خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

۱۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است


مسعود دلش بند نبود برای یکجا ماندن

هر کاری را تا ته اش می رفت..

می گفت پرواز و می رفت خلبان می شد، می گفت شنا و می رفت غواص می شد!

این آخری گفت مادر می روم زیارت!

از زیارت که برگشت یک جای سالم در بدنش نبود

مسعود تا ته عشق رفته بود..





پ.ن: آخرین پیامی که مسعود برای مادرش ارسال کرده بود: باید بپرد هر که در این پهنه عقاب است/ حتی نه اگر بال و نه پر داشته باشد/ کوه است دل مرد ولی کوه نه هر کوه/ آن کوه که آتش به جگر داشته باشد/ عشق است بلای من و من عاشق عشقم/ این نیست بلایی که سپر داشته باشد..





* از زیارت  برگشت. مادر که حتی دل دیدن زخم کوچک مسعود را نداشت خود داخل قبر شد و او را به خاک سپرد...




+ برای روح خستگی ناپذیر شهید مدافع حرم مسعود عسگری صلوات






ابتلائات: هنوز لحظه ای که در معراج سر به تابوت گذاشتم و چیز بزرگی طلب کردم را فراموش نمی کنم. هر چند همان شب تماس گرفتند و گفتند گر مرد رهی بسم الله! ولی هنوز خیلی مانده شهید عسگری عزیز....  این شهید بزرگوار عنایات بسیار می کنند. حتما از ایشان طلب کنید.





- مجنون حریف غصه لیلا نمی شود...



۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۱
احلام



نگاه کن شیخ کوچک، چه زیبا پر کشیده است...







پ.ن:  طلبه ی کم سن و سالی بود. او را شیخ کوچک صدا می کردیم.




* امروز خبر شهادت ایشان رسید و دلمان را سوزاند...

+ برای روح روان و جاری شهید مدافع حرم، محمد امین کریمیان صلوات




& گاهی رفتن بعضی ها هر چقدر هم هفت پشت غریبه باشد در قلبت انگار حفره ای ایجاد می کند. ببخشید اگر مطلب چیزی به شما اضافه نکرد. 




۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۳۸
احلام


کسی درک نمی کند

رفتن جزو ملزومات یک عاشق می شود وقتی هوای عشق مسمومش کرده باشد

حالا می خواهد محمد باقری داشته باشد سه ماهه یا بیشتر یا کمتر!






پ.ن: همه از آرامشی عجیب در وجود اکبر حرف می زنند. اکبر خیلی با قرآن مانوس بود...





* شهید اکبر شهریاری در سال 92 در سوریه شهید شد. در حالی که محمدباقرش سه ماه بود پا به دنیا گذاشته بود.

+برای روح پر آرامش شهید مدافع حرم شهید اکبر شهریاری صلوات






+ گاهی مادرشهید را بر سر مزارشان می بینم. لالایی های ترکی جانسوزی می خواند برای پسرش. یادم است یکبار که برای احوالپرسی پیششان رفتم نگران شکاف سقف ایرانتی بالای قبر بود. می گفت باران شره می کند روی قبر. با خودم فکر می کردم، زینب با چه حالی حسینش را گذاشت و رفت....

+صوت مداحی شهید اکبر شهریاری، شاید رزق امروزمان است



شنیده ایم برخی دوستان سرقت می کنند مطالب را، الهی پودر بشن، شهید بشن :))) ما برای سرقت می نویسیم اصلا..



۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۰۶
احلام



نوشته بود: پروردگارا من با تو عهد بستم که در دنیا به فرمان تو باشم.

فرمانده، سر دوشی شهادت را به او تقدیم کرد.







پ.ن: علی جمعه ها غروب مسیرش به یک جلسه می رفت: زیارت آل یاسین





+ برای لبخندهای دل زهرا دختر شهید مدافع حرم علی شاه سنایی صلوات





۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۱۲:۵۷
احلام



گفتم: مرتضی تو شهرکمون همه زود میان و دیر میرن، تو چرا دیر میایی و زود میری؟

گفت: خوب مدل کاری مون با هم فرق می کنه

بعد از شهادتش فهمیدم فرمانده بوده

فرمانده کاش بیایی ولو دیر..








