خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

۲۰ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است


قلبم به شماره افتاده است، درست مثل عددهای کامپیوتری صلوات شمار، البته نه به کندی آن ها، بلکه به تندی بال بال زدن مگسی که روی گل های چادرم سرسره بازی اش گرفته!
وقتی اینطور میشود یعنی زنگ خطر! یعنی یا از چیزی در گذشته و یا در آینده ناراحت و نگران هستم!
دلم می خواهد بی خیالش شوم، مثل تمام لحظه های زندگی که بازی است و بازی..
هیچ چیز نمی تواند مرا از این حال خارج کند به غیر از تسبیح تربت..
چشم می بندم و  دلم می خواهد زانو هایم را در خاک کربلا  فرو کنم تا شاید قوتشان برگردد، شاید سرپایم کند..
تا شاید ارباب با معرفت خودش ببخشد مرا که شمر درونم اینقدر بروز کرده است..
اصلا خدا را چه دیده ای، شاید مثل زهیر در خیمه ی ارباب با یک درگوشی از این رو به آن رو شدم!
همه می گویند این ها همش خیالات است، نباید چنین انتظارهایی داشت، اما من می خواهم خط بطلانی بر همه ی این حرف ها بزنم..
مگر حسین کم است که از او انتظار نداشت..
وقتی دلسپرده نیستیم، به باورهایمان توهین نکنیم..
راستی ما چرا دل نمی دهیم به ارباب؟
به عشق زینب..
چرا؟





+ فی البداهه ای بر روی سجاده ی نماز...







پ.ن: یک سحر می خواهم ارباب. سحری که تو باشی و تو. اصلا کربلایت مفت چنگ بقیه، نوش جانشان. من باران تو را می خواهم....





- اگر روزی به دست آرم سر زلف نگارم را

  شمارم مو به مو شرح غم شب های تارم را..






۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۸
احلام


یادتان هست یک زمانی سیاحت غرب روی بورس بود؟ حتی کتاب را خوانده بودند با صداهای دهشتناک و روی نوارکاست ها دست به دست می شد. یک بخشی داشت که فرد را تحت فشار قرار می دادند و به قولی روغنش را در می آوردند و توی قوطی می ریختند. یادتان هست؟ همیشه به آن روغن آدم فکر می کردم. خیال نکنید برای آن دنیا است. توی همین دنیا هم روغن گیری هست آن هم در حد بنز!!










پ.ن: خدایا بس نیست این مچاله شدن آیا؟





تفکر نوشت: شهر را چراغانی کردیم. شب، روز شد. وقتی آمدی هیچ چراغی روشن نبود.



۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۵ ، ۲۰:۴۰
احلام






1
بانو
دل خوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام







****










2

صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی
ز روی لطف بگویش که جا نگه دارد







پ.ن: دیروز توفیقی بود که در هوای بانوی قم دمی نفس بکشیم. دلم می خواست یک دست کتک مفصل از بانو بخورم ولی بین مان به سکوت گذشت. هیچ چیز مثل بی محلی آدم را له نمی کند. هیچ چیز...
و باز توفیق شد سری به بهشت معصومه بزنیم و مزار مدافعان حرم آن جا را زیارت کنیم. حس خوبی بود. از شهیدانی که اینجا در این سی روز ازشان نوشته بودیم هم دیداری کردیم مثل شهید صابری و موسوی و مکیان.. سلام رساندیم از جانب شما.
(عکس ها هم آشکار است که دست پخت خودمان است دیگر؟ )








مثل آدمی شده ام که آتش گرفته
اگر بایستد
می سوزد
اگر بدود
بیشتر می سوزد



(علیرضا روشن)




_ یکسری حرف های جدی با شما دارم. بماند برای بعد..




۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۵ ، ۱۳:۴۳
احلام


مصطفی سرش را به شیشه ماشین تکیه داده بود. سرخی غروب با چشم های سرخش به موازات حرکت می کرد. نگاه کردنم به او سیری ناپذیر بود. خوشحالی از نرفتنش ته دلم بالا و پایین می شد ولی از گریه های او جرات به نمایش گذاشتنش را نداشتم. دلم می خواست بگویم بس کن، مگر خودت همیشه نمی گویی افوض امری الی الله! اما دست دل داری ام را از سرش برداشتم تا خودش با مسئله کنار بیاید. مامان بچه ها را به اصرار با خودش برد. من ماندم و مصطفی و سفره ی افطاری که در سکوت برگزار شد. سر و صدای ظرف ها که با آب درافتاده بودند مانع از این شد تا بفهمم مصطفی چه می گوید. آب را بستم. مصطفی گفت: می روم با یکی از دوستانم دعوا کنم. ظرف ها را رها کردم و چادرم را دوباره سرم کردم. مصطفی من را با دعوا چه کار؟ آن هم با دوستش!؟ مثل همیشه با او همراه شدم. درست مثل همان گشت های شبانه اش که اصلا جای یک زن نبود اما همراهی با مصطفی ورای هر خطری بود. رفتیم اندیشه، جایی که فکر نمی کردم اصلا مصطفی آنجا دوستی داشته باشد. قبور شهدای گمنام اولین مقصدمان بود. از پله ها بالا رفتم اما مصطفی بالا نیامد. دیدم سرش را انداخته پایین و با عصبانیت دارد چیزهایی زمزمه میکند. رفتم و کنار قبور زانو زد. صلوات می فرستادم و به مصطفی نگاه می کردم که زیر نور چراغ شب رنگ به رنگ می شد. اینکه از فرودگاه برش گردانده بودند برایش سنگین بود. دل دل می کردم که از شهدا بخواهم که او را هم راهی سوریه کنند. رفتم و کنارش ایستادم. اینجا آمده بود برای دعوا و من ناظر دعوای او با دوستانش بودم. مصطفی می گفت: اگر شما کار اعزام مرا جور نکنید، هرجا بروم می‌گویم که شما کاری نمی‌کنید. هرجا بروم می‌گویم دروغ است که شهدا عند ربهم یرزقون هستند، می‌گویم روزی نمی‌خورید و هیچ مشکلی از کسی برطرف نمی‌کنید. خودتان باید کارهای من را جور کنید....

سه روز بعد از عید فطر مصطفی اعزام شد..








پ.ن: مصطفی گفته بود ایشالله تاسوعا پیش عباسم. و این چنین هم رقم خورد..





+ برای صدر عشق شهید مدافع حرم، مصطفی صدرزاده (سیدابراهیم) صلوات





* سید ابراهیم، سی روز از شماها در این جا به نام روزی خوار نام بردم. من چیزی نمی خواهم، اما به کسانی که این متن ها را خواندند روزی خوار بودنتان را ثابت کن!






+ وقتی این ها را می نویسم صدای گنجشک های طلوع عید فطر، تمام فضای خانه را پر کرده است. این منم که به صبح عید رسیده ام. با تمام نداری هایم.

سی روز از کسانی یاد کرده ام که خودم بویی از آن ها نبرده ام. هر روز عرق شرم بر جبینم نشست و مانع شد از اینکه ادامه بدهم. اما انگار نمی شد و رشته ای بود بر گردنم و هر روز من را به اینجا می کشاند.

اگر متن ها در خور شأن این عزیزان نبود، بر من خورده بگیرید که حق است حق!

ممنون که پا به پای من آمدید، ممنون

عیدتان مبارک :)





(مطلب در بین الطلوعین نگاشته شده است)




خارج از همه چیز: فکر کنم باید برم بستری بشم بابت وبلاگ زدگی  :)))




۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۵ ، ۱۰:۴۹
احلام


رو به ضریح در حال و هوای خودم با بی بی بودم که دیدم سر و صدای چند تا بچه بلند شد! برگشتم و دیدم چند تا دختر و پسربچه سوری دور تا دور مهدی را گرفته اند. مهدی رفته بود بیرون و برای همه شان شیرینی خریده بود. تکیه دادم به دیوار و زل زدم به مهدی. مثل همیشه شیک و تر و تمیز بود. مهدی به قول بچه ها یک افغانستانی باکلاس بود. یاد چند ساعت قبل افتادم که توی ماشین با هر مداحی ای که می گذاشتم گریه می کرد. ته دلم خالی شد، نکند مهدی... باز هم نگاهش کردم، آخرین نفر دختر بچه ای بود که موهای طلایی اش شانه نخورده بود. ظاهرا شیرینی ها ته کشیده بود و به او نرسیده بود. بغضی در چهره ی دختر بود، اما مهدی او را در بغل گرفت و به سمت خروجی حرم رفت. مهدی با دخترک دور تر می شد و دل من روضه خوان می شد. یادم افتاد که مهدی عاشق حضرت علی اکبر است. و چه شباهتی دامن مهدی را گرفته بود. یعنی آن روز بچه ها دور برادرشان را گرفته بودند و طلب آب می کردند؟ یعنی علی اکبر دست نوازشی بر سر رقیه کشیده بود و لبخندی؟ و چه سخت بود دیدن برادری  که لای عبای پدر برگردد......







