خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

۱۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است






این جناب قهر کرده ی محترم نامشان "حُسن احلام " است. دوست عزیزتر از جان (بشری) امروز با هدیه دادن این گل و گلدان بنده را بسی خوشحال و ایضا شرمنده ی مرام رفافتی کرد. از آن باب که روزی در جایی بنده اظهار کردم که حسن یوسف دلم می خواهد و تمام حسن یوسف های عالم از من قهرند ایشان خودشان این را پرورش داده (کلی نازش را کشیده) نامش را هم گذاشته "حسن احلام" (البته بنده در انتخاب نام دخالت داشتم) و امروز مرا شوکه بنمود. و همینطور که مشاهده می کنید بعد از خداحافظی فقط 10 دقیقه دوام آورد و به این حالت غمگینی درآمد. با این حال بنده مثل کودکِ در بغل این گل را در مسیر اتوبوس و مترو با هر مشقتی بود به منزل رسانیده و فعلا در صدر منزلمان نشسته دقیقا با همین قیافه! :(






پ.ن: دعا کنید فردا که از خواب بیدار می شوم حی و سرحال باشد وگرنه از خودم دلمرده می شوم بابت وجود بی مقدارم که باعث مرگ این گیاه بشود






+وقتی توی کلاس بچه ها گفتند واای حسن یوسفه!! بنده هم زبان بگشودم که این یکی حسن احلامه :))) خلاصه یک انفجار خنده ای در کلاس رخ داد. لقب خودشیفته هم گرفتیم






۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۴۴
احلام



من سه روز در هفته را در کتابخانه میگذراندم.
برای مدت ده سال، به این شیوه خودم را در کتابخانه ی عمومی آموزش دادم.  به جرئت میگویم این آموزشها از تحصیل در دانشگاه برایم مفیدتر بود. در پایان این ده سال من تمام کتابهای کتابخانه را خوانده  و هزاران داستان نوشته بودم.

ری بردبری (نویسنده ی آمریکایی داستانهای علمی تخیلی)


راستش کمی حسادتم شد نسبت به نوشته ی بالا. بارها خواسته ام در کتابخانه بنشینم و مثل آدمیزاد مطالعه کنم. نشسته ام ولی بعدش به خودم فحش داده ام که دیگر پایم را کتابخانه نگذارم. اکثر کتابخانه های عمومی ما پر است از بچه های پشت کنکوری که سر و گوششان هر جایی می جنبد به غیر از درس. اصولا کس دیگری برای مطالعه به کتابخانه نمی آید، که بخواهند ببینند و یاد بگیرند که عین آدم بنشینند و بخوانند. نقص دیگر این است که اکثر کتابخانه ها زوج و فرد است. و البته هستند نوادری که تمام روزها قابل استفاده برای هر دو جنس (خانم و آقا) هستند اما هم نادر و هم شلوغ می باشند.
اما سری به جاهای دیگری هم که می شود مطالعه کرد بزنیم.
خانه! اگر تنها زندگی می کنید خوشبحالتان وگرنه بدبحالتان چون اصولا حریم خصوصی و خلوت در خانواده های ایرانی جایگاهی ندارد. برای هر چیز کوچک و بزرگی صدایتان می کنند. البته اگر کسی اتاق شخصی هم نداشته باشد که دیگر الفاتحه! خوب خارجکی ها اغلب تنها هستند و اصولا خاله و عمه و دایی ندارند که به دید و بازدید مشغول باشند. البته با هیچکس هم رودربایستی ندارند وقتی کار دارند می گویند مشغولیم خدافز! (البته که خانواده ایرانی بهتر است، ولی جان من کمی هم به حریم خصوصی معتقد باشیم)
از جاهای دیگری که در کشور های دیگر مرسوم است، مترو است! توجه کنید مترووووووو! اصلا انتشاراتی هایشان روی خوانندگان مترو حساب باز می کنند. اما در ایران چه پیش می آید؟ خوب من وسط بازار سد اسماعیل اصلا نمی توانم چیزی بخوانم، ولو داستان جذاب از نوع آناکارنینایی اش باشد.
اتوبوس! همین دیروز راننده با یک خانم دعوایش شد که بس کنید دیگه، یک بند حرف می زنید! البته اگر جایی بتوانید پیدا کنید و بنشینید. وگرنه وقتی مثل میمون (دور از جان شما) آویزانید نمی شود تلو تلو خورد و کتاب خواند
پارک ! پارک را کمی خط بکشیم بهتر است (جای از ما بهتران) و گاها مخوف. واسه آقایون شاید خوب است البته در سرما که نمی شود.
کافه! تولد تولد تولدت مبارک! چقدر تولد می گیرند این دخترها! البته اگر از جانب پسرها هم بگویم می شود گفت: چقدر بلند بلند حرف میزنند و سر و صدا! تازه کافه هم دور است و هم جای خوب نادر! (حالا مسئله جیب خالی را مطرح نکنیم)
و اما شرمسارانه باید گفت! خارجکی ها جای دیگری هم حتی برای مطالعه دارند که ما ازش محروم هستیم به علت ساختار دکوراسیون ها و مسائل شرعیه و..!