پ.ن: چون دلم نمی خواست مرتضی برود با او خداحافظی نکردم ولی حالا دلم لک زده برای یک خداحافظی چشم در چشم.



* پیکر شهید مرتضی کریمی هنوز به وطن باز نگشته است.

+ برای برگشتن پیکر شهید مدافع حرم مرتضی کریمی، صلوات






طرح یک مسئله:
بعضی ها سینه می درند که شهید بشوند یا بروند سوریه یا فلان وفلان. این ها همه منوط به درست زندگی کردن است. وقتی ما در دنیای خودمان نمی دانیم چند چندیم و وظیفه اصلی مان چیست، چطور می خواهیم که به این چیزها برسیم. شاید وظیفه ی ما و جهاد ما در سنگری دیگر است. بعد هم شهادت تنها یک اجر است، نه مسیر. مسیر تقوا و با خدا بودن است. چه بسا افرادی مرده اند ولی اجر شهدا را برده اند. پس خیلی هم دنبال شهادت ندویم که اگر با تقوا باشیم خواه ناخواه اجر شهید هم می بریم. خدا نکند ما برای فرار از مسئولیت هامان بخواهیم هر روز و شب دعای تعجیل در شهادت بخوانیم.
بنده اگر اینجا چیزی از شهید و شهادت می گویم برای این است که در مسیر تقوا نسیمی از ایشان به ما برسد تا قلبمان به وجودشان استوار بشود.

و خیلی حرف های دیگر...





۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۳۷
احلام



شانه هایش زیر تابوت می لرزید

نه از سنگینی تابوت، بلکه از سنگینی خودش

حالا امروز* خودش روی شانه های سنگین ما سبک می رود..







پ.ن: احمد در وصیت نامه اش نوشته: چرا فقط ما باید زیر تابوت آشنا را بگیریم و دیگران زیر تابوت ما را نگیرند، آخر صبر و تحمل تا کی؟








* تا ساعاتی دیگر شهید احمد مکیان  در قم تشییع و در کنار همرزمان شهیدش به خاک سپرده می شود




+ برای شب اول قبر شهید مدافع حرم احمد مکیان، صلوات




& مطلبی غیر مرتبط به پست در ادامه مطلب



۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۵۶
احلام



گفتم:  احمدآقا به بعضیا بر می خوره اینو میزنی اینجا!

گفت: بربخوره، کسی که آقارو قبول نداره، مدیونه نون منو بخوره.

تابلو را درست روبروی در ورودی زد:

"هرکه باشد بر خمینی بدگمان ... حق ندارد پا گذارد این مکان "






پ.ن: احمد هیچوقت خجالت نکشید جلوی جمع خم بشود و دست و پای پدر و مادرش را ببوسد!




عکس نوشت: شهید با دو پسرش، محمد علی و محمد حسین


+برای روح ولایتمدار شهید مدافع حرم احمد اعطایی، صلوات






دیگر نوشت: همسر ایشان را گاه گاهی بر سر مزار شهید ملاقات می کنم. محمد حسین را کنار مزار شهیدی می خواباند  و محمدعلی با پستی و بلندی قبرها بازی می کند! ایشان تعریف می کردند که یک شب محمد علی قاب عکس بابا را برداشته و گذاشته روبرویش و سینه زنی می کرده: بابا شهید شده، بابا شهید شده...




۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۳۵
احلام


خدا انتظار بین من و مصطفی را نه ماهه بسته بود
نه ماه برای دیدن دست و پای کوچکش
نه ماه برای دیدن قامت رعنای اِربا اِربایش*











پ.ن: قبضه ی اس پی چی دست سید مصطفی بود. گفتیم مصطفی برگرد عقب، جون خودت مهم تره! گفت بالاخره امانتیه دیگه، ما هم باید امانتی رو خوب برسونیم.




*سیدمصطفی متولد 74 بود. تبعه ی افغانستانی. وقتی شهید شد خانواده اش نُه ماه زجر دیدن فیلم های منتشر شده از جانب دشمن را به جان خرید تا شاید اثری از جوانشان پیدا کنند.