پ.ن: مهدی با آن هوش و ذکاوتش سال آخر دانشگاهش را رها کرد. سِمَت تک پسری خانواده اش را رها کرد. و خیلی از آمال و آرزوهای جوانانه اش را کنار گذاشت. مهدی نوشته: رسیدن به 30 سال بعد از آقا علی اکبرم برام ننگه! تن و بدن سالم داشتن بعد از آقا علی اکبر (ع) اصلا نمی تونم تصور کنم! فرق سالم رو بعد از اقا علی اکبر (ع) نمی خوام.....






* عاشقی را چه نیاز است 

به توجیه و دلیل

که تو ای "عشق"

همان پرسش بی زیرایی...

#قیصر امین پور



+ برای روح لطیف شهید مدافع حرم مهدی صابری صلوات









- دلم را آب کردی از همان روز اول که با پیکر بی جانت روبرو شدم. به خیالم آخرین شبی بود که به صبح نخواهم رساند. حتی نامت برای من آشکار نبود. اما نزدیک بودی به جان و روح من. هنوز هم نمیشناسم و هنوز هم نمی دانم چیستی و کیستی. بگذریم، حرف هایمان با تو برای خودمان....




_ این فیلم پیکر شهید مهدی صابری برای من غم ندارد، نشاط است. نمی دانم برای شما چطور خواهد بود. ببینید




۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۱۷:۲۱
احلام


گفتم بمان و محمدحسین را ببین، بعدش می روی...

فرمانده هم از لیست اعزامی ها حذفش کرده بود!

رسما داشت گریه می کرد.

آخر تسلیم خواهش هایش شدم..

زنگ زدیم و گفتیم محمدحسین به دنیا آمد، حرم سه ساله ی ارباب بود!

وقتی برگشت نه محمد حسین او را دید و نه او محمد حسین را..

جفتشان با چشمان بسته همدیگر را ملاقات کردند...






پ.ن: بعد از اعزام به سوریه محمد حسین به دنیا آمد. وقتی پروازی شد محمد حسین بیست روزش بود. در وصیت نامه اش نوشته: محمد حسین عزیز شما را ندیدم اما می دانم که شما هم مثل خواهرت هدیه ی حضرت رقیه (س) به من هستید . با اینکه خیلی دوست داشتم ببینمت اما نشد . چون من صدای کمک خواستن بچه های شیعیان را می شنویدم و نمی توانستم به صدای کمک خواستن آنها جواب ندهم.




+ برای لبخند مدام فاطمه و محمد حسین فرزندان شهید مدافع حرم سجاد طاهرنیا صلوات






حضرت ماه نوشت: همیشه دیدار رهبری با دانشجویان حال و هوای خاصی دارد. پر شور و پرنشاط و پر از دغدغه. دیشب که داشتم دیدار را نگاه می کردم آقا فرمودند مسئله اصلی ما "دل" است. و فرمودند: آن کسی میتواند در میدان مبارزه بِایستد که از آن نیروی درونی برخوردار باشد، آن عامل درونی ایمان است. و خیلی حرف های دیگر که باید چندباره و با دقت در ذهنمان پیاده کنیم. خیلی از ماها در مسائل سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و.. سینه میدریم برای اینکه بگوییم با اقا هستیم (البته من همان را هم نمی درم :) ) ولی خدا وکیلی چقدر از نظر ایمانی خودمان را قوی می کنیم تا در همین عرصه ها بند را آب ندهیم؟ چطور انتظار داریم وقتی لباس غواصی نپوشیده ایم وسط اقیانوس شنا کنیم! حضرت آقا دیشب دوتا توصیه ی کوچک و شاید بزرگ در این زمینه داشتند: خواندن روزانه قران(همیشه تاکید دارند) و خواندن دعاهای 5 و 20 صحیفه سجادیه. حداقل همین ها را مداومت کنیم. بقیه صحبت ها هم قطعا جای بحث دارد و شیرین بود.


+ از دیشب نماهنگ آرامش دلها را بارها و بارها نگاه کرده ام. 







۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۱۴:۳۳
احلام


قبرها را یکی یکی طواف می کرد.می دانستم چقدر دلتنگ فاتح و ابوحامد و.. شده است. من گوشه ای روی نیمکت نشسته بودم و زل زده بودم به سید که چقدر با طمانینه آنجا قدم می زد. بچه ها لابلای قبرها بالا و پایین می دویدند و برای خودشان کیف می کردند. یکی از دخترهای کوچولو محکم به سید خورد. کم مانده بود اشک هایش جاری بشود که سید او را در بغل گرفت. لبخند زدم اما غم توی دلم  شعله ور شد. تمام این سال ها خدا ما را منتظر فرزند گذاشته بود و امتحان سختی از حسرت های من می گرفت. سید کنار من نشست: ببین اینجا جای منه، منو اینجا دفن می کنید! همینطور نگاهش کردم. سید من، چقدر هوای رفتن به سرش زده بود، اما من او را برای خودم می خواستم. حالا روی همان نیمکت نشسته ام با این تفاوت که سید روبروی من است. درست همانجایی که با دستش نشان داده بود. سید من، عشق ترین عشق ها بود، اما در مقابل عشق زینب در دل سید یارای مقابله نداشتم..













