خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ  تنیده

بسم الله



خیالی خودکامه
در هم تنیده بالا می رود
تا به وصال برسد...




بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها


اذان ظهر دارد تمام میشود

مامان خانه بی بی مانده تا کمی کمک حالش باشد

دایی حمید همراه محسن از صبح دنبال کارهای مراسمند

اما من...

باید قبل آمدنت یک سری به آن کنده ی قدیمی مخصوصمان بزنم

گره روسری ام را محکم میکنم و تنها با همان چادر مشکی بدون چتر میزنم بیرون

باران تند بهار هر جنبنده ای را میکشاند زیر سایه بان، جز بچه های محل که بساط فوتبالشان همیشه به راه است

آن دست انداز سر کوچه تان را یادت هست؟ 

دیروز شهرداری آمد صافش کرد

محسن از وقتی رفته شورای شهر اوضاع محله هم عوض شده 

یادت هست هر وقت می آمدم سر قرار، همیشه روی همان دست انداز سکندری میخوردم؟ و تو هربار قربان صدقه ام میرفتی 

امروز سر کوچه تان چادر به پایم پیچید...

بدجور زمین خوردم

نمیدانستم لباسها هم برای ناز کشیدن های تو دل تنگ میشوند

اگر میدیدی حتما زخم دستم را با آن دستمال جیبی که آقاجان برایت از کربلا آورده بود میبستی و ابدا غصه چرک شدنش را نمیخوردی



تو نمیدانی محمد

اما من هر روز می آمدم اینجا... 

سر کوچه تان...

و رفتن تو را تماشا میکردم

می آمدم اینجا... 

کنار همین دست انداز که حالا دیگر نیست

تو را میدیدم... که چطور بی توجه به من و سمانه و بی بی، آرام و ساکت راهت را میگیری و از پیچ انتهای کوچه گم میشوی

سه ماه است هر روز کارم شده است بدرقه کردن تو

آقاجان جمعه پیش خوابت را دیده بود

دایی با نگاه معنا داری به مامان گفت: 

-خیره ایشالا آبجی

ولی فقط من میدانستم خیر برای تو چیست

مامان دوشنبه آش پخت

دخترخاله سهیلا مثل همیشه اصرار داشت دیگ را هم بزنم 

ولی یادت می آید سر آخرین قرارمان غروب پنج شتبه چه قولی از من گرفتی؟ 

یادت می آید قول گرفتی که دیگر منتظرت نباشم و تو هم در عوض تا  عید خودت را برسانی؟

قراری که بی قراری را خوره جانم کرد

نرفتم پای دیگ محمد!

سر قرارمان ماندم 


منتظر تو نبودن غیر ممکن بود 

اما دلم را خوش میکردم به قول و قرارمان 

محسن می گوید محمد سرش برود قولش نمیرود

میترسم محمد... 

میترسم سرت را برای قولت بدهی 

محسن که این حرف را زد 

انگار چنگ انداخت به قلبم 

از خانه بی بی زدم بیرون 

به خودم که آمدم... روی همان نیمکتی بودم که آخرین قرارمان را آنجا سر کردیم 

همان کنده ی قدیمی، کنار دور افتاده ترین شهید قبرستان 



دیروز هفتم فروردین بود

قرارمان هر ثانیه برایم مرور میشد

دیگر بی ملاحظه منتظرت بودم 

صدای اذان بلند که میشود

چادر بسر میکشم 

آفتاب ظهر خودش را پشت خاکستری ترین ابر پنهان کرده است

سرکوچه تان چند کارگر مشغول کارند

چشم میگردانم به در خانه تان 

محسن دم در ایستاده، سمانه لیوان آبی را برایش می آورد

چشمش که بمن می افتد کیفش را رها میکند روی زمین، لیوان آب را از سمانه میگیرد و می آید سمت من

سلام کردن که یادش میرود، مطمئن میشوم خبر خوبی با خودش ندارد

سرش را پایین می اندازد...

سکوت سنگینش را نمیشکنم

سعی میکنم چشمانش را که به وضوح از من پنهانشان میکند ببینم 

لرزش لیوان آب توی دستش رمق پاهایم را میگیرد

تاب نمی آورم:

-محمد کجاست؟

سکوتش را میشکند:

-نگفتم سرش بره قولش نمیره؟

تسبیح تربتم از دستم رها میشود

محسن لیوان آب را میگیرد سمت من

با دست تعارفش را پس میزنم: 

-پس سرش رفت!؟

شانه های محسن به لرزه افتاده است

آسمان بغض میترکاند...

