خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ  تنیده

بسم الله



خیالی خودکامه
در هم تنیده بالا می رود
تا به وصال برسد...




بایگانی
آخرین مطالب
پیوندها


1

عادت بد یا خوب، خطوط و چارچوب های محیط تمام ذهن من را درگیر خودشان میکنند. انگار باید روی کاشی ای بایستم که امتدادش بخورد به کنج چپ پنجره فولاد! شکر خدا هوا آنقدری سرد هست که فرش ها اندک اند و آدم ها رواق های گرم و نرم را به صحن ترجیح داده اند! با این حال پیدا کردن خط مستقیم کاشی ها کار آسانی است. کاشی مورد نظر را پیدا می کنم و پا جفت می کنم. کار بیهوده ای است که بخواهم باد، چادرم را از کاشی بیرون نکشد! اولین دیدارم  با منحنی گنبد که به اتمام می رسد، زن و مرد جوانی را می بینم که از یکدیگر عکس می گیرند، فرآیند دو عکس تک نفره تمام می شود و معلوم است که می خواهند عکس دونفره بیاندازند. نگاهی به دور و بر می اندازند تا آدمی پیدا کنند! چند نفری رد می شوند اما یا وسواس دارند یا خجالتی اند! دل دل می کنم که بروم یا نروم ولی می روم جلو! جلو رفتن من برایشان غیر منتظره است اما درخواست من قبول می شود و عکس دو نفره ای در چارچوبی میزان ثبت می شود. دقیق از کنج چپ پنجره فولاد تا منحنی گنبد طلا! تشکر می کنند و سرشان می رود توی گوشی که عکس را ببینند! بر نمی گردم توی کاشی حساب شده ام! راهی آزادی می شوم.


2

عادت بد یا خوب، صحن انقلاب مکث چند دقیقه ای هر بار زیارت را از من طلب می کند. خطوط قرمز آسمان هنوز از پشت صحنه ی گنبد محو نشده است. صدای نقاره ها به اوج رسیده و قامت ها به سمت او بسته شده! اما من کج رفتارتر از بقیه ام! گیج کاشی سحر هستم که پیدایش کنم و باز همان جا بایستم. اینجا چیزی گم نمی شود، اما تصاحب می شود. مردی دقیقا روی همان کاشی به سمت نقاره ها قامت بسته و فیلم می گیرد! بی خیال شدن هم خصلت خوبی است! اما خوب صحنه ی خانواده ای چند نفره که دنبال آدمی می گردند تا از آن ها عکس بگیرد وسوسه انگیز است! بزرگترها کنار هم ایستاده اند و کوچکترها درهم! فرقی نمی کند، خدا را شکر کادر خوبی بسته شده و جیغ کوچکترین عضو خانواده در عکس نمی افتد! یادشان می رود تشکر کنند ولی من خوشحالم که عکس خوبی شد! کاشی آزاد شده ولی میل ماندن نیست! راهی جمهوری می شوم.


3

عادت بد یا خوب، بچه ها باید با چیزی بازی کنند ولو مُهرهای حرم! آفتاب گرمی است و کاشی های صحن جان می دهد برای نشستن! سومین مهر است که تا پیش پایم قِل می خورد و من به شیوه ی کودکان قِل می دهم به سمت پسر بچه! مادرش آرام زیارت نامه را می خواند، آرامشی عجیب که کمتر در مادران می بینم. دلم نمی خواهد کاشی را ترک کنم اما رد دست مادری که گوشی اش را به سمت من دراز کرده برای ثبت عکس، از ادب به دور است. فکر می کنم آن دیگری دخترش باشد، روسری قشنگی بر سر دارد، کیفیت دوربین گل هایش را براق تر نشان می دهد! گوشی را که به دست مادر می دهم، دستم را سفت می گیرد و طلب دعا می کند. می گوید: دخترم، اما بغضی نمی گذارد بقیه کلامش منعقد بشود. آرام می روند. چیزی می خورد به پایم، مهری است که گوشه اش لب پر شده است. قِل می دهم و لبخند پسر بچه را تماشا می کنم. راهی رواق می شوم.