و شاید خیلی موارد که بنده با آن مواجه نبوده ام.
وقتی می گوییم مطالعه کن! فرهنگ احترام به شخص مطالعه کننده را هم ترویج بدهیم! گناه دارد آن بیچاره ای که کتاب دستش می گیرد.









+ قطعا وقتی می خواهی کاری بکنی سختی هایی هم دارد. حرف های بالا گرچه حقیقت هستند ولی باز می شود از این حقایق گل آلود ماهی تازه گرفت.
تصویر: آنم آرزوست





پ.ن: این ترم درس ها بیشتر و استادها نامهربان تر شده اند! تمام آن وعده ها بر باد رفت که ترم اول فقط اینطور است :) مثل ترم قبل اولین ارائه ی ترم را بنده دادم و کارها کلید خورد!
دلم نمی خواهد درس خواندن همه ی زندگی ام را بگیرد اما زورش خیلی زیاد است. من اهل الکی عبور کردن از کنار درس نیستم و درس هم این را فهمیده و از من بیگاری می کشد.
سوال های زیادی هست که ذهنم را اذیت می کند! چیستی و چرایی هایی که جوابش برایم غم انگیز است. اما چه کنیم که زندگی همین است.




_ همین حالا خیلی اتفاقی چشمم به مقاله ای خورد که راجع به الهگان هند صحبت میکند که متکثر الاعضا هستند. مثلا سه چشم و پنج دست و... می خواهد بگوید چرا چنین نمادهایی هست و... تا بیشتر از این حوصله تان را سر نبردم بروم سراغ خواندنش. یاعلی







۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۱۴
احلام



من: خدا واسه چی ما رو خلق کردی؟ هدفت چی بود؟

خدا: من خودم هدفم. نمی تونم هدف داشته باشم

من: پس اینهمه آفریدی که چی؟

خدا: این زمین ها و آسمون رو خلق کردم واسه تو!

من: که به چی برسم؟

خدا: تو باید برسی به هدف، وجودت نیازمنده به هدفه!

من: یعنی تو؟

خدا: بله









پ.ن:

خدا داری همه جوره واسه هدفمند کردن من تلاش می کنی! دمت گرم که اندازه ی یه خلقت به من امید داری.....








۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۲۵
احلام






اوستا من را فرستاده بود داخل فر، البته نه اینکه مثل شیرینی بچیندم روی سینی و توی فر بگذارد. پشت فر بزرگ، اتاقک کوچکی بود که ظرف و ظروف را انبار می کردیم. به مدد فر آنقدر گرم می شد که آدمیزاد نمی توانست درونش دوام بیاورد. اوستا وقتی دید پشت صندوق دارم دماغ بالا می کشم و حال ندارم جواب مشتری را بدهم از ته مغازه داد زد: یالا برو فر!!

استراحتگاه رنج آوری بود ولی خوب موثر بود. حرارتی که از فر می آمد باعث میشد آب از بدنمان مثل ناودان جاری بشود و سرماخوردگی مان رفع بشود. این شیوه ای بود که اوستا برای ما شاگردان سرماخورده، تجویز می کرد.  