پ.ن: سیدحکیم شاید تمام زندگی اش را پای مبارزه باظلم گذاشت، حتی سال ها به افغانستان رفت و با طالبان هم جنگید اما قسمت بود کنار بانو زینب آرام بگیرد.




* سید محمد حسن حسینی معروف به سیدحکیم از فرماندهان تیم فاطمیون (مدافعان افغانستانی) بود که در 17 خرداد 95 به فیض شهادت نایل آمد.



+ برای روح با مرام شهید مدافع حرم،  سید محمد حسن حسینی صلوات









_ برایم زندگی این زن جالب بود و خطابش به همسرش که دائم سید من بود...





۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۶:۳۸
احلام


جفت پیکرها غرق خون بودند. جلو رفتن حکم مرگ را داشت. قناص شان انگار چهارتا چشم داشت. بچه ها صم بکم چمباتمه زده بودند و هیچ کس نه کلامی حرف میزد نه خیال تیراندازی و درگیری داشت. یکهو محمود رضا از جاش بلند شد و رفت سوار ماشین شد. ازش دور بودم، به خیالم برای کاری می خواهد برگردد عقب. اما محمودرضا رفت وسط معرکه. فریاد چند تا از بچه ها بلند شد: کجا میری؟ چند تا از هم رزم های عراقی بودند که هاج و واج داشتند به ما و محمودرضا نگاه می کردند. محمودرضا نزدیک پیکرها شد و ماشین را طوری نگه داشت که قناص خیلی دید نداشته باشد. خیلی سریع پیکرها را کشید تو ماشین و برگشت عقب. بچه ها از هیجان چیزی که دیده بودند توی پوست خودشون نمی گنجیدند. روحیه ی همه چندین برابر شده بود. عراقی ای که کنار دست من نشسته بود زیر لب یک چیز را تکرار می کرد: مجنون.. هو مجنون...






پ.ن: محمودرضا اسم مستعارش را حسین نصرتی گذاشته بود. با این اسم داشت به هل من ناصر ینصرنی ارباب لبیک می گفت..





* متن برگرفته از خاطره ای که از شهید نقل شده است..






+ برای روح بلند شهید مدافع حرم، محمودرضا بیضایی صلوات








- پیشنهادی دارم. این چهار روز تا عید بندگی را به تفکر بگذرانید. زندگی انسان باید ورق بخورد، سالی نو شروع می شود برای بندگی. باید رو به رشد بود....




۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۵ ، ۱۶:۴۷
احلام


محمد هادی حتی با صدای پشت تلفن تو آرام میشد

گفتی: بابایی میرم پیش امام هادی

محمد هادی می خندید

سامرا شد محل دیدار تو با ارباب

حالا محمد هادی تو با عکست آرام می شود






پ.ن: مهدی در فتنه های 88 حضور جدی داشت. می گفت باید پشت امام خامنه ای اول صف بایستی وگرنه جا می مانی




+برای روح شجاع شهید مدافع حرم مهدی نوروزی صلوات






* روز قدس را با همه ی گرمایش رفتیم اما دلم برای این بی تدبیری های فلسطینیان می سوزد. کاش بیشتر از این جسور بودند...




۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۷:۵۷
احلام



گفتم: حسن شدیم هشت نفر!

حسن خیلی جدی گفت : خوب عملیات مون امام رضا میشه دیگه!

عملیاتمان تمام شد

اما حسن عملیات را با زیارت اشتباه گرفت و رفت برای دیدن ارباب..







پ.ن: حسن یک دست لباس نظامی روی در کمدش میخکوب آماده گذاشته بود. می گفت: می خواهم آقا هر وقت امر جهاد داد بی درنگ لباس هایم را بپوشم و بروم.




*شهید حسن قاسمی داتا شهیدی بود از خطه ی علی بن موسی الرضا...


+ برای روح دلیر شهید مدافع حرم حسن قاسمی دانا صلوات





پ.ن: همه ی شهدا از یک جایی، دیگر در زندگی شان بی پروا می شوند. آنقدر جدی معامله می کنند که ذره ای به سمت فسخ معامله خودشون نیستند. خوب است آدمی در خواسته اش جسور و پر تلاش باشد. با سستی کسی به جایی نرسیده!




۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۵ ، ۱۶:۰۵
احلام