4

عادت بد یا خوب، تمام زیارتم پر می شود از ثبت عکس هایی که هیچوقت به دستم نخواهد رسید. سحر، طلوع، ظهر، غروب... هر زمان کسی هست که بخواهد در چارچوب حرم جا بشود و آن را ثبت بکند. از هر رنگی و لباسی با پیکسل های قلیل و کثیر! عکاسی در جایی که جیره و مواجبش یک تشکر و لبخند زائر سلطان است! عکاسی از آدم هایی که از دلشان آگاه نیستی و بعد از رفتنشان برای خودت قصه هایی از حاجات دل هایشان می سازی! کاشی پر برکتم را رها می کنم به امید روزی که باز عکاس گذری حرم سلطان بشوم از صحن خارج می شوم!












طلب از خورشید:

شمس الشموس، عنوان مطلبم را لااقل بخوان





پ.ن: دو هفته بود که توی ذهنم چنین متنی چرخ می خورد. اما متن ذهنی ام خیلی بهتر از این بود و شاید هم نبود.



۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۲۳
احلام


یادم است آن قدیم قدیم ها که ارمیا را خواندم و حتی همین جدیدها که باز هم ورقش می زنم و حتا همان وسط وسط ها که با خودم همه جا خِرکشش می کردم یک چیز من را زمین می زد: خاک جنوب!
چند روزی می شود عجیب هوایی شده ام. شاید از پست قبلی ام هم فهمیده باشید! دلتنگ خاک جنوبم! تفکیک نمی کنم خاک فکه و طلاییه و شلمچه را! من  به خاک خرمشهر و آبادان و دزفول هم تشنه ام!  به خاکی محتاجم که درونش جنگ نفس رخ داده نه صرفا جنگی خونین. جنگ نفسی که آدم های زیادی را به پیروزی و حتی شکست کشانده است!  به خاکی محتاجم که خدا برای آزادی اش رویش قدم زده است!
شاید جنوب یک زمانی برای من یادآور شهدا بود و هجوم احساسات اوان جوانی، اما حالا دلایل بزرگتری دارم! و حتی دلیل هم نه! اجبار عظیمی دارم برای خواستنش! حالا ماهی ارمیا را می فهمم! دوری اش از خاکی که حکم آب را دارد!
خاک جنوب تنها خاکی است که خاک را دفع می کند! آن هم خاک دل! پخش زمینش می شوی و به فکر لباس هایت نیستی که خاکی می شوند، چون می دانی خاکی شدنت، بهای کمی است در برابر چیزی که دریافت می کنی! کمترین بها برای زدودن خاک دلت!




           










پ.ن: کار برای شهدا عجیب سخت است! چون تو را با خودت گلاویز می کند!





* گفتم که احلام را دعا کنید.








۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۴ ، ۰۰:۲۷
احلام


1
حسن برف به این است که در شب راحت تر دیده می شود. خوب است برای خواب زده ای چون من که نیم شب ها باید حتما از جایم بال دربیاورم و بروم پشت پنجره! امشبم متفاوت تر از بقیه ی شب هاست و نباید فقط به نور چراغ برق نگاه کنم. حالا هر دانه ی برف قصه ای دارد. هر کدام شاد و خرامان خود را جایی پرتاب می کنند. توی دلم می گویم زمین همچین هم جای خوشایندی نیست که به خاطرش اینقدر توی همدیگر می لولید.



2
مولود مثل یک تکه چوب خشک خوابیده و زهرا توی خودش مچاله شده! از اینکه اینقدر راحت خوابیده اند از حسادت دارم می میرم! آنقدر خیس عرقم که می خواهم از این حسینیه بزرگ بیرون بزنم و کسی نپرسد کجا می روی در شهر غریب! گفته بودند جنوب شب هایش سرد است، اما اینجا که خیلی گرم است. به هر طرف برمی گردم گرما است که هجوم می آورد.