از این پهلو به آن پهلو می شدم ولی خواب به چشم هایم نمی آمد. از دیروز که قاسم مثل قرقی توی شیرینی فروشی پرید و گفت که امام می خواد برگرده، دل توی دلم نبود. اصلا باورم نمی شد. اصلا مگر می گذارند امام برگردد؟ البته قاسم می گفت که بختیارِ بی اختیار فرودگاه ها را بسته است. از این ها هیچ قتل و کشتاری بعید نیست، هر چند فاتحه بختیار را هم که در تظاهرات چند روز پیش خواندیم. اوستا بفهمد که من هم رفته بودم تظاهرات قیمه قیمه ام می کرد. همش می گفت این کارها به شما نیامده، شما بچسبید به کارتان. البته ممد می گفت که یکبار دیده که یکی از رفقایش برای اوستا عکس امام آورده است. من که باورم نمی شد. ممد آنقدر بی بخار است که هِر را از بِر تشخیص نمی دهد.

چشمانم را که باز کردم خیس عرق بودم. لباسم طوری به من چسبیده بود که از خودم چندشم شد. ولی مثل اینکه دیگر از سر گیجه خبری نبود. اوستا تا من را با همین وضع وسط مغازه دید، پوزخندی از سر پیروزی زد و گفت حالا وقت حمام رفتنت شد، برو تا مشتری ها رو نپروندی!!

تا شب مجبور شدم پشت صندوق بایستم. اوستا فقط به من اجازه می داد پشت دخل بنشینم، نه اینکه به بقیه بی اعتماد باشد، هر چه باشد من تا پنجم را خوانده بودم و سوادم از بقیه بیشتر بود. شب که اوستا خواست برود، قاسم آمد. برای خواب پیش من و ممد می آمد. پشت مغازه، اتاق کوچکی بود که هر سه نفرمان آنجا زندگی می کردیم. خوب، بهتر از این بود که بخواهیم خانه ی فک و فامیل بمانیم و حرف بشنویم. یک سالی میشد که از ساری آمده بودم تهران و کار می کردم.

قاسم که برای گل فروشی کناری کار می کرد، وقت بیشتری داشت تا ا اطلاعات جمع کند. یعنی کارفرمایش او را با مغازه رها می کرد و  دنبال کارهای دیگرش می رفت. او هم با مشتری ها حسابی دم می خور می شد تا از هر سوراخ سمبه ای خبر بگیرد. می گفت همه حرف از آمدن امام می زنند. حتی بختیار گفته اجازه می دهیم امام بیاید. ممد که مثل ماست می مانَد نسبت به این خبر عکس العمل نشان داد و گفت پس تکلیف اعلی حضرت چی میشه؟ قاسم یک پس گردنی به ممد زد و گفت: خاک بر سر تو که هنوز به آن پست فطرت می گویی اعلی حضرت!!

قاسم و ممد که خوابیدند، باز خوابم نمی برد، با خودم تصور کردم اگر امام بیاید و بخواهد حکومتی جدید تاسیس کند چه شکلی میشود!؟ کاش ملاغفار زنده بود و این روزها را می دید. حتما اگر الان زنده بود باز بالای منبر می رفت و می گفت ببینید ظلم ماندنی نیست!!

فردایش که داشتم زمین را تِی می کشیدم همان رفیق اوستا که ممد مدعی بود برای اوستا عکس امام را آورده، وارد مغازه شد و گفت: شیرینی ها رو آماده کن که فردا امام میاد! بعد دست هایش را بالا برد و روی هوا  به طرز عجیب غریبی چرخاند. نمی توان گفت می رقصید ولی خوب با آن هیکل گنده، مضحک و خنده دار شده بود. من که هاج و واج مانده بودم، اولین نگاهم را روی اوستا انداختم که تا الان رو نکرده بود که طرافدار امام است. اوستا از خوشحالی نمی دانست چه کار کند. پیش رفیقش آمد و می خواست مطمئن شود که خبر درست است.  من هم تِی را روی زمین انداختم و به آن ها پیوستم. اوستا که مطمئن شد، بی اختیار من را بغل کرد و داد زد بالاخره امام میاد! از اوستا عجیب بود ولی من هم مثل او دلم می خواست جار بزنم که امام می آید.