اشکهایم قاطی قطرات باران بهتر راهشان را پیدا میکنند...







همه چیز نوشت: مرا هزار امید است و هر هزار تویی....



+ بیاد همسران مدافعان حرم




پ.ن: این نوشته ی حقیر نیست. این مطلب را عارف نویسنده وبلاگ  سحیق نوشته اند. ما فقط متن را سرقت نموده و اینجا نشر می دهیم. باشد که رستگار شویم :)








۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۵۸
احلام

 


سال خزان شد و خیلی از ما شروع کردیم به شمارش جوجه های کاکل زری و نوک حنایی اعمالمان. مِن جمله ی این جوجه ها، جوجه های بخش کتابخوانی بود. اوضاع را نمی توان افتضاح خواند اما باب میل نیست وقتی زیر پنجاه است (زیر پنجاه یعنی افتضاح از نظر خودم، یعنی الفاتحه مع الکتک) البته خیلی دنبال علت و دلایل نگردید که آدمی بهانه ساز ماهری است. مهم این است که  برای مدعیان فرهنگ (احلام) اوضاع به سرحد وخامت رسیده است. از اقتضائات بهار این است که آدمی یک تکانی به خود بدهد و چشم نرگسش نگران شقایق بشود! البته ما زیر بار اقتضای بهار نمی رویم :) ولی سعی می کنیم روالی پیوسته را در خواندن کتاب پی بگیریم. جمله ی آخر روضه ام این باشد که: وقتی روح را بی غذا می گذاریم، به ولگردی مشغول می شود و سعی می کند از آشغال ها خود را سیراب کند.


 


 


 


 


بروید ادامه مطلب


 


 

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۲۷
احلام


تمام صبح های عالم از گل هایی شروع می شوند که از خود بویی ندارند. گل هایی که بویش به تعداد صاحبانش متغیر است. گل هایی که نشان از بهشتی بودن صاحبش دارد. گل هایی که حتی برای بیدار کردن تو برای نماز صبح تا کنار بسترت ریشه می دوانند. گاه که روزگار سخت می شود مجبوری دست به دامن همین گل ها بشوی. سرت را به دامن سبز و قرمزشان بگذاری و بگویی: دلت که شکست برای من دعا کن. گل ها رنگ و رویشان می رود اما همیشه گل اند و همیشه مامنی هستند برای تمام خستگی هایت. چقدر محتاجم به گل های چادر نمازت مادرم.....



       





+ بخرام و نازها کن، سرِ ما و نقش پایت..





+ عید مباااارک

روز مادرا مبارک. روز خانم خانما مبارک :)))








پ.ن: اینجا اگر یک مخاطب هم داشته باشد برای احلام مایه ی مباهات است. اما چندی است با خودم درگیرم که اصلا مطالب خواندنی هستند؟؟







۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۱۳
احلام


آدم های کاروان درک درستی از حس ایجاد شده در قلب من ندارند. وقتی همان روز اول کنار فرات به گل نشستم، سوال هایی که به بی جوابی من ختم می شد شروع شد. رئیس کاروان مردی است بس آرام، چشمانش می گویند که می فهمد، اما لبانش از قانون و قاعده ها حرف می زند. زور بی چارچوبی من بیشتر است و شاید حرف آخرم با او، تمام قانون ها را له می کند. وقتی می گویم من دردی دارم که فقط باید فرات جوابگو باشد وگرنه پایم را به حرم ارباب نمی گذارم! آرام از کنارم بلند می شود و می رود. امروز روز دوم است و هنوز فرات جوابی به من نمی دهد. شب با جانی خسته به هتل می آیم. زنی که همسفرم بوده نیشخند می زند و با زن کنار دستی اش پچ پچ می کند. همه در لابی هتل جمع شده اند. رئیس کاروان جلویم را می گیرد: دخترم ما به حرم می رویم، با ما نمیایی؟ چادر عربی ام را روی سرم جلو می کشم و موقع رفتن نه می گویم. می خوابم اما کاش خوابی در کار نبود تا کابوس ها را بیدار کند. یک ساعتی به اذان صبح مانده از هتل بیرون می آیم. جای خوبی مستقر شده ایم، شارع السدره. تا حرم دو قدم داریم و تا مقام صاحب الزمان چند قدم بیشتر. من چند قدم بیشتر میروم تا به مقام می رسم. نمی دانم چه نمازی است که  می خوانم. وقت می گذرانم تا اذان صبح بگوید. بعد از نماز می روم تا روز سوم را در پله های منتهی به نهر بنشینم. آری نهر، نهر بیشتر به دلم می نشیند تا رود. نهرالحسینیه که از فرات انشعاب یافته و خجلتی آرام با خودش به یدک می کشد. به آب خیره می شوم اما خوابم می آید. خوابی ترش و شیرین که تا گرگ و میشی هوا طول می کشد. او اذن ورود به حرم ارباب را می دهد و باز فرات از زیر سوال من شانه خالی می کند. اذن او تمام بهانه هایم را بر باد می دهد. به شارع السدره بر می گردم که گویی سدره المنتهی است. پیشتر شنیده بودم که می گفتند اول باید به حرم عباس بروی و بعد از اجازت از او به سمت حرم حسین راهی بشوی. با اذن او دیگر خرده ای بر من وارد نیست اگر یکراست از حرم ارباب سر دربیاورم. خورشید به آسمان صبح حرم می تابد. و من به دیدار خورشید در قتلگاه می روم...