3
ساعت را نگاه می کنم 6 و نیم است. صدای اذان را شنیدم ولی بیدار نشدم. هنوز هوا تاریک است. نماز را می خوانم در نهایت بی حوصلگی! رکوع رکعت دوم یادم می آید که دیشب برف می آمد. حوصله ام برمی گردد. بعد از سلام سر روی سجده می گذارم و خدا را شکر می کنم. می روم سمت حیاط، پله های بالکن لیز است اما مامان با جارو کمی برف ها را کنار زده است. وسط حیاط با چادر سفیدم می ایستم. خدایا چقدر سفیدی از آُسمان می بارد! امروز باد صبا کجاست؟ بلند می گویم طوری که نفس گرمم را در سرما می بینم: من ای صبا ره رفتن به کوی یار نمی دانم ... دستی می رود روی شانه ام..



4
شک دارم  نمازی که می خوانم قضا است یا ادا! ولی همان ادا می خوانم، احکام نماز صبح را طوری نوشته اند که دنبال آفتاب نگردی و فقط بخوانی! مولود و زهرا به هیچ وجه بیدار نمی شوند. باز هم یاد شرعیات می افتم که گفته اند کسی که خودش نگفته بیدارش نکن، دیگر اصرار نمی کنم. جوراب می پوشم و چادر سیاهم را سرم می کنم. حسینیه سرد شده است! میروم به حیاط بزرگ و بی در و پیکری که از آن طرف نرده هایش فقط بیابانی نمناک دیده می شود و سربازهای خیلی دور که تنها دختری که توی حیاط آمده را با تعجب نگاه می کنند. سرد است. پس سحرهای جنوب سرد است و نمناک اما هوایی عجیب حاکم است. چشمانم را می بندم شعر همیشگی را می خوانم: من ای صبا ره رفتن به کوی یار نمی دانم.. دستی می رود روی شانه ام..



5 و 6 و 7 و 8 و الی بینهایت
بهت زده برمی گردم. تویی! خود تو! تویی که اولین بار است می بینم و انگار سال هاست در کنارت زندگی کرده ام. چقدر با ابهت و غم پروری! چقدر حرف می بارد از نگاهت! انگار تمام آدم ها در نگاهت جا شده اند! اینجا چه می کنی صبا؟ نمی خندی اما من تو را با خنده به تصویر می کشم. دستت را از شانه ام برنمی داری و فقط زل زده ای به چشم هایم. می خواهی دامن بکشی از خاک نمناک جنوب و رد پایت را روی برف ها بگذاری و بروی. می دوم دنبالت.. برنمی گردی اما یک کلمه می گویی: تو از یار چه می دانی؟


















پ.ن: عمریست که دلبری اختیار نکرده ایم!!!!!






۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۴۰
احلام


سلام آقای بنفش

من هم قلب دارم!














پ.ن: قلب من خون پمپاژ می کند! خونخوارها را خوشحال می کنی با استخراجش!






۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۴ ، ۲۱:۴۸
احلام


دانه های ریز برف با هر بادی خود را به شیشه ی ماشین می زدند! راننده انگار برایش روز برفی و غیر برفی فرقی نمی کرد، روی فرمان قوز کرده بود و با دقت جاده را می پایید! اولش که گفتم بهشت معصومه! هیچ جوابی نداد و سر تا پایم را براندازی کرد، من با آن کاپشن قهوه ای رنگ و رو رفته  و شالگردنی که بینی قرمزم را احاطه نکرده بود، علایم یک دیوانه را داشتم که فقط دلش هوای بهشت معصومه را کرده بود. راننده ها خوب آدم ها را می شناسند، حتی دیوانگان را! دلم می خواست شیشه را پایین بدهم و دستم را در هوای سرد استخوان سوز تکان بدهم اما قیافه ی جدی راننده که تنها مسافرش من بودم مجابم می کرد که دست از این کار بردارم. جلوی بهشت معصومه کنار تلی از برف نگه می دارد. کرایه را که می دهم باز قوز می کند روی فرمان و ماشین را سر و  ته می کند. سرباز جلوی در نگاه عاقل اندر سفیهی می کند و باز هم برمیگردد داخل دکه اش! دلم لحظه ای می خواهد که جای او بودم! اما لرزی توی تنم می نشیند که نگهبانی از چه چیز؟ این ها که اینجا خوابیده اند از من آگاه ترند! برف بی امان می بارد و دلم نمی خواهد کلاهم را تا روی چشمانم بیاورم و شالگردن را دور بینی ام بپیچانم! مگر خون من از آن ها که در سوز سوریه دارند می جنگند رنگین تر است؟ پرچم های قرمز قطعه ی مدافعین حرم با شدت هر چه تمام تر با دانه های برف در ستیزند! برف روی سنگ ها را پوشانده و گل های مصنوعی در زیر برف ها هیچ پژمرده نشده اند! وقتی برف ها زیر پاهایم خرت خرت صدا می دهند، درد هایم شکوفا می شوند! قرار نبود بگویم که کم آورده ام اما می گویم! قرار نبود که بگویم بامرام ها رفتید و من جرات آمدن را ندارم، اما می گویم! قرار نبود دانه دانه ی گناه هایم را رو کنم و بگویم دلیل نیامدنم این ها بوده، اما می گویم! قرار نبود بر سر مزار شهدای افغان برسم و بگویم چقدر غریبید اما می گویم! دانه های برف بغض  گلویم را قلقلک می دهد تا خود را تخلیه کنم! هیچکس اینجا نیست به جز عده ای زنده و یک مُرده که راست راست خون گرم در رگ هایش می گردد و تکلیفش با خودش معلوم نیست! کنار سنگی که هیچ تابلوی شهیدی بالای سرش نیست روی زمین دراز می کشم. دست به سینه می شوم و چشم هایم را به زور بوران برف می بندم. اینجا قلبی می تپد در کنار قلب هایی که اینک در نزد خدا روزی می خورند.

















پ.ن: برای ما دروغی بزرگ است که در باغ شهادت باز باز است! ما درب دل خودمان را هم بلد نیستیم کدام وری است!





+ نوشته ام برای سایت احتلال






۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲۰ دی ۹۴ ، ۱۶:۴۵
احلام


می رسی پای قرآن. خسته و بی رمق! حرف هایت ته کشیده و حتی تمام راز و رمزهایت با خدا! تمام عهدهایت! و خوب می بینی که ته کشیده ای در آن لحظه! پر از عجزی از تن و روحی که زورش حتی به خودش نمی رسد! بوسه ای به قرآن می زنی و هیچ طلب هم نداری که راه نشانت بدهد. عیب است از ذات چیزی ذاتش را طلب کردن. باز می کنی. میرسی به لحظه ای که مریم از درد به خود می پیچد! مریم می گوید یَا لَیْتَنِی مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَکُنتُ نَسْیًا مَّنسِیًّا! طلب مرگی اینچنین! خدا مریم را دلداری می دهد. می گوید زیر پایت را ببین، نخل را ببین، چشمت را به عیسی روشن کن! مریم آرام می شود و سکوت می کند  به اذن خدا!

قرآن را می بندی. تو مریمی شده ای که خدا دلداری اش می دهد به دارایی هایش و اذن به سکوتش می دهد.











عین صاد نوشت:


1.

ما می خواهیم دل آشفته و سینه درهم شده ای را که هر کس در آن خرگاهی برپا کرده و حکومتی راه انداخته مهار کنیم. می خواهیم در این خانه بی حصار و این بتخانه کثیف در این خرابه، بنایی به پا داریم. اما از غوغای این همه فریاد و از فشار این همه بار فرار کرده ایم و به شادی و پای کوبی پرداخته ایم تا در زیر پوشش نشاطمان خودمان را گم کنیم.. اما ما در برابر این سوالها مجبوریم که به تفکر روی بیاوریم و برای این تفکر مجبوریم به خلوتی و سکوتی را تحمل کنیم که: علامه العقل التفکر الصمت تو تا نشناسی (تفکر) نمی توانی بسنجی (تعقل) و تا خلوت نداشته باشی (صمت) نمی توانی فکر کنی. این خلوت به غار پناهنده شدن و بازی درآوردن نیست که تو حتی در جمع می توانی خلوت داشته باشی و در خلوت می شود که مشغول خیال ها باشی. عین. صاد


2.