تا نیمه های شب، شیرینی می پختیم. لابد اوستا می خواست پول حسابی از این موقعیت دربیاورد. خود اوستا هم پیش ما ماند و کمک کرد. همه مان گل از گلمان شکفته بود. قاسم هم هر چند دقیقه یکبار یکی از خبرهای داغش  را رو می کرد. البته سر به سر گذاشتن ممد شیرین ترین بخش قضیه بود. ممد نمی دانست مملکت اسلامی چطور می شود و من و قاسم او را می ترساندیم که وای دیگر باید همش نماز بخوانی و هیچ گناهی ازت سر نزند وگرنه دارت می زنند. تا ممد باور می کرد، ما هم غش غش می زدیم زیر خنده. وقتی اوستا می رفت گفت فردا تعطیلیم و می رویم استقبال امام. بهترین مرخصی ای بود که می توانست به ما بدهد! اما پس تکلیف این همه شیرینی چه می شد؟

صبح خیلی زود اوستا با یک ماشین آمد دنبال ما! از دیروز توی شوک بودم که اوستا هم اینطور انقلابی باشد. وقتی آماده شدیم، اوستا گفت شیرینی ها را بار بزنیم. وقتی پرسیدم کجا می رویم؟ گفت بچه مگه نگفتم میریم برای استقبال!

ماشین را تا نزدیکی میدان مجسمه (انقلاب امروز) بردیم و اوستا دست تک تکمان یک قوطی شیرینی داد و گفت پخش کنیم. دیگر ازش همچین انتظاری دور بود ولی از خوشحالی سرش را ماچ کردم و گفتم دمت گرم اوستا!

تا ظهر دوازدهم بهمن پنجاه و هفت را بین جمعیت شیرینی پخش کردیم. شاید طعم آن شیرینی در یاد هیچکس نماند ولی حس پرشور آنروز به خاطر آمدن امام از قلب هیچکس نرفت.







پ.ن: از تصور اینکه آدم های این سرزمین چه نقش هایی داشته اند برای این انقلاب، مغزم سوت می کشد. بترسیم از خون هایی که ریخته شد به قیمت سرپا بودن این انقلاب





+ می شود روزی کتابی باشد و تقریظی از حضرت ماه در کارنامه ام؟؟





۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۳۱
احلام







با قاسم قرار گذاشته بودیم هر طور شده تا آخر هفته سری به حرم بزنیم البته اگر می توانستیم از زیر دست این فرمانده ی جدید قلدرمآب در برویم. اما امشب اتفاق عجیبی افتاد. من و قاسم و بقیه بچه ها تازه از بار زنی آن اسلحه های لعنتی خلاص شده بودیم و پایمان را داخل خوابگاه گذاشته بودیم. داشتم جفت جوراب هایم را داخل هم می کردم تا توپ آماده ای باشد برای بیدار کردن قاسم و  امشب بالاخره خودمان را به حرم برسانیم، که یکهو دیدم فرمانده وارد خوابگاه شد. همه تقریبا مثل من یک لنگ در هوا از جایمان بلند شدیم. اما توی دلمان یکصدا گفتیم: وای باز دوباره چه بیگاری ای می خواد از ما بگیره! فرمانده صدای خشدارش را با یک سرفه صاف کرد و گفت: فردا همه ی نیروها دربست دراختیار خانم زینب هستید! از چهره ی همه می خواندم که منظورش را نفهمیده اند. فرمانده سرفه ی دوم را کرد و گفت: هر کس ما را دعا نکند باید قبر خودش را پشت خوابگاه بکند! بعد هم خیلی سریع از خوابگاه رفت. تازه دوزاری مان افتاد که بعله با خیال راحت فردا می توانیم یک دل سیر حرم برویم.
صبح بعد نماز با قاسم چشم تو چشم شدیم. حرفش را از نگاهش خواندم، دل جفتمان می خواست همین الان بیرون بزنیم.صحن حرم آنقدر خلوت بود که قاسم بی مقدمه شروع کرد به خواندن. دور و برم را نگاه کردم هیچکس غیر از من و قاسم نبودیم. قاسم برای خودش شعر عربی می خواند. نامرد معلوم نبود کجا دور از من این همه را حفظ کرده بود. من هم جایی نشستم و زل زدم به گنبد. صدای قاسم انگار رج به رج از کاشی های گنبد بالا می رفت. انگار عشق حسین و زینب را هر سنگی هم می فهمید. چشمانم را بستم.من اینجا چه می کردم؟ من که سرم را مثل کبک کرده بودم توی درس و دانشگاه، اینجا چه می کردم؟ اصلا مامان زهرا چطور راضی شد؟ و کلی سوال که جواب هایش را شاید داشتم اما هنوز از سر تعجب باز هم سبز می شدند.
چشمم را باز کردم. نور به کاشی های بالای گنبد رسیده بود. قاسم ساکت و آرام پیش من نشسته بود و به خیالم آن هم غرق در خیال بود. یکهو دیدم فرمانده جلویم ظاهر شد. بلند شدم. به رسم احترامی دوستانه، دستم را کنار گوشم گرفتم و احترام نظامی کردم. فرمانده خندید و گفت: جلوی بانوی عشق به هیچ بنی بشری احترام نگذار!









