خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ  تنیده

بسم الله



خیالی خودکامه
در هم تنیده بالا می رود
تا به وصال برسد...




بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها


خدا انتظار بین من و مصطفی را نه ماهه بسته بود
نه ماه برای دیدن دست و پای کوچکش
نه ماه برای دیدن قامت رعنای اِربا اِربایش*











پ.ن: قبضه ی اس پی چی دست سید مصطفی بود. گفتیم مصطفی برگرد عقب، جون خودت مهم تره! گفت بالاخره امانتیه دیگه، ما هم باید امانتی رو خوب برسونیم.




*سیدمصطفی متولد 74 بود. تبعه ی افغانستانی. وقتی شهید شد خانواده اش نُه ماه زجر دیدن فیلم های منتشر شده از جانب دشمن را به جان خرید تا شاید اثری از جوانشان پیدا کنند.




+ برای روح روان و چهره ی پر از معصومیت شهید مدافع حرم، سید مصطفی موسوی صلوات






۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۱۹
احلام


وقتی که آمدی فکر کردم جای خالی پدرم را  پر خواهی کرد..

اما زیادی در نقشت فرو رفتی و درست شدی مثل پدرم..

رفتی و من درد مادرم را به ارث برده ام*..

درد نبودن "تو"





پ.ن: وقتی محمد حسین رفت مادرم گفت: "مطمئن باش از این به بعد هم با همدیگر زندگی می‌کنید ولی به نوعی دیگر و متفاوت که قابل بیان نیست و باید لمس کرد."



* همسر شهید، سال ها درد فراق پدر شهیدش را گذراند و شد دختر شهید. حالا هم ملقب به همسر شهید شده است.

+ ببخشید که پست بیشتر همسرانه شد :)



+ برای قلب مهربان شهید مدافع حرم، محمد حسین مرادی صلوات





عکس: همسر شهید در کنار مزار یادبودی که در بهشت زهرا در کنار پدرشان بنا کرده اند. چند باری که با ایشان  دیدار داشته ام، تمام نگاهشان پر از صبوری و آرامشی عجیب است.





۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۳۲
احلام


خوب از عجایب است که اینجا در یک روز دو بار دارد به روز می شود

از آنجا که مومنین دهان را در ماه مبارک بیشتر می بندند ما چون غیر مومنین محسوب می شویم، زبان درازی می کنیم این ایام. عفوا

راستش خجالت می کشم در دم دستگاه احلام، نامی از کتاب برده نشود، پس عجالتا بشنوید حدیث کتاب خواری ما را!











خوب این کتاب از اسمش آشکار است که کتابی طنز است. البته نه به آن شدت و هدت. یک سرخپوست محترم را به تصویر می کشد و که پاره ای از وقتش مجبور است سفید پوست باشد. خوب از شخصیت پردازی اش خوشم آمد چون همه در نقششان خوب قالبندی شده بودند. داستان هم روال درستی داشت و شسته و رفته. فقط اینکه تمام کتاب به این نتیجه رسیدم که دارد زندگی و فرهنگ سرخپوست ها را رسما به گند می کشد با طنز و سفید پوستان(همان مرگ بر آمریکاهای خودمان) را متجدد ترین انسان ها معرفی می کند! شرمن الکسی خود یک سرخپوست است. همیشه آمریکا از این کارها می کند.

(خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست نیمه وقت. شرمن الکسی. نشر افق)












اندراحوالات خوش این کتاب هر چه بگویم کم گفته ام. شخصیت اول داستان هر چه دلش خواست شارلاتان بازی درآورد تا آدم را بخنداند. بگذریم که در یک جای عمومی آبرویمان را برد وقتی ناخودآگاه از خنده منفجر شدم.
فوق العاده از داستان پردازی اش خوشم آمد از این جهت که از پسش برآمد و بند را آب نداد. نه آب بست به کتاب و نه سد!
نقصش کمی در بزرگ فکری نوجوان داستان بود که آن را به بزرگواری خودتان ببخشید
آهان لهجه کتاب هم فوق العاده بود، آدم کیف می کرد
مطمئنم از این کتاب لذت می برید :) البته اگر اهل لبخند زدن هستید

(آبنبات هل دار. مهرداد صدقی. نشر سوره مهر)













این کتاب در دست خواندن است. بخشی را پیش رفتیم ولی تا تمام نشود نمی توانم تعریفش بکنم.
ظاهرا یکی از فوق العاده های زندگی ام را به دست گرفته ام.
دکتروف در نظر من نابغه ای است. نمی تواند بد بنویسد
کتاب را دوست دارم چون پدر و مادر دار است و اصیل.


