خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ  تنیده

بسم الله



خیالی خودکامه
در هم تنیده بالا می رود
تا به وصال برسد...




طبقه بندی موضوعی
پیوندها


دیر نیست؟
آیا واقعا دیر نیست برای یک عمر سرگردانی؟
آیا واقعا ماهی ها تازه می مانند وقتی از آب گرفته می شوند؟ حتی اگر صد سالشان باشد؟









پ.ن: هدف های مشخص، گام های به ضرورت، مومن را می سازد!
وقت به بطالت نگذرانید که المومن جرج :)))




عمرها در پی مقصود به جان گردیدیم
دوست در خانه و ما گرد جهان گردیدیم
#سعدی






۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۶ ، ۱۶:۱۱
احلام



بوی چوب یکه تازی می کرد توی بینی ام. صدای النگوهای افروز و خوردن قاشق و قند در لیوان ریتم خاصی داشت. هیچکس نبود. و شاید بود و من نمی دیدم. افروز قاشق را می گذارد روی لبم و میگوید" عزیزم دهنتو باز کن! عزیزم برات خوبه! یکم بخور! اینجوری نمی تونی دووم بیاری ها! " اصرار برای یک دهان باز کردن؟ کاش مرا رها می کرد با آن بوی چوب! اصلا اینهمه بوی چوب چرا می آید؟

افروز تا ته لیوان را به خوردم میدهد! چشم هایم نیمه باز می شود! هنوز رد اشک روی صورتش هست. چادرش را جمع و جور می کند و می گوید: "من میرم دوباره برات آبقند بیارم!" خدایا چقدر خوب میشود که می رود. چشم هایم را روی هم می گذارم. بوی چوب مرا می برد به آن روز. روی آن تپه! چقدر سرد بود! شاید روزی از روزهای دی!

هوسِ آتش، جفتمان را کشانده بود آن بالا. پتو پیچ کنار چوب ها نشسته ام تا چوب ها را آتش بزند! فیلم میگیرم و صدایی شبیه گوینده راز بقا می گیرم:" این دو کبوتر عاشق در این کولاک به تپه ای پناه آورده اند تا آتش را تجربه کنند! صدای سگ ها هر لحظه نزدیک تر میشود! کتری جدیدمان هنوز سیاه نشده است! مرد زندگی تلاش مضاعف می کند. دود داخل چشمش می رود ..."

همینطور که می خندد آتش را روشن می کند. بعدها توی فیلم دیدم که گفته: ببین با یک کبریت این آتیشو سرپا کردم!

چشم هایم را باز می کنم. جایی شبیه به نجاری است. الوارهای بلند. چقدر صاف و سیقلی اند. دوباره چشم هایم را می بندم. بوی چوب. چوب های تازه. راستی چرا آن بار سیب زمینی ها سوخت؟

چشم هایم را باز می کنم و دوباره نگاه می کنم. این کارگاه اینجا چه می کند. جعبه را می بینم. حالا دوزاری ام می افتد! اینجا....

افروز می آید. آبقند به دست. من را روی صندلی نمی بیند و نگران دور و بر را نگاه می کند. من کنار جعبه ها نشسته ام!

افروز با حالت جیغ می گوید: وااای اینجا چی کار می کنی مریم؟ تا افروز بیاید سرپا می ایستم. افروز شوکه می شود که سرپا شده ام. می پرسم: هنوز نیاوردند؟ افروز متعجب قاشق را در لیوان می چرخاند: نه!

به افروز لبخند می زنم که نگرانم نباشد. برمیگردم سمت چوب ها و می گویم: افروز من حالم خوبه. بزار اینجا تنها باشم. هر وقت آوردن بیا بهم خبر بده! افروز متعجب است. این را از پشت سرم هم میبینم.

بوی چوب ها لحظه به لحظه سرحالم می کند. کنار تابوت ها می نشینم. چهارچوب هایی که معلوم نیست پیکر کدام شهید را با خود خواهند برد. سرم را می چرخانم و میبینم که تابوت ها تا سقف رفته اند. پس هنوز پیکرهای بسیاری هستند که این تابوت ها منتظرشان هستند.

