خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ  تنیده

بسم الله



خیالی خودکامه
در هم تنیده بالا می رود
تا به وصال برسد...




طبقه بندی موضوعی
پیوندها






خدا با پیامبرش خیلی ندار است. آنقدر ندار که میاید روی زمین پشت پیامبرش می ایستد! تا او شمشیر بزند و هر کس که جلوی بت ها تعظیم کرد از وسط دو شقه اش کند! :)








پ.ن: نقاشی آقا مهدی راجع به پیامبر و بت پرست ها خیلی نکته داره ما بیننده باید عاقل باشیم.
تقسیم نور و ظلمت و آن خورشید و ابر سیاه منو کشته :)








خبر: بالاخره وریا رسید. وقتی خواندیمش یک پست مبسوط هم می گذاریم :)
با شناختی که از آرزوهای نجیب و خوش فکری اش دارم قطعا کتاب خوبی است.



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۰
احلام


1

مشتی از خاک کم بود. باید تمام خاک آنجا را یکجور توی مشتم با خودم میاوردم. چراغ های جلوی اتوبوس تنها شکننده ی آن تاریکی بود. بچه ها خسته از امروز یا خواب بودند یا در انتظار خواب. خانم مشهدی بهم گفت که نایلون دارد ولی رویم نشد نایلونش را بگیرم و گفتم دلم می خواهد فعلا توی مشتم باشد. خنکای خاک داشت شروع می شد و نم زمین انگار به اتوبوس هم سرایت می کرد. پاهایم را به صندلی جلویی تکیه دادم و حسابی توی صندلی ام آب رفتم. بو کشیدن تنها سهمی بود که می توانستم در حق آن یک مشت خاک ادا کنم. به قول راوی این خاک ها بارها و بارها زیر و رو شده. تازه ای یکی از بچه ها نمی دانم به مسخره بود یا جدی می گفت: این خاک ها که برای آن زمان نیست، کلی خاک اینجا جابجا شده است. اما خاک همان موقع ها بود. حس شامه ی من دروغ نمی گفت. وقتی توی معراج روی استخوان های دایی دست کشیدم دقیقا همین بو را می داد. مامان می گفت دایی بوی خودش را می دهد ولی من مطمئنم بوی خاک اینجا را می داد. با انگشتم خاک را زیر و رو می کنم. حس می کنم باید چیزی نمناک مثل قطره های خون پیدا کنم. خاک شره می کند روی چادرم و چیز نمداری یافت نمی شود. دوباره توی مشتم جمعشان می کنم و مست بویش می شوم. با تصور اینکه شاید پوتین شهیدی روی این خاک رفته باشد یا اینکه تن بی جانش روی همین خاک افتاده باشد. یا رزمنده ای روی همین خاک از خستگی به خواب رفته باشد، برایم قداست بیشتری پیدا می کند. مشتم را روی سینه ام فشار می دهم. پلک هایم سنگین می شود...





2

جنوب و این باران؟ بعید بود. اصلا به قیافه ی منطقه نمی خورد که باران بیاید. حسن مشتی از زیرپتوی سنگر پیدا کرده بود و می خواست تیمم کند. خیز برداشتم سمتش: ها اومدی و یاد نگرفتی، پدر صلواتی داره بارون میاد بعد تو داری تیمم می کنی؟ ابروهایش تا وسط پیشانی آمد و گفت: مگه میشه برای وضو؟ گفتم چرا نمیشه، برو لیوانت رو بگیر زیر بارون بیار وضو بگیریم. پتو را بالا داد تا خاک را برگرداند اما یک تکه نایلون از کیسه اش بیرون کشید و خاک را داخلش ریخت. نفهمیدم چرا. این حسن یک چیزهایش میشد. دوتا لیوان را زیر باران گرفت و یکی اش را داد به من و با دیگری خودش وضو گرفت. بعد از نماز، من قمقمه هایمان را هم پر کردم. اعتباری نبود توی این برهوت تا چند روز بدون آب خوردن بمانیم.

