خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

۱۱ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است



عبا بر زمین پهن کردی 
آرام آرام عبا بوی اکبر گرفت
دشت مبهوت پدرانه های تو بود
چه عاشقانه همه ی اکبر را به آغوشت فراخواندی..












پ.ن: حسین ما را علی اکبر وار به آغوش صاحبمان بکشان....


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۷
احلام







حال خوب کن است :)








+ حتی الامکان با کیفیت خوبشم دانلود کنید که بیشتر کیف کنید.



* اگر لینک بالا خراب است از اینجا دانلود کنید




پ.ن: وسط کلی مشخ تو خود بخوان حدیث مفصل را...




۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۱۵:۵۹
احلام



وقتی سین را ادا می کرد زبانش از بین دندان هایش بیرون می آمد و این باعث شده بود شیرین زبان خانه و حتی عشیره بشود. مادرش بر روی دامنش دو گل گلدوزی کرده بود که به هر کس می رسید نشانشان می داد. گویی واقعا یک جفت گل در دامن دارد. بازی اش تنها گِل بازی بود. اگر رهایش می کردی صبح تا به غروب را گوشه ای می نشست و هزاران آدمک و پرنده گِلی به قد و قواره ی دست های کوچکش می ساخت. گاهی پدر به پشت نخلستان ها از پی اش می رفت و وقتی او را مشغول گِل بازی می دید خنده ای سر می داد و می گفت این دختر قرار است مسیح بنی هاشم بشود که این قدر مجسمه های گلی می سازد. آنوقت زبان شیرین می چرخاند که پدر مسیح یعنی چه؟ 
از روزی که سفر آغاز شده بود او هم از گِل بازی اش مانده بود. روزها را در مسیر مثل سرگردان ها می چرخید و با کودکان دیگر سرگرم بود و شب ها از خستگی اولین کودکی بود که به خواب می رفت. مدتی بود که پدر را ندیده بود. پدر در همان اوایل سفر شد قاصد حسین و راهی کوفه شد. تا اینکه بالاخره اطراق طولانی شد. حالا همه منتظر پیامی از پدر او بودند. دلتنگی از پدرش دو چندان شده بود. تا اینکه مادر در آغوشش گرفت و بر گوشش خواند: مسیح پدر که نباید بیکار بنشیند پرنده هایی بساز تا پدر از راه برسد، آنوقت خواهد فهمید تو چقدر پیغام با این پرنده ها فرستاده ای و دلتنگش بوده ای! 
خوشحال شد و خرامان پرنده هایی ساخت به وسعت کف دستانش. وسواس به خرج می داد و نوک و دم را نمی دانست چطور کوتاه و بلند کند، پس کار پرنده سازی طول کشید. اما خبری شده بود. از جلوی خیام حسین ولوله ای شنیده می شد. با پرنده ای گلی در دست داخل شلوغی شد. حسین را دید که بر جهاز اشتری نشسته و دست بر زانو گذاشته و نگاهش عمق زمین را نشانه رفته است. جلوتر رفت. تا جلوی پای حسین. فهمیده بود از پدر خبری شده. آخر مادر را بی تاب در جلوی خیمه اش بر زمین دیده بود. حسین نگاهی به او انداخت. در آغوشش گرفت و دامن عربی اش را جمع کرد. حسین سرش را به سینه فشرد و دست نوازش بر سرش کشید. آرام گرفته بود. پرنده ی گلی در دستانش روی سینه ی حسین بود. گویا مسیح در آغوشش گرفته بود.... 
















پ.ن: گاهی واقعا هیچ فکری نیست. خالی و خالی و خالی.. و بداهه ها اینگونه شکل می گیرند تا شب های جمعه خالی نشود از یاد ارباب..






+ فردا اگر بدون تو باید به سر شود
   فرقی نمی کند شب من کی سحر شود






۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۰۰:۳۳
احلام



  


گریه های نشئه ی محسن، آدمی را به گریه می انداخت..

سمیه نرو..






پ.ن: همان موقع که روی پرده بود خیلی خواستم بروم و ببینم اما نشد. اما خوب وقتی سی دی را باز کردم نتوانستم ببندم و بگذارمش برای یک وقت دیگر. از خوبی و جذابیت فیلم واقعا نمی شود گذشت. این همه جزئیات و شخصیت پردازی معرکه و ایضا بازی بازیگران و... 