+درمان درد عاشقان صبر است و من دیوانه ام




پ.ن: سخت است بر کربلا ندیده ای که شرح کربلا دهد




عکس: ارسالی از یک دوست عزیز که دیروز یادی از ما در این هوای کربلا کرده بود..

ببخشید نوشت: ببخشید که که پست ها این حال و هوایی شده اند



۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۳۰
احلام


گاهی هیچ رابطه ای نیست. حتی یک یاد خشک و خالی. حتی یک لبخند یا اخم و گلایه. اما وقتی می آیی همه چیز می آید. من بی ربط ترینم که بخواهم مقابل تو ادای آدم های متوسل را در بیاورم و عاشورا بخوانم اما تو نمی گذاری. انگار با نگاهت پشت می کنی به من که اگر عاشورا نخوانی، هوایی شدنت را به هیچ می انگارم! پس مجبورم جلوی تو قدقامت عاشورا ببندم. شروع می کنی به کار. تمام خط و نشان ها را پاک می کنی، اخم می کنی به خیل گناه هایم، و شاید بدت می آید از من.  منی که مثل تو قانون و قاعده برای تقوا ندارم. اصلا من همانی هستم که شیخنا بالای منبر گفت. همان که با یک تق، وا می روم. اما می دانی به چه دلخوشم؟ تو اهل بی دلیل وزیدن بر کسی نیستی. همین تو که آرام و سر به زیری. همین تو که زیر باران این شنبه داری می خوانی، بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا...











ای کاش ها:  کاش می شد بنویسم: دل و دین بردی و اکنون پی جان آمده ای! کاش....






   پ.ن: شهید سید مجتبی علمدار اکنون به دلم دویده...



+ می گویند هیچ مگو



۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۵۶
احلام



هیچ فصلی مثل بهار اینقدر پر سر و صدا نمی آید. مثلا هیچوقت دقیق نمی فهمیم تابستان چه ساعتی بر ما حلول می کند و یا اینکه اولین برگ ها در چه تاریخ پاییزی روی زمین می ریزند. اما بهار با هزار دبدبه و کبکبه حتی با ثانیه ی دقیقش بر ما وارد می شود. شاید مهم ترین حادثه ی بهار، تازگی است. زنده شدن درخت ها و باران های رگباری برای همه شادابی خاصی دارد. و این تازگی تا همه جای زندگی ما سرک می کشد. پای هفت سین دعای انقلاب می خوانیم و التماس می کنیم خدایا دلم را بر هم بزن تا خوب هایش رو بیایند. یا دعا می کنیم خدایا حال من به دستان تو به احسن الحال تبدیل می شود بیا و حالی به ما بده. اصلا نمی شود بهار را تحویل نگرفت و از کنارش به سادگی رد شد. بیاییم از کنار دل هایمان هم به سادگی رد نشویم، دلمان هم نیاز به انقلاب دارد، راهپیمایی کنید و خوبی ها را فریاد بزنید. پیروزی همیشه با خوبی هاست. روزی از بند اسارت هایی که خودمان برای دل هایمان ساخته ایم خارج می شویم. کافیست بهار را فریاد بزنیم...










+ سالی پر از هیاهوی خدا داشته باشید.