برای سلوک توشه ی علم و عشق و عمل کافی نیست...

تا به عجز نرسی سلوکت به جایی نخواهد رسید! عین. صاد








پ.ن: عین صادها مهم است. قصد متن ادبی و یا اینکه کلمات به جا و به قاعده بنویسم نداشتم. این پست عجیبا غریبا شد!حین پست رفیقی از کربلا برایم فیلم زیارت دیشبش را برایم می فرستد. باران در بین الحرمین...




+ حلالم کنید بسیار!




۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۴ ، ۱۵:۱۸
احلام


 آیا می شود  ساعت دو و نیم شب بیدار شوم، شال گردنم را محکم دور دهانم ببندم؟ می شود در جیب پالتویم دو تا دستمال کاغذی بگذارم، گوشی ام را رها کنم روی تخت مسافرخانه و نیم نگاهی به همسفرانم که در خواب هستند بکنم و بیرون بزنم؟ می شود آرام آرام و سر به زیر کوچه ی باریک را طی کنم و از خیابانی سوت و کور به سمت در ورودی خواهران بروم؟ می شود چشم در چشم خادم حرم نشوم و چیزی برای پیدا شدن و گشتن در من نباشد؟ می شود فرش را که کنار بزنم برای وارد شدن به صحن، دانه های برف روی صورتم بخورد؟ می شود ندانم که چه مدت است پشت تابلو اذن دخول ایستاده ام و برف روی چادرم لانه کند تا وقتی حرکت می کنم انگار شاخه ای پر برف را تکانده ای؟ می شود وقتی به اولین فرش گرم حرم که می رسد بنشینم؟ می شود بشکنم؟ می شود حرف نزنم چون سخت است؟ می شود برنگردم؟ می شود؟؟













پ.ن: می شود من آنجا کنار تو تمام شوم؟




+ دعایی به جان خسته جانی...


+ ما هم آدمیم..








۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۴ ، ۲۳:۰۲
احلام


چند باری آنتن می رود و حرف ها نصفه و نیمه می ماند. متن مصاحبه را جلوی دهانم گرفته ام که صحبت کردنم بقیه را اذیت نکند! ولی این قطع و وصل شدن اعصاب برای جفتمان نگذاشته! ما بین این کش و قوس متوجه می شوم که جای نشستم تنگ تر شده است. به توافق می رسیم که بعد از پیاده شدن از مترو صحبتمان را ادامه بدهیم. تماس که قطع می شود، زن کناری ام برمیگیردد سمت من: ببخشید که جات تنگ شد! نمی دانم می گویم خواهش می کنم یا فقط زل می زنم به چشم های رنگی اش. سن مادرم را دارد و عجیب بر دلم می نشیند. متن مصاحبه را میگیرم جلوی خودم. اما صحبت کردن زن با نفرات کناری اش جذاب تر است. چون اصلا نمی فهمم چه می گویند. دقت که می کنم می فهمم عربی حرف می زنند اما لهجه ای خاص دارند که متوجه نمی شوم. متن مصاحبه را لوله می کنم  توی دستانم: ببخشید شما اهل کجا هستید؟ زن انگار که دنیا را به او داده ام  می گوید: من بحرینی ام! هر چه او لبخند می زند من شوکه می شوم! شوکه ام را  جمع می کنم و می گویم: پس مهمان ما هستید، خوش آمدید. صحبت مان شروع می شود. اینکه چطور اینقدر فارسی خوب حرف می زند. اینکه کی  آمده و کجا می رود و من که هستم و او که هست و حتی گرفتن آدرس از من برای خریدن لوستر که تلفظش برایش سخت است و.... طبق روال همه آغاز رابطه ها! بینمان که مکث می شود  دو دل می شوم که از اوضاع بحرین بپرسم یا نه! اما می پرسم: اوضاع بحرین چطوره؟ همونطور که نشون می دن وضع خرابه؟ باز هم با لبخندش شرمنده ام می کند! می گوید که هر چه نشان می دهند حقیقت است ما شیعیان را خیلی اذیت می کنند. می گوید که در هر خانه ای حتما شهیدی هست و اگر شهید هم نباشد حتما اسیری دارند. می گوید که همسایه شان چهار پسرش را دستگیر کرده اند. می گوید که جمعه ها و شنبه ها را گاز اشک آور می زنند تا کسی از خانه بیرون نرود. همه ی این ها را با شور خاصی تعریف می کند که حس غم من را به انقلابی بودن می دهد. حس اینکه باید به شیعه بودنم بنازم. ایستگاه بعد می خواهم پیاده شوم! دست روی دستش می گذارم: خدا لعنت کند آل سعود و خلیفه را! ان شالله ما پیروزیم. باز هم می خندد و بلند می گوید ان شالله. از قطار پیاده می شوم اما پشیمان می شوم از پیاده شدنم! آدم های دور و برم را نگاه می کنم، هر کس دغدغه ای، شادی ای و یا غمی را در خود یدک می کشد. اینکه در این لحظه شیعیانی که در این کره ی خاکی  حب علی را در سینه خود دارند چه می کنند شاید فکر بزرگی باشد اما می خواهم روی صندلی قرمز مترو بنشینم و به حالات مختلف شیعیان از هر رنگ و نژادی فکر کنم. به چند حالت فکر می کنم اما بعد از چند دقیقه حس می کنم گنجایش این همه را ندارم. چقدر وجود خودم و خواسته هایم را پست می بینم در مقابل اینهمه شیعه که استغاثه شان در مقابل حضرت صاحب حاکی از زخمی عمیق در قلبشان است. متن مصاحبه را توی کیفم می گذارم. سعی می کنم صدای فریاد های شیعیان را در گوشم کم کنم، هر چند ناتوانم. از پله برقی بالا می روم. به آفتاب می رسم. طلب برون آمدن آفتاب عالم از پشت ابر را می کنم و می روم.







پ.ن: ما در قبال کافرهای جهان هم مسئولیم چه برسد به شیعیانش!! این روزها یک فکر آزارم می دهد و آن اینکه محله ی شیعه نشین بعدی کجاست که قرار است در آن خونی زمین ریخته شود!؟




+ قدر شیعه بودن را باید دانست...






۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۴ ، ۱۳:۲۶
احلام


دور کلمه ی خیارات خط های دنباله دار می کشم. خیارات توی چاله ی سیاهی می افتد. استاد با آب و تاب بیشتری از فسخ معامله در محل و آدابش سخن می کند. اما هر چه او ذوق دارد من پژمرده ام. می خواهم این خیارات تمام بشود تا به آشپزخانه  برگردم و باز هم ماکارونی درست کنم. از دیشب که مصطفا خندید و گفت: عزیزم خوب شده اما فکر کنم فشار ماکارونیت افتاده باشه! توی دلم مانده تا فشار ماکارونی ام را بالا ببرم. به بچه ها نگاه می کنم، همه رفته اند در فضای معاملات و دارند چرتکه می اندازند که کجا می توانند معامله را فسخ کنند. تقه ای به کلاس می خورد و در باز می شود: ببخشید با خانم ابراهیم پور کار داشتیم. یک لحظه شک می کنم که من را صدا می زند. اما استاد که نگاهش روی من می افتد و سری تکان می دهد که بفرمایید مطمئن می شوم که با من است. بلند می شوم و از کلاس بیرون می روم و ذهن معاملاتی همه را فسخ می کنم. خانم چناری مثل همیشه پر از لبخند است: همسرتون اومده اند جلوی حوزه و با شما کار دارند. قلبم نمی داند بزند یا بایستد! اما وقتی چادرم را روی سرم جابجا می کنم و به سمت بیرون حرکت می کنم، معلوم می شود که می خواهد بزند آن هم به شدت هر چه بیشتر!! آخر مصطفا این وقت روز برای چه باید بیاید دنبالم؟! بیرون حوزه که می رسم میبنم توی ماشین نشسته و سرش را روی فرمان به سمت من گذاشته است. کنارش روی صندلی می نشینم: سلام چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ می خندد به همان شدتی که قلب من می زند: ترسیدی؟ هیچی نشده! برو وسایلتو جمع کن بیا بریم. حرصم می گیرد: یعنی چی خوب؟ چی شده؟ کجا بریم؟ پشت فرمان جابجا می شود و می گوید: می خواهیم بریم مسافرت. قیافه ی پر از علامت سوالم را که می بیند سیخ می شود توی چشمانم: ای بابا میخوام با خانومم برم مسافرت تفریح کنم. اشکالی داره؟ باز هم لب  از لبم باز نمی شود. به صندلی های پشتی اشاره می کند: ببین وسایلم خودم جمع کردم، معطل چی هستی برو کیفتو وردار بیار بریم. به پشت نگاه می کنم پر از وسایل است. دست می گذارد روی زانو ام: پاشو خانوم خانوما! نگاهش می کنم و از صدای مردانه اش کیف می کنم. همزمان خنده مان می گیرد. از ماشین پیاده می شوم و به سمت کلاس می روم. کیفم را برمی دارم. از استاد اجازه می گیرم  برای رفتن. کلاس را با معاملاتش رها می کنم و به سمت معاملات عاشقانه ام با مصطفا می روم.










+ برای عاشقانه زندگی کردن باید برنامه ریخت.





پ.ن:

1. خاطره ای از شهید سیدمصطفی صدرزاده است که ما با چاشنی هایی اینطور روایت کردیم. رسم این خانه اینطور نیست که بگوییم از مطالب استفاده نکنید اما خوب بنا به دلایلی این مطلب حق نشر ندارد :))

2. متن تمرینی است.




* شهید سید مصطفی صدرزاده از شهیدان مدافع حرم می باشد که در روز تاسوعای حسینی امسال به شهادت نائل آمد.







۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۴ ، ۲۰:۴۰
احلام


فتیرها داغ هستند اما با نوک انگشتانش سه تایش را جدا می کند و روی نایلون می گذارد. با خودم می گویم: این نایلون که دسته ندارد، چطوری ببریمَش خانه!؟  منتظرم که بگذارد داخل نایلون، اما به من و او نگاهی می اندازد و نایلون را از زیر برمیدارد و می گذارد توی دستان من: اگه بزارم توی نایلون چون تازه از تنور درآوردم خمیر میشه! تو دستکش داری! یک طور خاصی می خندد! حتما به زودی از آن پیرزن های نُقلی می شود که قایمکی و ریز می خندند! نگاهی به او می کنم، حتما دارد به قیافه ام که فتیرها را چسبانده ام به خودم تا نیافتند می خندد. بعد از گفتن کلمه دستکش تازه می بینم که تمام امروز را دستکش دستش نکرده است. ............


صبر کن خواننده محترم


باید احلام رو ببخشید

بعد از نوشتن آخرین جمله این متن وقفه ای افتاد و من وسوسه شدم و صفحه ی باز شده ی انـار را که می خواستم بعد از اتمام پستم بخوانمش، خواندم. انگار چیزی در دلم فرو ریخت...

فکر می کنم همینجا دیگر باید تمام کنم و شما را به خواندنش دعوت کنم

پست پیزوری ما را بیخیال

اینجــــــا را بچسب....







پ.ن: پست را خودمانی هدایت کردن هم مزه ای دارد






۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۴ ، ۲۰:۱۸
احلام