+عشق است حسین و گوش به فرمان عشق کیست؟





پ.ن: فکرش را بکنید، فاطمه مادر شده است،یک دختر زیبا! آخر دخترها غمخوار مادر می شوند و دختردار شدن مزه اش با پسر فرق دارد. اما می خواهم بگویم حضرت مادر دختر تو غمخوار عالمیان شد. از غم پدر و برادر خود گرفته تا غم من پاپتی! چه دختری به دنیا آورده ای حضرت مادر! مبارک باشد!







- ببخشید که تصور خودساخته اگر با واقعیت خیلی منطبق نباشد






۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۱۱
احلام



وقتی دیدم خودم و بشری مثل بید می لرزیم خواستم حرفم را پس بگیرم. اما خوب نمی شد. این همه راه را کله صبح آمده بودیم به خاطر ادعای من و حالا نمی توانستم بگویم ببخشید غلط کردم. خوب نیم ساعتی می شد به اصطلاح آفتاب طلوع کرده بود اما خداوکیلی امروز آفتاب هم قصد آمدن نداشت. نه بشری اهل کز کردن بود و نه من، جفتمان جلوی همان قطعه پنجاه وول می خوردیم. خوب کمی تا قسمتی هم تنهایی در بهشت ترسناک هست. ولی وقتی پیشنهاد دادم بیا برویم سر قبر شهدای آتش نشان کمی گرممان شد، یعنی تنهایی مان حل شد. چون چند تا از خانواده ها آنجا بودند. البته نمی شود گفت رسم ولی خوب اغلب آدم ها بعد از خاکسپاری هر روز صبح بلند میشوند می روند سر مزار. مثلا تا یک هفته ای چنین کاری می کنند. خوب شاید هنوز خاک آنقدر سرد نیست که داغ دل آن ها را سرد بکند. همان نزدیکی های آن ها می ایستیم. بشری قبلا به من توضیح داده که چرا شال گردن نمی بندد ولی خوب همش دلم می خواهد بگویم دختر چرا شال گردن نداری. هر چند باز هم این بینی منِ بخت برگشته است که با وجود شالگردن قرمز شده است. ساعت نزدیک هفت و نیم است. بشری رفته تا سری به مزار شهید زبرجدی بزند و من از دور می بینم که چطور دستش را روی سنگ متمرکز کرده است. انگار متوجه نگاه من می شود و بلند می شود. همینکه نزدیک من می رسد می بینیم که بالاخره آفتابی که منتظرش بودیم از راه می رسد. به بشری می گویم بهتر است کنار خانواده ها بایستیم وگرنه نمی گذارند حضرت آقا را ببینیم. حضرت آقا شالگردن سفید رنگ قشنگی دارد و آنقدر با طمأنینه راه می رود که قلب آدم با هر قدمش گرم می شود. خانواده ها معلوم است که شوکه شده اند، شاید اصلا بدون هیچ پیش زمینه ی ذهنی آنجا بودند. حضرت آقا با خانواده ها سلام و علیک می کند و سر مزار تک تک شهدا می رود و فاتحه ای می خواند. به خیالم می رسد که آقا از آن ها چه چیز طلب می کند؟! ما نزدیک خانواده شهید ناصر مهرورز ایستاده ایم. آخر نمی گذارند خیلی نزدیک شویم. می بینم که خانواده ها با دیدن حضرت آقا داغشان تازه شده و گریه را شروع کرده اند اما اغلب شوکه اند چیزی نمی گویند. بالاخره آقا نزدیک ما می شوند مایی که کنار خانواده شهدا ایستاده ایم. حضرت آقا کلماتی که به کار می برند پر از غرور است و هیچ نشانه ای از عجز ندارد. بعد از طلب صبر، ناگهان پدر شهید می گوید: میشه من شمارو یه بوس کنم؟ وقتی این جمله را می گوید آقا لبخند میزنند و خودشان دست ها را باز و قدمی به جلو برمی دارند. میان اشک خنده ام می گیرد. چقدر عاشقانه درخواستش را گفت. حالا خیلی راحت در آغوش آقا به ترکی می گوید: اورگیم سنه قوربان*