پ.ن مهم تر از متن: ما هر چقدر هم که در جامعه سیاهی لشکر باشیم باز هم مسئولیم. اصلا در دینی که محمد پیامبر اوست و علی امامش نمی توان بیکار نشست. هیچکس بدون توانایی نیست، حتی فرزند دوساله ی شما. سالی که برچسب اقدام و عمل بر آن می خورد، بر خود جفا می کنیم اگر به آن اهمیت ندهیم. اینجا دیگر نمی توانی بگویی دغدغه دارم پس هستم، اینجا باید بگویی عمل دارم پس هستم! انقلابی بمانید




*عکس خودمان است دیگر، معلوم الحال است :)

* ادامه مطلب هم چیزکی است :)




۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۳۵
احلام







بعد از سال ها قلم مو به دست میگیرم و خلق می کنم. خالق بودن شاید بهترین لذت هاست! زیر لب می گویم چقدر دارد به خدا خوش می گذرد :)










پ.ن: اولین بار است که دارم روی پارچه طرح میزنم. آن هم با سرماخوردگی و دستمال کاغذی و بخور :) خیلی هم خوب است، حق نقد ندارید :))


عکس: صرفا تمرین است و تمرین!!!





دم گوشی: دیگر هیچ لباس و پرده و پارچه ای در امان نخواهد بود، لاریب فیه! :)



۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۳۳
احلام


وارد سنگر می شوم. بوی سرداب های قدیمی را می دهد و  بویی دیگر که مثل مته مغز استخوانم را سوراخ می کند. بوی مُشک است، بویی که تحملش سخت است اما می نشینم. خودش وعده داده که اینجا منتظرش باشم. فکر می کردم یک سنگر باید پر از سربند و قرآن و سجاده ای و.. اما هیچ چیز نیست جز مشتی خاک سفت شده در میان گونی هایی که عن قریب است روی سرم  تار و پود بترکانند! پاهایم را می چسبانم به شکمم تا جا باشد برای نشستنش! آمدنش به درازا می کشد. دلم می خواهد  چادرم را روی سرم بکشم و خودم را به خواب بزنم. درست کاری که در اتوبوس کردم به هوای خوابی که هیچوقت به چشمم نیامد. هر چند اینجا نیازی به کشیدن چادر نیست، نوری نیست تا چشمان بسته ام آن را ببیند یا چشمی بتواند من را دید بزند! اما دستم زودتر از این تحلیل ها دست به کار می شود و چادر را روی صورتم می کشد. سنگریزه هایی که از ورودی سنگر می ریزند حکایت از کسی دارند که دم سنگر ایستاده! پوتین هایی می بینم که جلوی سنگر درآورده می شوند. لحظات انتظارم به پایان نمی رسد، چون او داخل نمی آید. معلوم است که همان بیرون نشسته است. سلامش را سلام می دهم و سکوت حاکم می شود. می دانم اگر شروع به حرف بکند دلم نرم می شود و تمام حرف هایم گم می شود. بوی مُشک دارد اذیتم می کند. ازش می خواهم که اجازه دهد از سنگر خارج بشوم. اما وعده مان را یادآوری می کند که قول داده ام در سنگر بمانم. تا من خودم را لعن کنم برای این قول، او شروع می کند. اصلا نمی دانم چطور می رود سر قضیه ی کوچه! یکهو می بینم وسط معرکه ای هستم که مادری هست و پسری خُرد که در آغوش مادر گریه می کند. صدایش می لرزد، گویی کوه دردش را با کلمات جابجا می کند. می گوید: می دانی، من داغدار لحظه ای هستم که مادرم در آن کوچه  به زمین خورد! می دانی، مادرم بلند شد اما چه بلند شدنی؟! .....
دست و پایم را گم می کنم وقتی اینطور روضه می خواند. دارد فریاد می زند و من مطمئنم صورتش جای خشک ندارد. سنگریزه های سنگر با فریادش تکان می خورند و اشک های من کفاف آرام کردنشان نیست. معلوم است که به او عادت دارند. بالاخره سکوت حاکم می شود. خم می شوم تا سری از سنگر بیرون ببرم، اما دستش را جلو می آورد و می گوید: قول دادی! آرام پوتین هایش را می پوشد و بند زبان من قفل شده! آخرین کلام را می گوید: ما مجنون نیستیم، ما داغدار مادریم!
حالا من هستم که با سنگریزه های سنگر همراهی می کنم.....