+ یک مسئله ای که مطرح است بعضی معتقدند که این فیلم تمام سیاه و سیاه نمایی است. اما برام سوال هایی هست، خوب چیزی که از فیلم دیده میشه آیا واقعا در جامعه ی ما نیست؟ شاید عده ای بگن حتی مفتضح تر از این حرف ها وجود دارد!! خوب چطور می شود این ها را به تصویر کشید و نامش را سیاه نمایی نگذاشت؟ آیا باید این ها را کنار گذاشت و نشان نداد چون حکم به سیاه نمایی می شود؟ (بله می دانم که این فیلم ها در وجه ی خارج از کشور موجب بشکن زدن آن ها است و به قولی همان سیاه نمایی به حساب می آید) شاید بهتر باشد بپرسیم چکار کنیم که سیاه نمایی رخ ندهد؟ 

 این ها مسائلی است که بهشان فکر می کنم نه اینکه بخواهم نظر مثبت یا منفی داشته باشم.

 



یواشکی: ناخودآگاه سمیه داستان را گذاشتم کنار پسند "یه حبه قند". شاید جفتشان در لحظاتی در موقعیت مشابه (قطعا در فضای کاملا متفاوت) قرار می گرفتند. دخترانی که مهربانی شان در بسیاری از خانه ها وجود دارد و گرما می دهد بی آنکه کسی قدر بداند. انگار برای ابد وقف می شوند برای خانواده...



۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۲:۰۴
احلام





هفت روز بود که منتظر تاریکی بود. لحظاتی تاریک که چشمانش را تنگ کند و دلش را از نگرانی به در آورد. اولین بار که این کشف را کرده بود برایش جالب بود و حتی کمی هم مضحک. اما کم کم قضیه جدی شد. سر بزنگاه پشت میز کوچکش چمباتمه می زد و منتظر تاریکی می شد. تاریکی می آمد و لحظه ای می ماند و بعدش نور. ساعت ها متغیر بود. اما اغلب نزدیک غروب. و اما روزها گاهی متوالی و گاهی یکی در میان. اما در این چند ماه هفت روز نبودن تاریکی، رخ نداده بود.

گلدان ها را نو می کرد. شیشه را پاک می کرد.  سرمای زمستان داشت زورش را می زد اما گلدان ها از بهاری بودنشان تکان نمی خوردند و این ها همه از برکات تاریکی بود. اما هفتمین روز پس از نبودن تاریکی، گل ها هم دیگر دل و دماغ نداشتند. 

پشت میز گلفروشی به انتظار  نشست و محل انتظارش را به خارج از مغازه نکشاند. دلش نمی خواست چیزی که در این چند ماه رخ نداده بود، بعد از این انتظار هفت روزه اتفاق بیافتد. حتی خودش هم نمی دانست چطور تاب آورده و هنوز چهره ی تاریکی را ندیده است. بارها وسوسه شده بود که بیرون از مغازه به انتظار بنشیند تا چهره از نقاب او برداشته شود. اما می ترسید که این رو در رو شدن به ناپدیدی تاریکی منجر شود. به مغزش فشار می آورد و چهره اش را از پشت نوشته های شیشه در خیالش مجسم می کرد. تکه پازل های ناقصی که هیچ رقمه کامل نمی شدند.

باران بارید. تعدادی از گل ها کادوپیچ بودند و عن قریب بود چهره ی فانتزی شان خیس بشود. دانه دانه همه را داخل مغازه کشاند. هنوز چندتایی بیرون مانده بود که تاریکی مغازه را فرا گرفت. سمت تاریکی برگشت. خودش بود. همان چادر، همان روسری و همان کفش ها. گویا باران می دانست که دلی در تاریکی مغازه ای حبس شده و باید این لحظات را آرام ببارد. تاریکی پا جفت کرد و از سومین گلدان از سمت راست عکسی به سیاق همیشگی گرفت. صفحه ی موبایلش را قطرات باران گرفته بود. به گلدان های دیگر نگاهی انداخت اما همان یکی راضی اش کرد. با قدم هایی آرام روشنایی را به مغازه بخشید و رفت. 

کنار گلدان های از باران خیس شده نشست. تاریکی مغازه به نور تبدیل شده بود. یکهو نیرویی او را از جایش بلند کرد و به بیرون مغازه کشاند. تاریکی خیلی وقت بود که رفته بود. گلدان سوم از سمت راست را برداشت. گل های سرخابی اش نمی از باران داشت. حالا نوبت این گلدان بود که به خانه ی گلفروش برود و به خیل گلدان های بیشمار نظر کرده ی تاریکی بپیوندد.