پرتو نور روی تو، هر نفسی به هر کسی

می رسد و نمی رسد، نوبت اتصال من....




پ.ن: داستانی از یک حقیقت :) فیلمش را توی کانال سایت حضرت آقا دیدم ولی توی سایت هنوز بارگذاری نشده تا آدرس بدهم.





+ البته به بشری گفتم که حضرت آقا همین روزها طبق رسم هر ساله به بهشت زهرا می آید ولی خوب آنقدر رندی نکردیم تا صبح زود خودمان را به آنجا برسانیم



*قلبم به فدای تو




۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۰۹
احلام








کتاب ماه بر فراز مانیفست از آن کتاب هاست که خودش را به تو می چسباند و تا ته تواش را درنیاوری رهایت نمی کند. هر چند داستان نوجوان بود ولی خوب داشتم فکر می کردم نوجوان های ما به چنین درجه ای رسیده اند یا نه!؟

خوب بگذریم از اینکه چقدر داستان پردازی خوبی کرده بود. یعنی از داستان هایی که هیچ توصیفی هدر نمی شود خوشم می آید. از هر چیزی منظوری و هدفی داشت

آبیلین دختری است که به شهر پدر خود یعنی "مانیفست" خوانده می شود تا داستان زندگی پدر را برایش بگویند و تا آخر داستان همه چیز تو را شگفت زده می کند (جذابیت را خیلی خوب در آدم ایجاد کرد و هیچگونه لوس بازی نداشت)

اما راجع به محتوای پنهان و شاید آشکار باید بگم که

خوب آمریکایی ها داستان نویس های خوبی پرورش می دهند (خدا رو چه دیدی شاید ما هم در رفتیم آمریکا، البته بعد از تغییر ملیت و دین. وگرنه ترامپ راهمون نمیده :) شوخی می کنم، بعد نگید آمریکایی زده است همون طور که بهم گفتید کمدم :) ) و این داستان هم برنده برگزیده جایزه نیوبری بوده و قطعا نکاتی درخور باید باشد تا آمریکایی ها چیزی را بولد کنند. خیلی ساده باید بگم که بعد از خواندن کتاب دوست داشتم تاریخ آمریکا را حسابی بخوانم (چقدر ما کتاب می نویسیم که دیگری را جذب کنیم تا تاریخ کشورمان را بخواند؟) جالب است که داستان از مهاجران صحبت می کند مهاجران مجاری و ایتالیایی و ... و تلاش این ها برای آمریکایی شدن. (هر چند خود همون مدعیان آمریکایی بودن هم مهاجرن یا بهتر بگم غاصب!!) به نظر من آمریکایی بودن چیزی است به نام غاصب بودن :) زیرکی برای غصب کردن معدن، مردم شهر مانیفست را که مهاجر بودن در واقع آمریکایی میکرد. شاید در ظاهر آمریکایی بودن را نیاورده بود ولی خوب کاملا میشد درک کرد.

