خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ  تنیده

بسم الله



خیالی خودکامه
در هم تنیده بالا می رود
تا به وصال برسد...




طبقه بندی موضوعی
پیوندها

بی چارچوبان عالم

يكشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۱ ب.ظ


1.

می گویم آن سال که من در این مسجد معتکف بودم تو کجا بودی؟ می خندد و می گوید حدودا چه سالی؟ می گویم سال 90 به گمانم. می گوید از جلو مسجد رد شدم ولی نگذاشتند بیایم داخل تو را ببینم، گفتند زنانه است. جفتمان می خندیم و از هم جدا می شویم. جلوی بخش زنانه یک مشت کفش درهم ریخته است، نمی دانم رکعت چندم است ولی بیخیال رسیدن به نماز، کفش ها را جفت می کنم. وقتی دنبال لنگه ی کفش کرمی پاشنه طبی می گردم یک دختر که تا کمر من هم نمی شود از داخل مسجد می آید بیرون. کفش های آبی اش را جلوی من می گیرد و می گوید: خاله برای منم درستش کن. :) خنده ام می گیرد. می گویم صبر کن بزار یه جای قشنگ براش پیدا کنم. می دود داخل مسجد. وارد مسجد که می شوم کفش هایم از کفش های آّبی او خیلی دور است. خیلی دور.




2.

طاقتم به چند ایستگاه نمی کشد. هُرم گرما کشنده است. یک ایستگاهی که تا به حال هیچوقت در آن پیاده نشده ام را انتخاب می کنم و از قطار خفه کننده خارج میشوم. پر از صندلی است. یکی را انتخاب می کنم می نشیم و با رفتن قطار از ایستگاه در بادش نفس می کشم. به دقیقه نکشیده که پسر بچه ای یکراست میاید و کنارم می نشیند. خیال می کنم فال فروش است باز هم قرار است مثل کنه به من بچسبد. پس اصلا نگاهش نمی کنم. زیر چشمی می بینم که دارد با یک هزارتومنی از آن طرح جدید هایش ور می رود. یکهو نطقش باز می شود: خاله این چند تومنی؟ من: هزار تومنی! خاله از کجا فهمیدی؟ از اینا داری؟ من: نه ندارم ولی دیدم. هه خانم ها تو قطار فکر می کردن ده هزار تومنیه! خاله اینجا چی نوشته؟ من: ده هزار ریال! اینجا؟ من: central bank of the islamic republic of iran یعنی چی خاله؟ من: یعنی بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران! تمام جزئیات پول را می برسد حتی شعر حافظ را؛ هرگز دلش نمیرد آنکه... بعد شروع می کند به این سوال که اگر یک صفر برود روی این چند تومنی می شد این پول! وقتی رقم ها بالا می رود و به میلیارد می رسد ذوق اش بیشتر می شود که وااای اگه می شد چقدر باحال بود. بعد یکهو می گوید اگه خدا یک میلیون به من میداد دیگه هیچی نمی خواستم. می گویم: هیچی هیچی؟ می گوید نه هیچی! می گویم  بیشتر بخواه! خدا می دهد. سرش را می اندازد پایین و می گوید: نه خدا نمیده!

می گوید که پنج تا از واکس هایش را گم کرده. حساب می کرد که ده هزار تومن ضرر کرده. بلند می شود و میرود بی اینکه نسبت ساختگی خاله ای که به من داده او را ملزم به یک خداحافظی ساده بکند.

قطار وارد ایستگاه می شود. من از او دور می شوم. خیلی دور.










پ.ن: سیرو فی الارض را گفتی تا ببینیم و ببینیم و بعدش دور بشویم. خیلی دور...









موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۱۶
احلام

نظرات  (۲)

چی بگم 
دهن آدم بند میاد
چقدر فاصله است بین مسلمانی ما با اسلام
هر روز دورتر می شویم
پاسخ:
فقط این قلب های بزرگ هستند که جا نمی مانند
یا مقلب القلوب و البصار....
خدا کند از خدا دور نشوم ...
پاسخ:
او نزدیک است و ما هی دور می شویم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">