(بیلی بات گیت. دکتروف. نشر طرح نو)






کتاب مردی در تبعید ابدی را هم برای باری دیگر خواندیم، همچنان لذت بخش بود...
این را یادم رفتم بگم
:)




پ.ن: ماه مبارک یک کتاب را اصل قرار دهید: قرآن
اما از فرعیات هم استفاده کنید. از فلسفه و حکمت گرفته تا رمان. خواندن چیزی از شما کسر نمی کند. پس تیتر پست را از اول بخوانید :)










۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۲
احلام


بدنش پاره پاره بود از فکه و سوسنگرد و ..

باز همان پاره ها را وصله زد و رفت سوریه

گفتند پول بدهید تا تکه هایش را پس بفرستیم

گفتیم آن ها را قبلا فروخته ایم به بی بی، پس گرفتنی نیست..*









پ.ن: سر تشییع جنازه پشت بلندگو گفتیم هر کس  قرض و دینی دارد بگوید تا ادا کنیم. سی میلیون جمع شد. گفتند شهید وقت گرفتاری به ما کمک کرد. ما هیچ خبر نداشتیم..

*داعش برای برگرداندن پیکر شهید طلب پول کرد، همسرش گفت: حاضر نیستیم یک ریال به داعش بدهیم.




+برای دل جسور و زینبی شهید مدافع حرم هادی کجباف صلوات





۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۶
احلام



ارباب را خواب دیده بود، گفته بود علی بیا که تو هم مال این دنیا نیستی!

علی رفته بود بر روی مرکبش* آن هم با زبان روزه

چیزی شبیه اربا اربا!

نمی دانم ارباب همه ی علی ها را مثل علی خودش  فرا می خواند؟








پ.ن: علی یتیم نوازی می کرد. بعد از شهادتش فهمیدیم پدر آسمانی دو پسر شده است.

*شهید علی امرایی رمضان سال 94 با اصابت موشک به خودرو اش به فیض شهادت نائل شد.






+ برای دست های یتیم نواز شهید مدافع حرم علی امرایی صلوات



۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۰۸
احلام



عروسک آورده بود از شام برای دختر نداشته مان. آن هم نذری سه ساله ی ارباب. می گفت هیچ وقت از بازار شامی که بی بی را در آن چرخانده اند خرید نخواهم کرد.

 فضای معراج را نمی فهمیدم اما مرا آورده بودند تا با او دیدار تازه کنم.

تکه ای سوخته در تابوت را نشناختم.

شاید معجر سوخته ی سه ساله ای به روح الله رسیده بود...







پ.ن: روح الله در وصیت نامه اش نوشته: شهادت خوب است اما تقوی بهتر است!



+برای قربانی خدا شهید مدافع حرم روح الله قربانی، صلوات







بعدا نوشت: والله که بعد از نوشتن سطور بالا به یاد آوردم امروز روز سوم ماه مبارک است و می شود یاد کرد از روز سوم محرم و رقیه ی حسین...




۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۳۵
احلام


بالاخره خانه ام را با سلیقه ی خودم چیدم. ته دلم قنج می رفت از اینکه این خانه و وسایل برای شروع زندگی دونفره من است.

رفته بود داخل اتاق، حتما داشت استراحت می کرد.

:هادی اینجا چی کار می کنی؟

رویش را که به من کرد، صورتش پر از اشک بود.

: چی شده ؟ گریه برای چی؟

دستی به صورت و چشمانش کشید

:من هیچوقت دوست نداشتم چنین خانه و وسایلی داشته باشم!