و چقدر باید بعد از این داستان دلت پر غرور میشد راجع به سربازان آمریکایی!! چه شرافتمندانه رفتند و مثلا در فرانسه به شهادت رسیدند

نکته ای که خیلی بیشترتر من رو به فکر واداشت استفاده این ها برای دین بود. در داستان به طور خوبی از کلیسا و مراسمات دینی استفاده شد تا دین را تبلیغ کند. موعظه گری که در میان مردمان فقیر شب ها را به صبح می گذراند و زن راهبی که کودک های شهر را به دنیا میاورد. و چه خوب مسیحیت بروز می کند

واقعا کتاب پر قدرتی بود از خیلی جهات. بخوانیدش حتما و لذت ببرید :)







پ.ن: ببخشید اینقدر سیاسی شد :) اگر همه تان می خواندید یه جلسه نقد و بررسی داستان می گذاشتیم و مصداقی شرحش می دادیم :)






۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۱۹:۰۲
احلام




همایون : علی!

علی: هوم..

همایون: چرا هیچوقت به من چیزی نمی گی؟ مثلا نمی گی نماز بخون! اینو بخور! اونو نخور! یا چمیدونم یه چیزایی مثل این!

علی: دین برای آدمای عاقله، تو که عقل نداری! حتما یه روزی خودت عقلت میرسه

همایون: آدم خشکی هستی! نچسبی! اینقدر که به چیزایی که من فکر نمی کنم، فکر می کنی! به این جزئیات فکر نمی کنی

علی: اعتراف می کنم که خیلی آدم اجتماعی ای نیستم، راس می گی!

همایون: آدم نیستی. شفقت نداری. بمیری بهتره!

علی: بهش فکر میکنم

همایون: من که می دونم الان داری به چی فکر می کنی، به مرگ بشریت به عشق جهانی، به این کلیات فکر می کنی، ول کن بابا!








پ.ن: دیالوگی از فیلم وزنه های بی وزن. از فیلم های دوست داشتنی من :) شاید بعضی ها خوششون نیاد از مدل این فیلم ولی من دوسش دارم. عارف می گه تو شبیه علی هستی، خالی میبنده مگه نه؟؟





+یه مدت طویلی هست که اصلا اینستاگرام ندارم. جالبه اینستا هر روز برام ایمیل می فرسته بیا جان من یه سری بهم بزن! :) به قول امروزیا فازش چیه؟؟






۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۳۸
احلام



به قول علی: عشق قدرته و عاشق قدرتمند









پ.ن: من نمی خوام در خیبر رو از جا بکنم ولی دیگه جون ندارم ای حضرت باریتعالی..




بعدا نوشت: علی آقای فیلم وزنه های بی وزن، از قدرت عشق حضرت امیر حرف میزنه که با زور بازو در خیبر رو از جا نکند بلکه با قدت ربانی این کار رو کرد.....








۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۱۷:۰۴
احلام




 




یخچال را باز می کنم. سه تا آب پرتقال و دو قالب کره ی کج و معوج برای صبحانه پیدا می کنم. دکمه چای ساز را می زنم. ملحفه تخت را مرتب میکنم. در میزند. سه تا نان را لای روزنامه پیچیده است. خوشحالم که چیزی برای خواندن پیدا می کنم. می گوید که اول صبحی خنک است همین حالا برویم بهتر است. کره ها و آبمیوه ها شکم سیر کن نیست ولی چاره ای نیست باید امروز یخچال را خالی کنیم. سریع آماده می شوم. مانتوی نخی با گل های بته جقی ام را می پوشم. روسری کرمم را سر می کنم. پشت پنجره می روم و باز منظره ی این چند روزه را نگاه می کنم. پرچم روی گنبد به خواب رفته است. دیگر از فردا پشت هیچ پنجره ای نخواهم بود که چنین منظره ای داشته باشد. می رویم تا آخرین سهم حرممان را بنوشیم...









پ.ن: سیستان و بلوچستان پایتخت نیست، خانه های گلی و چپرهایش هم مثل پلاسکو نیست، به خاطر همین ویرانی شان سر و صدایی نمی کند...




+ دیگر شراب کهنه به ما کارساز نیست

  در طرز بی قراری خود تازه ایم ما...





۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۴۹
احلام