خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است


دست میکشم روی گردهای پایه ی مانیتور و زل می زنم به صفحه تا بالا بیاید. گل های رز گلدان مصنوعی  رنگ به رو ندارند. زیرلب دعا می خوانم برایش: خدایا اینو از تشعشعات مانیتور دور بدار. یکی از خودکارهای خودکار دان (به این ظرف های استوانه ای که خودکار داخلش می گذارند چی میگن؟ ) سوار بر بقیه شده، او را به زیر می کشم تا همه با هم سربازوار در یک قد بایستند. کتاب ربه کا رویش را به من کرده اما ترجیح می دهم پشتش به من باشد با این جلد گل منگلی، و باید گفت هر چند کتاب پشت و رو دارد، اما حقا که این یکی ندارد. سیستم بالا آمده اما حس نوشتن من بالا نمی آید. به خودم فکر می کنم که روزها و روزهاست چیزی نمی نویسم و دست دلم شکسته است و آویزان گردنم شده است. راستی چرا روزهای بی حرفی فرا می رسد؟ و چرا وقتی پر از حرفیم، توانایی گفتن نداریم؟






پ.ن: چیه خوب؟ پست الکی پلکی ندیدین؟ البته همچینم الکی نیست ها! آمدیم بگوییم چقدر ویلاگ نویسی برایمان سخت شده است.. آمدیم بگوییم دعا کنید برایمان تا دست دلمان گچش خوب بگیرد تا قلممان هم حرف هایش حرررف باشد. آمدیم بگوییم چه خوب میشد اینجا وعده می دادم که هر روز خواهم نوشت. آمدیم بگوییم کاش روزنگار بودیم و روزهایمان را می نوشتیم و از کسانی که ما را می شناسند خجالت نمی کشیدیم بابت بد زندگی کردنمان..

در کمال بی حرفی چقدر حرف بود ها! خدا به شمای مخاطب رحم کند اگر ما پر حرف شویم :)


+ در کل ببخشید




۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۴ ، ۱۸:۵۶
احلام


حسین همینطور از پله های اضطراری بالا و پایین می رود و من روی صندلی قرمز اورژانس کز کرده ام. بچه ی نق نقوی دیشبی آنقدر گریه کرده که دیگر نای گریه کردن ندارد. مادرش دارد می رود تا از بوفه چایی بگیرد و از من می پرسد که می خواهی برای تو هم بگیرم، من با بی حوصلگی می گویم که نه منتظرم که شوهرم برگردد تا ریحانه را ببریم باز هم سی تی اسکن. زیر لب می گویم توی این گرما چایی میشه خورد مگه؟ پرستار شیفت صبح به مراتب بدتر از دیشبی است، با آن لاک های سیاهی که روی ناخن زده مرا بیشتر می ترساند. حسین از پله ها پایین می آید و یکراست می آید سمت من، به موهای سفید شقیقه اش نگاه می کنم، انگار براق تر شده اند. پرونده را می دهد دست من و می گوید: تو بمون همینجا من ریحانه رو می برم. نگاهی تند می کنم و میگویم: به نظرت من می تونم اینجا بشینم؟ آرام کنار من می نشیند، دست می برد به همان موهای براق سفید شقیقه اش. می خواهد حرفی بزند اما قورتش می دهد. از روی صندلی پالتو رو برمی دارد می گوید بپوش.با تعجب نگاهش می کنم و از پنجره درخت ها را می بینم که لایه ای نازک از برف رویشان نشسته. به حسین نگاه میکنم که زیپ کاپشنش را تا بالا کشیده است. پالتو را روی دست میگیرم. به سمت تخت ریحانه می رویم. تازه نیم ساعت است که به خواب رفته است. موهای مشکی اش را زیر روسری بیمارستان می برم. حسین ویلچر را می آورد، ریحانه را به سختی روی ویلچر می گذارد و من پتو را روی پاهایش می کشم و پالتو ام را روی شانه هایش میکشم. ریحانه کاملا خواب است. حسین ویلچر را هل می دهد و من به دنبال او مثل روحی سرگردان روان میشوم. پرستار که ما را می بیند آدامسش را آرامتر در دهان می چرخاند. از درب بیرون می رویم. سی تی اسکن سمت غربی بیمارستان است. یاد دیشب می افتم که تمام این مسیر را با حسین می دویدیم. چرخ های ویلچر از بین برف ها سریع می رود، حسین می خواهد که ریحانه سردش نشود. اما من نمی توانم راه بروم. مادر بچه ی نق نقو چایی به دست به ما می رسد. لبخند می زند و می گوید ان شالله که چیزی نیست و سلامت است. اصلا از دلداری اش آرام نمی شوم، انگار وقتی می گویند چیزی نیست دارند فحشم می دهند. چطور می تواند چیزی نباشد وقتی ریحانه را دیشب غرق در خون دیدم!! دلم می خواهد روسری ام را باز کنم و از این گرما خلاصی پیدا کنم. حسین به داخل رفته و من سعی می کنم زودتر به او برسم. صندلی ای پر از برف کنار درب ورودی است. بی اختیار رویش می نشینم و چادرم را روی صورتم می کشم. دلم می خواهد داد بزنم تا تصویر ریحانه ی خونین از جلوی چشمانم محو بشود. دستی می رود روی شانه ام، سریع چادر را پایین می کشم. حسین می گوید: چرا اینجا نشستی، ریحانه صدات می کنه. بلند میشوم و جلوتر از حسین می رسم پیش ریحانه. دور چشمانش حلقه ی زردی شکل گرفته، که چشم های قهوه ای اش را بیشتر شبیه حسین می کند. ریحانه می خواهد چیزی دم گوشم بگوید، خم می شوم و دستش را روی شانه ام حس می کنم: مامان، از بابا خجالت می کشم که بغلم می کنه و جابجام میکنه، میشه تو این کارو بکنی. بلند می گویم: باشه مامان. حسین جلو می آید تا ریحانه را روی تخت سی تی اسکن بگذارد، می گویم که بگذار من بلندش می کنم. ریحانه را به زور بلند می کنم و روی تخت می گذارم. هر چند حسین هم پاهایش را می گیرد.موهای سیاهش را می برم زیر روسری بیمارستان و با حسین بیرون می آییم. صندلی ای توی راهرو نیست. حسین جلو می آید و چادرم را که از برداشتن ریحانه به عقب رفته، جلو میکشد و لبخندی می زند. روی پاهایم می نشینم. حسین کامل روی زمین می نشیند. حسین را نگاه می کنم که دارد زیر لب چیزی می گوید. می گویم: بلندتر بگو. مکثی می کند و بلندتر از قبل می گوید: یا من اسمه دواء و ذکره شفاء.. یا من اسمه دواء و ذکره شفاء...  هر چه بیشتر تکرار می کند، سرما از مغز استخوانم بیشتر بالا می رود. حسین چشم هایش را بسته و همینطور ذکر می گوید. روی دیوار روبرو تابلویی به اسم پله های اضطراری نصب شده است. دست روی زانوی حسین می برم و می گویم: امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...




                  






پ.ن: لحظه های اضطرار فقط به سمت تو می توانم هروله کنم..





+ داستان :)




۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۴ ، ۱۳:۱۶
احلام


انگار تمام کام های دنیا را باید با تربت تو آغاز کرد..
حتی کام یک خیالی تنیده را..




         









۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۲۵
احلام