+گر دل از دستم به غارت برد چندان باک نیست

  غارت دل سهل باشد، غارت جان کرد و رفت







پ.ن: هر چه می خواهید دل تنگتان از متن بگویید...

       


* درست است عکسش از ماست ولی ربطش به داستان نیست :)





۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۵ ، ۲۲:۴۹
احلام


یک لای چادرش را به دندان کشیده بود و نایلون نان باد کرده بود و بخار ها قطره قطره داخلش لیز می خوردند. گفت می خواهم دفترچه ام را عوض کنم، این دست چهارراه بروم یا آن طرف؟ گفتم چه دفترچه ای؟ صدایش فرود کرد. گفت: بهزیستی. گفتم نمی دانم.

چند قدم جلوتر رفتم. با خودم گفتم بهزیستی یعنی چی؟ به کدام ارگان می گویند بهزیستی؟!

باز هم چند قدم بیشتر رفتم. به را از زیست جدا کردم. زیستی بهتر!! آنجا کجاست که زیستنی بهتر به آنجا تعلق دارد؟

برگشتم اما زنی نبود.





پ.ن: دلمان خوش است به نام هایی که می سازیم. به را می چسبانیم به زیست. دل را به خوش. و خیلی چیزهای دیگر. بی آنکه بدانیم اگر حق کلمات را در معنای حقیقی خود ادا نکنیم، تهی می شوند و راحت می شکنند. به کلمات احترام بگذاریم




+ دلم پستی خواست که همه اش شمعدانی باشد و وقتی واردش می شوی بوی نم گلدان های سفالی سرکیفت کند. همان ها که چادر گلدار دارد و غم پنهان... پستی زنانه....





۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۱
احلام





گاهی راحت می شود زیر لب بسم الله گفت و شمعی کوچک را بی بهانه فوت کرد..

شمعی که وجود خارجی ندارد..

اما خیالتان راحت که آرزوهای دلتان  بر باد نخواهد رفت، چون بسم الله گفته اید :)








پ.ن: رسد دیوانه ای به جایی که هیچ دیوونه ای به پاش نرسیده :)) به جان خودمان. دلمان جان دوباره و تولدی دوباره خواست... عکس هم اصلا تزیینی نیست. از آن همین الان یهویی هاست..






۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۱
احلام


رو به باد نشسته بود. یا حداقل خودش خیال می کرد که رو به باد است. قد باد به موهای کوتاهش نمی رسید تا از عبور و مرورش لذتی ببرد. مادر که سر به پایین بود. نگاهی به دختر انداخت. مقنعه را از شانه های دختر بالا کشید و روی سرش جابجا کرد. لپ ها مثل نقش برجسته ای از چهره اش بیرون زد تا باد با تمام توانش سرخشان کند. مادر عبای عربی اش را روی صورتش کشید، انگار بغضی نخورده یکهو آمده بود جلوی چشمانش. هر چه پا در خاک جابجا کرد تا به خیالش زمان را با خاک بازی سپری کند، مادر عبا از صورت پایین نکشید. تکیه داد به همان شانه هایی که هنوز می لرزید. دلتنگی به شانه های کوچکش سرایت کرد. اشک هایش روی صورت خاکی اش رد انداخته بود. حالا نوبت باد بود که خودی نشان بدهد. ولوله ای به جان پیادگان جاده انداخت. عده ای قدم تند می کردند و عده ای فقط چفیه را روی دهانشان سفت تر می کردند. هیچ تنی حواسش پرت این گوشه ی جاده نبود. گاهی کسی سر برمیاورد تا شماره عمود را ببیند و چشم در چشم پدر می شد. پدر در عکس به زائران حسین می خندید. مادر و دختر پای عمود مرد خانه اشک می ریختند. پدر خوشحال بود، این را می شد از چشمان درشت و شوخش فهمید. حس غرور داشت که زن و همسرش دردی دارند از جنس خانواده حسین..








پ.ن: حسین کاش برگشتنی در کار نبود




+ ایده خوبی بود که پای هر عمود عکسی از یک شهید بزرگوار را زده بودند. و چه کیفی داد که عکس شهید ذوالفقاری را هم پای یکی از عمودها دیدیم.. درست نزدیکی های کربلا...






۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۲۲:۴۱
احلام



گفتیم تا از دهان نیافتاده این ماجرای اسامی را برایتان تعریف کنیم

همانطور که در تصویر مشاهده می کنید سمت راست کوله ما یک لیست سفید آویزان شده از سنجاق می بینید.