وقتی حسن را پیدا کردم جای سالمی در بدنش نبود. همه ی ترکش ها همه جایش را سوراخ کرده بودند. حتی کوله اش هم در امان نمانده بود. خاک از کوله اش سرازیر بود. و من یادم آمد این همان خاک سنگر است. دیر شده بود. باید همانجا رهایش می کردم و می رفتم. دلم می خواست آن یک مشت خاک تیمم را جمع کنم و ببرم. اما دیگر با خاک شلمچه در هم شده بود.













پ.ن: گاهی عجیب دلم هوای جنوب را می کند. عجیب...




* تمام ذرات جهان گواهی خواهند داد ما چه کرده ایم و چه نکرده ایم.. نکرده ایم.. نکرده ایم...




۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۸
احلام


رفته بودم تجدید وضو آمده بود برای تجدید آرایش!








پ.ن: وقتی یه چهره ی بی آرایش می بینم دلم می خواد تا ابد نگاهش کنم...





۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۶ ، ۲۱:۵۵
احلام


1.

می گویم آن سال که من در این مسجد معتکف بودم تو کجا بودی؟ می خندد و می گوید حدودا چه سالی؟ می گویم سال 90 به گمانم. می گوید از جلو مسجد رد شدم ولی نگذاشتند بیایم داخل تو را ببینم، گفتند زنانه است. جفتمان می خندیم و از هم جدا می شویم. جلوی بخش زنانه یک مشت کفش درهم ریخته است، نمی دانم رکعت چندم است ولی بیخیال رسیدن به نماز، کفش ها را جفت می کنم. وقتی دنبال لنگه ی کفش کرمی پاشنه طبی می گردم یک دختر که تا کمر من هم نمی شود از داخل مسجد می آید بیرون. کفش های آبی اش را جلوی من می گیرد و می گوید: خاله برای منم درستش کن. :) خنده ام می گیرد. می گویم صبر کن بزار یه جای قشنگ براش پیدا کنم. می دود داخل مسجد. وارد مسجد که می شوم کفش هایم از کفش های آّبی او خیلی دور است. خیلی دور.




2.

طاقتم به چند ایستگاه نمی کشد. هُرم گرما کشنده است. یک ایستگاهی که تا به حال هیچوقت در آن پیاده نشده ام را انتخاب می کنم و از قطار خفه کننده خارج میشوم. پر از صندلی است. یکی را انتخاب می کنم می نشیم و با رفتن قطار از ایستگاه در بادش نفس می کشم. به دقیقه نکشیده که پسر بچه ای یکراست میاید و کنارم می نشیند. خیال می کنم فال فروش است باز هم قرار است مثل کنه به من بچسبد. پس اصلا نگاهش نمی کنم. زیر چشمی می بینم که دارد با یک هزارتومنی از آن طرح جدید هایش ور می رود. یکهو نطقش باز می شود: خاله این چند تومنی؟ من: هزار تومنی! خاله از کجا فهمیدی؟ از اینا داری؟ من: نه ندارم ولی دیدم. هه خانم ها تو قطار فکر می کردن ده هزار تومنیه! خاله اینجا چی نوشته؟ من: ده هزار ریال! اینجا؟ من: central bank of the islamic republic of iran یعنی چی خاله؟ من: یعنی بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران! تمام جزئیات پول را می برسد حتی شعر حافظ را؛ هرگز دلش نمیرد آنکه... بعد شروع می کند به این سوال که اگر یک صفر برود روی این چند تومنی می شد این پول! وقتی رقم ها بالا می رود و به میلیارد می رسد ذوق اش بیشتر می شود که وااای اگه می شد چقدر باحال بود. بعد یکهو می گوید اگه خدا یک میلیون به من میداد دیگه هیچی نمی خواستم. می گویم: هیچی هیچی؟ می گوید نه هیچی! می گویم  بیشتر بخواه! خدا می دهد. سرش را می اندازد پایین و می گوید: نه خدا نمیده!

می گوید که پنج تا از واکس هایش را گم کرده. حساب می کرد که ده هزار تومن ضرر کرده. بلند می شود و میرود بی اینکه نسبت ساختگی خاله ای که به من داده او را ملزم به یک خداحافظی ساده بکند.

قطار وارد ایستگاه می شود. من از او دور می شوم. خیلی دور.










پ.ن: سیرو فی الارض را گفتی تا ببینیم و ببینیم و بعدش دور بشویم. خیلی دور...









۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۱
احلام