پ.ن: بسیاری از ما ادعای بچه حزب اللهی بودن می کنیم ولی وقتی پای عمل کردن می رسد، بهترین ها را برای خودمان می خواهیم!






+ شهید باغبانی وقتی به شهادت می رسند دوربین و فیلم هایش به دست شورشی های سوریه می افتد. بی بی سی مستندی از این فیلم ها درست کرد که دیدنش خالی از لطف نیست. از اینجا



+ برای همیشه لبخند بر لب داشتن رضوانه باغبانی صلوات


#شهید_هادی_باغبانی

#شهید_مستند_ساز



۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۴۵
احلام



دستش را محکم گرفتم
: بحثو عوض نکن، این سوختگی دستت چیه هادی؟
خندید و سرش را پایین انداخت
: یه شب شیطون دست شهوت رو گرفت و اومد سراغم، منم اینجوری پذیرایی کردم














- متولد سال 67 است، چیزی در قد و قواره ی ما! جواب ما به شهوت و خواسته هایمان چقدر فرق دارد با او؟؟



+ برای دیدن لبخند شهید هادی ذوالفقاری صلوات






پ.ن: سی روز در کنار سفره های افطار و سحر، یاد کسی را بنشانیم که در نزد خدا روزی می خورد...




۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۱۲
احلام


با هر هراس و هول و ولایی است خودم را به آستانه ی تو می رسانم. خون کنج لبم را پاک می کنم.  لجن های پایم را نگاه می کنم که دارد شره می کند. خجالت می کشم. از دور تو را می بینم که آرام نشسته ای و لبخند پیچیده ای بر لب داری. دیر نرسیده ام اما وضع و اوضاعم برای داخل شدن هیچ خوب نیست. آینه ای نیست تا صورت درب و داغانم را نگاه کنم. دوباره دستی به صورتم می کشم، زخم ها دست بردار نیستند از خون ریزی. کبودی های بدنم را زیر لباس پنهان می کنم تا نبینی چه بلایی سر خودم آورده ام. پشت در می نشینم و های های گریه می کنم. مرا با این وضع راهی به بارگاه تو نیست. اشک ها با خون ها توی دستم می غلتند. بوی عجیبی حس می کنم. پشت سرم را نگاه می کنم، تو ایستاده ای به قامت زیبارویی که نظیری در عالم ندارد. شانه ام را فشار می دهی و اذن می دهی به داخل شدن. خواسته ای مانع از ورودم می شود. در دلم خواسته ام را بلند فریاد می زنم. می دانم اگر به زمزمه هم در دلم حرف بزنم می شنوی چه برسد به فریاد! آغوش باز می کنی، آب می شوم در گرمای آغوشت. چکه می کنم در رمضانت...







پ.ن: آخرین نفس های شعبان است و امشب ما حلول می کنیم در رمضان و شاید این رمضان است که حلول می کند در ما! هر حال و حالتی داریم بالاخره به این ضیافت دعوت شده ایم. می دانم به قدر اخلاصمان روزی خواهیم خورد. اما همین نفس کشیدن در رمضان هم خود عظیم است..





+ حلال کنید احلام را اگر کلامی و نگاهی و سخنی و.. به خطا به کار برده و دل از شما رنجانده





۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۱
احلام


صاحبا

خیال من را به حضور برسان

که سخت بیمارم








پ.ن: عیدتان مبارک :)








حاشیه کمرنگ تر از متن:

گاهی فکر میکنم با شاعری ژولیده و نازک طبع هیچ فرقی نمی کنم! همه خوشحال می شوند و من دل در گرو غمی می بندم که هیچ کس آن را نمی بیند.

شاید باید خوشحال باشم که داستانم مقام آورده است. ولی وقتی از روی سن پایین آمدم، غمی عجیب توی دلم سوسو می زد...

بگذریم....



+بنر تبریک هایتان را می پذیریم، آوردن کادو الزامی است :))))



۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۵ ، ۰۵:۴۵
احلام