تازه این ها را نصب کرده بودیم که سوال های اطرافیان شروع شد که این ها چیست!؟ وای چقدر جالب! میشه عکس بگیریم؟ دختر عجب کاری کردی؟ از کارت خوشم اومد! و...  این ها ادامه داشت تا رسیدنمان به کربلا.

این دقیقا لیست اسامی است که ما نیابتی از جانبشان قدم زدیم و در طول مسیر از کوله ما تاب خوردند. حالا بهره اش را خدا می داند که برد. ما که کاری نکردیم.

حال نیمی بیشتر اسامی شهدا بود. و الباقی اسامی اطرافیان و دوستان و هر کسی که التماس دعا گفته بودند.

ایضا بچه های بلاگر اینجا که گفتند دعایمان کن و بعضی هم نگفتند ولی ما یادمان بود و اسامی شان را رد کردیم.

اسامی تایپ شد و پرس شد تا در باد و بوران و گرد و خاک و گل و لای از بین نروند (ما اینقدر محکم کاری کردیم تا از اسامی حفاظت شود)

تازه برخی افراد هم کاروانی اسامی را روی کاغذ نوشتند و با چسب (من نمی دونم چسب نواری از کجا گیر آوردن) چسباندند به پشت لیست.






پ.ن: اسامی را دویدیم و دویدیم تا انداختیم در فرات. البته همان نهر حسینیه که منشعب از فرات است و از مقام امام زمان می گذرد... شاید این اسامی ما را یاد کنند..



+عکس گرفتیم از لیست ولی دقیقا لیستی که بلاگرها بودند تار افتاد. ادامه مطلب ببینید :)



۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۵ ، ۱۸:۴۸
احلام


همه دنیا را زیر پتو مرور می کنم. شک می کنم و به یقین می رسم و باز دقایقی بعد دوباره به این دور باطل می رسم. تمام سلول هایم سرما را چنان در خود رسوب داده اند که فکر می کنم هر چقدر آمپول های سفازولین دکتر به کندنشان مشغول شوند از من دست نمی کشند. کوچکترین صدا بخشی از بدنم را می شکند ولو صدای ویبره ی گوشی احدالناسی در گوشه ی اتاق. سعی می کنم به سفر فکر کنم اما انگار همه چیز پاک شده است به غیر از یک تصویر و صدا. تصویر کتانی های سورمه ای با بنده های فیروزه ای که در گرد و خاک و تاریکی شب به سیاه تمایل دارند. و صدای قدم های خودم و اطرافیان. حتی قدم های عده ای که گاهی تندتر از ما قدم برمی دارند. پتو را می زنم کنار. سرمای سلول ها جان می گیرند. بزن و بکوبی راه می اندازند اما محل نمی گذارم. در تاریکی شب هیچ چیز جز مناجات نمی چسبد. یاد تمام گناه هایم می افتم حتی گناه هایی که مدت هاست فراموش کرده ام. چشم هایم را می بندم و باز می کنم. یک سوال کشنده است: من در این تاریکی، در این مسیر، با لقب زائر حسین چه کار می کنم؟ قدم هایم آرام می شود. نباید از گروه فاصله بگیرم. محیا پیش من می رسد: خوبی؟ نمی تونی راه بیایی؟ دروغ یا راست می گویم که نمی توانم باید بنشینم. روی صندلی سبز پلاستیکی یک موکب می نشینم. محیا می رود تا برایم چیزی گیر بیاورد تا بخورم. تنهایی زل می زنم به آدم های جاده. هر کس در حال و هوایی راه می رود. سرم را پایین می اندازم. حال و هوای من خواستنی نیست. لبم را گاز می گیرم که دارم ناشکری می کنم. محیا با چشمانی نگران چای را می دهد دستم و به جلو خیره می شود. چای را می خورم و راه می افتم. محیا فکر می کند پایم درد می کند ولی من قلبم... دست خودم نیست که گریه می کنم. از زشتی خودم و زیبارویی یار گریه ام می گیرد. مثل وصله ای ناجور دلم آغوش می خواهد. فکر می کنم در گرداب زلف یار زیر و زبر می شوم و فریادم را کسی نمی شنود. حتی یار..
زیر پتو بر می گردم. بالاخره تسبیح تربت را کنج آخرین زیپ کوله ام پیدا می کنم. گرم می شوم و گرم تر.. راستی آغوش یار چگونه است؟











پ.ن: آدم دستاویزی جز تب ندارد وقتی دلش در پیچ و تاب زلف یار گره خورده است...



+ از بس که غم به سینه من بسته راه را
    دیگر مجال آمد و شد نیست آه را


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۵ ، ۱۹:۰۹
احلام