سومین روزی خوار خدا
دوشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۱ ب.ظ

هر بار که سوار ماشین می شدیم زینب خوابش می برد و وقتی میرسیدیم به خانه سرحال بود. از بی میلی خانه سازی ها را دور و برش پخش می کنم تا سرگرم باشد. محمد باقیمانده ی ساکش را جمع و جور می کند. ماموریت رفتن محمد همیشه با خورده شدن های زینب همراه بود اما اینبار محمد طور دیگری داشت برنامه ماموریت می چید!
زینب هر شیرین کاری ای می کرد، محمد نگاهش هم نمی کرد. با خودم می گفتم لابد عجله دارد. ولی ته دلم می لرزید که نکند این ها بساط دل کندن است!
ته دلم درست لرزید وقتی آن ماموریت شد آخرین ماموریت محمد
+شهید مدافع حرم، محمد تقی سالخورده
برای لبخند لب زینب جان کوچکش صلوات
پ.ن: خسته از روزه و بی خوابی و درس و بحث باز دلم نیامد روزی خواران ناقص بماند. دعا کنید برای توان بی توان ما
۹۶/۰۳/۰۸