+ برای روح روان و چهره ی پر از معصومیت شهید مدافع حرم، سید مصطفی موسوی صلوات






۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۱۹
احلام


وقتی که آمدی فکر کردم جای خالی پدرم را  پر خواهی کرد..

اما زیادی در نقشت فرو رفتی و درست شدی مثل پدرم..

رفتی و من درد مادرم را به ارث برده ام*..

درد نبودن "تو"





پ.ن: وقتی محمد حسین رفت مادرم گفت: "مطمئن باش از این به بعد هم با همدیگر زندگی می‌کنید ولی به نوعی دیگر و متفاوت که قابل بیان نیست و باید لمس کرد."



* همسر شهید، سال ها درد فراق پدر شهیدش را گذراند و شد دختر شهید. حالا هم ملقب به همسر شهید شده است.

+ ببخشید که پست بیشتر همسرانه شد :)



+ برای قلب مهربان شهید مدافع حرم، محمد حسین مرادی صلوات





عکس: همسر شهید در کنار مزار یادبودی که در بهشت زهرا در کنار پدرشان بنا کرده اند. چند باری که با ایشان  دیدار داشته ام، تمام نگاهشان پر از صبوری و آرامشی عجیب است.





۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۳۲
احلام


خوب از عجایب است که اینجا در یک روز دو بار دارد به روز می شود

از آنجا که مومنین دهان را در ماه مبارک بیشتر می بندند ما چون غیر مومنین محسوب می شویم، زبان درازی می کنیم این ایام. عفوا

راستش خجالت می کشم در دم دستگاه احلام، نامی از کتاب برده نشود، پس عجالتا بشنوید حدیث کتاب خواری ما را!











خوب این کتاب از اسمش آشکار است که کتابی طنز است. البته نه به آن شدت و هدت. یک سرخپوست محترم را به تصویر می کشد و که پاره ای از وقتش مجبور است سفید پوست باشد. خوب از شخصیت پردازی اش خوشم آمد چون همه در نقششان خوب قالبندی شده بودند. داستان هم روال درستی داشت و شسته و رفته. فقط اینکه تمام کتاب به این نتیجه رسیدم که دارد زندگی و فرهنگ سرخپوست ها را رسما به گند می کشد با طنز و سفید پوستان(همان مرگ بر آمریکاهای خودمان) را متجدد ترین انسان ها معرفی می کند! شرمن الکسی خود یک سرخپوست است. همیشه آمریکا از این کارها می کند.

(خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست نیمه وقت. شرمن الکسی. نشر افق)












اندراحوالات خوش این کتاب هر چه بگویم کم گفته ام. شخصیت اول داستان هر چه دلش خواست شارلاتان بازی درآورد تا آدم را بخنداند. بگذریم که در یک جای عمومی آبرویمان را برد وقتی ناخودآگاه از خنده منفجر شدم.
فوق العاده از داستان پردازی اش خوشم آمد از این جهت که از پسش برآمد و بند را آب نداد. نه آب بست به کتاب و نه سد!
نقصش کمی در بزرگ فکری نوجوان داستان بود که آن را به بزرگواری خودتان ببخشید
آهان لهجه کتاب هم فوق العاده بود، آدم کیف می کرد
مطمئنم از این کتاب لذت می برید :) البته اگر اهل لبخند زدن هستید

(آبنبات هل دار. مهرداد صدقی. نشر سوره مهر)













این کتاب در دست خواندن است. بخشی را پیش رفتیم ولی تا تمام نشود نمی توانم تعریفش بکنم.
ظاهرا یکی از فوق العاده های زندگی ام را به دست گرفته ام.
دکتروف در نظر من نابغه ای است. نمی تواند بد بنویسد
کتاب را دوست دارم چون پدر و مادر دار است و اصیل.


(بیلی بات گیت. دکتروف. نشر طرح نو)






کتاب مردی در تبعید ابدی را هم برای باری دیگر خواندیم، همچنان لذت بخش بود...
این را یادم رفتم بگم
:)




پ.ن: ماه مبارک یک کتاب را اصل قرار دهید: قرآن
اما از فرعیات هم استفاده کنید. از فلسفه و حکمت گرفته تا رمان. خواندن چیزی از شما کسر نمی کند. پس تیتر پست را از اول بخوانید :)










۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۲۲
احلام