یک تابوت یله و رها روی زمین است. دست من نیست. اما تنها صحنه ای که خاطرم هست چادرم است که گرد چوب ها را گرفته است..



صدای گریه ی مادرم است: مریم.. مریم... چرا اینجا خوابیدی. بلند شو امیرت رو آوردن...

دستم را می گیرم به لبه ی تابوت. بوی چوب گرفته ام. دقیقا مثل وقتی از تپه برمی گشتیم. با این تفاوت که آن بوی زغال بود و این چوب تازه..

نایلون جلوی در کارگاه را کنار می زنم. درخت های معراج لبخند می زنند..











پ.ن: تقدیم به شهید نوید صفری، تازه شهید..




+ با همه سر شلوغی ها این ها را نوشتن کیف دارد. حتی فرصت مجدد خواندنش را در حال حاضر ندارم :)




۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۶ ، ۱۹:۲۱
احلام












پ.ن: ما خیلی در کل سال کتاب رو تحویل می گیریم. اما این یک هفته را بیشتر تحویل بگیرید. راندمان کتابخوانی تان را بررسی کنید. میدانم سخت است از بین فوج فوج کتابی که خواندید لیستی و آماری دربیاورید ولی خوب بالاخره یکم هم سر از کتاب بردارید و به این مهم بپردازید. والا راس می گم :)




خوشحال می شم بفرمایید همین الان چی می خونید.
من:
وریا
کآشوب




*من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان/ قال و مقال عالمی می کشم از برای تو





۱۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۶ ، ۲۰:۵۶
احلام





 - " مقتل باید آرام اوج بگیرد. فکر کن نشستی مقابل امام صادق. داد می زنی؟ اصلا شاید بهتر باشد روی صورتت یک تبسم باشد از غم. خودت گوله گوله اشک بریزی و با آستین های بلند قبایت آب بینی و چشمت را پاک کنی و همان طور مقتل بخوانی. تصویر کنی که آقا به زخم های شکم شان نگاه کردند. روی اسب شان خم شدند. در همان حال خمیده به خیمه ها نگاه کردند. چشم هاشان سیاهی رفت. دست شان ضعف کرد. شمشیرشان افتاد. اصلا شمشیر را تصویر کنی وقتی می افتد روی زمین. هلهله ی لشکر خصم را. شمشیر یک بنی هاشمی. بعد دست های آقا را تصویر کنی که از ....... "




- ظهر عاشورای آن سال نفسم در نمی آمد. در اتاق کار دانشگاه همیلتون هدفون را گذاشتم توی گوشم و مثل مجنون ها راه افتادم به گز کردن محوطه ی دور دانشگاه مک مستر و تمام فایل های عزاداری ام را چند بار دوره کردم. هیچ مجلسی وجود نداشت که بروم و خودم را زیر پرچم امام حسین گم کنم.





+ متن های بالا بخشی از کتاب کآشوب است. کآشوب بیست و سه روایت از روضه هایی است که زندگی می کنیم. و دبیر مجموعه اش: نفیسه مرشدزاده ی جآن است :)

دو هفته ای می شود که آرام و روایت به روایت می خوانمش. با وسواس. و پر از کاغذهای رنگی پشت چسبی که صفحه ها را پر کرده است. رسم جدیدی که تازه یاد گرفته ام و سر کآشوب در میآورم. هر چه خط کتاب ریز است، معنای روایت ها در قلب من درشت اند. آخر ما تمام عمر را روضه وار زندگی کرده ایم. حالا می خواهد در قم باشد یا تهران یا تورنتو! همه روضه ها حس کردنی اند...

بخرید و آرام بخوانید کآشوب را.. بل آشوب بشوید..





پ.ن: همه دلشان تاپ تاپ می کند. یک عده می روند. یک عده هم مثل من نمی روند. ولی ارباب که مثل ما ظاهر بین نیست. ما هر چقدر هم از جلوی چشمش دور باشیم باز هم ما را می بیند. مگر نه ارباب؟






۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۶ ، ۰۰:۵۱
احلام