                 








پ.ن: این متن از آن متن هاست که هیچکس جز نویسنده درد به دنیا آمدن کلماتش را درک نمی کند. هیهات









عکس نوشت: عکس متعلق به امروز است. سکوتی سکرآور در بهشت حضرت مادر حاکم بود که هیچ قابل وصف نیست.





۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۴۸
احلام


رسم بر این بود که دو کنده ی زانو به ادب در برف فرو بریم و دست به دعا برداریم که ننه سرما دامن تکانده تا دل زمینمان از فرط پر آبی به قار و قور افتاده. رسم بر این بود که فرش های دستباف زن خانه با دو چماق مرد خانه روی پشت بام ها کتک می خورد و بچه ها توی خاک اش مسابقه ی سرفه کردن برگزار می کردند. رسم بر این بود پارچه ها زیر چرخ خیاطی دل ای دل ای کنان دوخته می شدند برای تن کودکان بازیگوشی که از سابیده شدن در حمام آخر سال برق می زدند. رسم بر این بود که خاک گلدان ها و باغچه زیر و رو می شد تا دل زن خانه از دیدن گل های بهاری شان زیر و رو شود. رسم بر این بود که همه ی ندارهای عالم در شب عید به مدد همسایه هایشان سبزی پلو با ماهی بر سر سفره هایشان بیاید... و بسیار رسم های دیگر که این روزها به نبودشان عادت کرده ایم و این طبیعت جهان است که رسم های گذشته نو بشوند. رسم های نو برای کودکان ما هنوز جذاب و پر رنگ و لعاب است و برای ما بزرگ ترها معناهای دیگری دارد. اما مسیر اسفندمان چیزهایی کم دارد انگار!! بازارهایمان پر است از آدم هایی که مصرف را خوب می دانند و خانه هایمان پر است از کارگرهایی که خانه ی ما را می تکانند تا به خانه هایشان رنگ شب عید را ببرند.  مرد خانه مان اعصابش روی ریل هزینه ها خرد شده و زن خانه مان زیر ریل مصرف گرایی! ما اسفند را به سرعت می گذرانیم با تمام بدو بدو های عالم بی آنکه بدانیم چرا برف از آسمان امسالمان کم بارید و درخت جلوی خانه مان دقیقا چه ساعتی به بهار سلام گفت و اولین جوانه ی سرسبزش را زد! ما اسفند را می گذرانیم با لیستی از خواستنی های سر به فلک کشیده، بی آنکه بدانیم هستند هنوز کسانی که لیست خواسته هایشان کوچک است، اما جیب کارت اعتباری شان خالی خالی است!








پ.ن: رسم بر این است که قلب آدمی با محبت به آدمیان زنده تر می شود.اگر به قلبمان نرسیم، حسابی می گندد!








+ نوشته شدن متن با سرعت (آنتراکت بین خانه و تکاندن هایش) :)

عکس خود انداز :)




۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۰۱
احلام



این روزها اکثر خانه ها از صدر و ذیل تکانده می شوند. خانه چه کوچک باشد چه بزرگ، فقیرانه باشد یا شاهانه، فرقی در تکاندنش نیست! نیرویی در بهار و نشاطی در عید نوروز هست که کسی نمی تواند از زیر بار تکاندن خانه اش در برود. این روزها یک چیزی هست که مرا به خاطره تکانی انداخته است! شاید همان نیروی بهار خواب آور باشد :) دفتر و دستک های قدیمی، کتاب های نوجوانی و یادداشت های خرچنگ قورباغه! بسیاری روانه زباله دانی می شوند اما عده ای اصرار دارند که بمانند، ولو تا خاطره تکانی بعدی! شاید هیچ چیز تلخی وجود نداشته باشد و حتی حلاوتی از یادآوری سادگی ها و افکار و ایمان گذشته ها! اما یک چیز را نمی شود به زبان نیاورد: اَه یادش بخیر کجا سیر می کردما! بگذارید کمی از چیزهایی که سال ها بود نگاهی بهشان نکرده بودم را برایتان نام ببرم! یکی شان تعدادی وصیت نامه بود که از خواندنشان هم متعجب شدم و هم خندیدم! حتی اولین وصیت نامه ای که در یک کاغذ یادداشت رومیزی در چند جمله نوشته ام! خوب یادم است آن روز اردیبهشتی سال 85 را! وقتی از خواب بیدار شدم حس مرگی به سراغم آمده بود، به اولین کاغذی که رسیدم چند کلمه نوشتم و روی وسایلم گذاشتم چون واقعا فکر می کردم امروز دیگر آخرین روز من است :) اما آخرین روز نبود و تا امروز که نهم اسفند 94 است کش آمده است. وصیت نامه های دیگر گاه طویل و گاه کوتاه بودند و من خوب دلایل کوتاهی و بلندی شان را می دانم! تعدادی روزانه نویسی پیدا کردم که همه اش خطاب به حضرت صاحب بود! باورم نمیشد روزگاری گزارش  اعمال داشتم خدمت حضرت صاحب (کاری که سال هاست به خاک سپرده شد، و صد حیف که حتی به صورت زبانی هم فراموش شده) مشتی کاغذ کج و کوله که دربردارنده ی مکالمه ی بین دوستان در کلاس های حوصله بر دانشگاه است (خودم هم نمی دانم چطور این برگه ها جمع آوری شده!!!) و چه کلمات حکیمانه ای :)) تعدادی نامه یافتم که دوستان به من یا من به دوستان نوشته ام، که اغلبش به بحث و جدل و به رخ کشیدن فضل و افاضات گذشته است! چندتایی نوار کاست، تعدادی تقویم قدیمی که پر از شماره است! تعدادی دفتر که پیاده سازی سخنرانی ها است ( چه کارها می کردیم واقعا، در حال حاضر فقط سخنرانی های شیخنا یادداشت می شود و چند جلدی دفتر را به خود اختصاص داده که گنجینه ی عظیم ده ساله است) حتی مشتی خاک پیدا کرده ام از فکه (قدیم تر ها از لیز خوردن خاک رمل گونه اش در دستانم تمام غم هایم از بین می رفت)  دفترهای پر از عکس بناهای تاریخی و گردشگری ( این را دیگر نمی توانم هیچ جای دلم بگذارم) :)) دفتر شعری که مربوط به دبیرستان است اما نه به سبک دخترانه های صورتی (عارفانه و کلی عاشقانه) آن روزها حتی حافظ را هم به خوبی نمی شناختم. حجم بالایی از برگه های پرینت گرفته شده از بیانات رهبری، که هایلات کشیده شده اند (اصلا نمی فهمم این ها را چرا دور نمی اندازم؟؟ ) و خیلی و خیلی چیزهای دیگر که گفتنش هر چند برای من شیرین است اما برای شما حوصله بر است. و اما یک کاغذ که حتی فکر نمی کردم هنوز هم سرپا باشد. کاغذی که لای الهی نامه ی قدیمی علامه حسن زاده آملی پیدایش کردم. کاغذی که حاوی شعری از سیدحمیدرضا برقعی است. ترکیب بندی که از روی وبلاگ پرسه در خیال با عجله  روی کاغذ نوشته شد و هیچ وقت دور نیانداخته شد! کاغذی که با ما من در جیب مانتو و کیفم ماه ها چرخ خورد و خوانده شد! کاغذی که در تمام تب و تاب هایم با حرم بانو گذشت و گاه و بیگاه در خلوت و در بین اغیار خواندمش! کاغذی که بارها در باران خیس شد، اما از دست و بال من گم نشد!



 






پ.ن: اما چند سالی است که تمام خاطراتم در یک هارد 13 در 9 سانتی متری جمع می شوند و من هیچ حلاوتی درونشان حس نمی کنم! هیچ خطی روی کاغذ نوشته نمی شود و هیچ شعری جمع نمی شود! و هیچ شنیده ای روی کاغذی دائمی ثبت نمی شود! کادر 20 سانتی متری گوگل دارد همه چیز به من می دهد!





عکس نوشت: کاغذ را گفتیم که زیر باران و در کیف و جیب اینور و آنور شده! خط ما هم که همیشه در زیر آفتاب راه می رود، چیز عجیبی نیست! :)  همان ترکیب بند است که می گوید: یادم آمد شب بی چتر وکلاهی ....






+ اصلا نمی دانم چرا این ها را نوشتم. شاید هیچوقت اینطور از خودم ننوشته باشم اما حسی در من ایجاد می کرد که این روزها در این صفحه ثبت بشوند. حدود دو هفته ای هست که خاطره تکانی می کنم، ولی امروز به وصیت نامه ها رسیدم و شرمی عظیم بر بدنم نشست! حلالم کنید




بعدا نوشت: راجع به انتخابات هم خدا را شکر می کنیم به این حماسه آفرینی ! البته حرف هایی هست شاید بعدا بزنیم :)



۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۵۶
احلام