه عشقی داشت به کتاب هایش. غبطه خوردنی...



۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۰۸
احلام


لات نبود ولی خیلی هم آدم روبراهی نبود. نمازها یکی درمیون به خوش خوشان دل بی صاحبش خونده می شد. دل بی صاحب از زبان من نیست ها! از زبان خودش می گم. خودش هر چه می شد می گفت این دل بی صاحب هیچی سرش نمی شه. زیاد به پر و پای مجید پیچید. می گفت بیا پیاده تا کربلا بریم. مجید خطش خیلی خراب تر بود. مست قهاری بود. اصلا معلوم نبود چرا اصرار داشت با مجید بره. آخرش هم تنها رفت. پیاده. همه گفتیم دو تا شهر نرفته از سرش میافته و بر می گرده. آخر هیچ کاری و تمام و کمال نخواسته بود. حتی اونقدر که سینه برای شمسی می درید و خاطر خواهی اش قلمبه شده بود آنقدر زود خوابید که، مضحکه خاص و عام شد! یهو گفت شمسی رو نمی خوام، اصلا هیچ زنی رو تو زندگیم نمی خوام! یه ننه داشتم که اونم تو سینه قبرستون جاش خوبه خوبه!

چند روزی همه منتظرش موندیم ولی وقتی کار به سال کشید گفتیم جمال توی یه شهری سرش به سنگ خورده و مونده گار شده یا اینکه اصلا تلف شده. آخه اهل کربلا نبود. مجیدم که چند ماه بیشتر دووم نیاورد! تو سیاه زمستون تو حوض خونه خودش یخ زده بود و مرده بود! از بس که سیاه مست بود! اما بعد سه سال که حاج سیار از کربلای سومش برگشت ورق خاطره های ما هم برگشت. جمع شدیم و رفتیم دست بوسی، حاج سیار سرشو انداخت پایین و گفت: جماعت من کربلایی جمال رو دیدم. گفتیم کربلایی جمال کیه! گفت جمال خودمون رو می گم. حاج سیار وقتی داشت تعریف می کرد همه مثل بچه ی زر زروی زری خانوم داشتیم زار می زدیم.

جمال به دعوت خود ارباب رفته بود! ارباب گفته بود مجیدم با خودت بیار! ولی جمال نتونست حریف مجید بشه! وقتی جمال می رسه کربلا یکی از خادمای حرم که می بینه جمال در این خونه رو ول نمی کنه می بردش خونه! کم کم جمال اهلی اونجا میشه و ازدواج می کنه و حالا هم خادم حرم شده!

گاهی که از کنار خونه ی مجید می گذرم(البته بهتره بگم بیغوله، چون چیزی جز ویرانه ای برای تجمع معتادها نیست) با خودم میگم آدم باید خیلی بدبخت باشه که ارباب صداش بزنه و راحت بگه نه! خوشبحال جمال که دلش صاحبدار شد








+زندگانی نتوان گفت حیاتی که مراست

  زنده آن است که با دوست وصالی دارد..


سعدی





۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۹
احلام



نه، باران نمی بارید. یعنی دقیق یادم نیست. شاید هم می بارید و من حالی ام نبود. آخر همه می گفتن بارانی است. با هزیان گویی های دیشب همه را ترسانده بودم. نمی گذاشتند تکان بخورم. ولی من اهل یکجا نشستن نبودم. در بین الحرمین کسی نبود، شاید هم بود و من نمی دیدم. رحیم هر کار کرد نگذاشتم با من بیاید. آخر باید کار را تمام می کردیم و فردا برمی گشتیم نجف سر درس و بحثمان.
دلم می خواهد تا سال ها پیش آقا ابالفضل بنشینم. انگار که رفیق های چند ساله ایم. سنگی که رویش نشسته ام انگار جادویی است. دقیقه به دقیقه تبم را پایین میاورد. شاید درد و دلم با آقا موثر بود. چمیدانم. این دو سالی که در آمد و شدم، هیچوقت نفهمیدم سر و ته دردم کجاست! اصلا حل شده یا نه! ولی می دانم که اینجا با مردی طرفم که حامی هر کسی باشد، دیگر غمی نخواهد بود.
وقتی برمی گردم پیش رحیم، متوجه سبک حالی ام می شود. برمی گردم سر کارم. سیمان ها را که خالی می کنیم. می روم پیش رسول، سنگ کار ماهری است. من عملا کارگرش هستم. تا می خواهم به چیزی دست بزنم می پرسد وضو گرفتی؟ و هر بار من با تامل بله و خیری می دهم. شاید حُسن کارش همین با وضو بودن است. بچه ها معتقدند زائرهای حسینی آنقدر عزیزند که نمی شود مهمان خانه شان را بی وضو ساخت.
سنگی که رسول می خواهد روی دیوار بگذار دقیقا شبیه سنگ حرم است. رسول می گوید سنگ را با دستم نگه دارم تا حسابی ملات بریزد و میزانش کند. سنگ سرد است. چشمانم را می بندم. زائران را تصور می کنم که روزی دست بر روی این سنگ خواهند گذاشت. چه خوش سعادت اند این سنگ ها! همه به دعوت حسین آمده اند.

















پ.ن: بهشت حضرت مادر دعاگویتان بودم. احلام را دعا کنید که بسیار دعا لازم است...




+ این دل تنگم عقده ها دارد، گوییا میل کربلا دارد.......




۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۲۳
احلام