خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست


یکی از خوبی های وبلاگ این است که آدم در وسط هر گونه شلوغی و دغدغه ای و شادی ای که باشد توی فکرش هست که جایی را دارد که آن را بروز دهد. (بگذریم از خیل آدم هایی که دم به دقیقه زندگی شان را در اینستا و.. به سمع و نظر جهانیان می رسانند) روی صحبتم با بلاگرها است که منظور این حرف مرا می فهمند.
اما خوب صحبت اینجاست که یکی از ضعف و یا شاید قوت های وبلاگ این است که مانع از این می شود که همه چیز را بنویسی. و حتی شاید میایی کلی درد و غر بنویسی می بینی تهش یک متن طنز نوشته ای و شاید هم بالعکس.
کلا این مکث و تامل در پست گذاشتن در وبلاگ، من یکی را تا به حال خیلی راضی نگه داشته. چون وقتی پست می گذارم با خودم می گویم این کلمات ارزش این را دارد که حتی یک نفر وقتش را برای خواندنش بگذارد یا نه!!
خلاصه من هنوزم با وبلاگ حال می کنم. همانطور که بعضی مادرهای ما هنوز با همان گوشی دکمه ای های قدیمی حال می کنند.
چند روزی است میایم اینجا که خاطرات سفر اربعین را بنویسم ولی دلم می خواهد به همه بگویم چرا اینقدر تنبل شده ام؟؟
و بعد با خودم دو دوتا چهارتا می کنم و می گویم خوب که چی ؟ چه چیز می شود جماعت را به چنین چیزی آگاه کنی؟
شاید باید این وقت شب که هر کاری کردم مستند زندگی مارک تواین را دانلود کنم و نشد باید این حرف را اینجا میزدم.
جمعه صبح  ناخودآگاه رفتم سمت کتاب حرکت ع. صاد و چمباتمه زدم و دقیق و دقیق تر خواندمش. یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت.. تشنه می شدم ولی باز هم جواب را نمی یافتم.
جوابی که در تمام این سال ها از تمام رندان عالم فقط شنیده ام که باید در درون خودت پیدا بکنی اش!
آخر ای رندان عالم! حفاری درون من باید چند سال طول بکشد؟









پ.ن: آدمی که بداند دردش چیست اما نتواند درمانش کند خیلی برایش سخت می گذرد. چون به قدری توانش از بیماری گرفته شده که توان مقابله را ندارد







بگذر نوشت :) می دانم آن یار دلنوازم فقط می خواهد مُصر بودن مرا ببیند. فقط همین.





۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۲۱ آبان ۹۷ ، ۰۰:۱۱
احلام


پتو را از روی سرم کنار می کشم. زنی که کنار من خوابیده بود نیست. هول می کنم. نیم خیز می شوم. خیلی ها نیستن. خیلی ها هم خواب هستند. فاطمه با چادری سفید دارد نماز می خواند. غمی توی دلم می آید. حالا توی این وضعیت بچه ی توی شکمش چه می شود؟ ولی چه آرامشی توی صورتش است. رویا با امیر علی اش خوابیده . اما نه به گمانم چشمانش باز است. می خواهم بروم جلوی اردوگاه. دنبال غذا. می دانم فاطمه هم گرسنه است. پیرزنی دست پسر جوانی را که زخمی شده را گرفته. صد متر آن طرف تر از ما او را روی زمین دراز می کند و خودش هم بالای سرش می نشیند و گریه می کند. یک طوری ام می شوم وقتی چادر ندارم. کاش وایمیستادم تا فاطمه نمازش را تمام می کرد و چادرش را می گرفتم. اصلا فاطمه این چادر را در این گیر و دار از کجا پیدا کرده؟ روسری ام را جلو می کشم. تازه یادم میافتد که توی این سه روز اصلا رنگ آینه را ندیده ام. سربازی را می بینم که از در داخل می آید. جلویش را می گیرم. می گویم: غذا؟ جواب نداده می دانم چه می خواهد بگوید ولی می گوید: داره از راه میرسه، خواهش می کنم برگردین سر جاتون. بر میگردم سر جایم ولی فاطمه را می بینم که امیرعلی را توی بغلش گرفته و گریه می کند. تا مرا می بیند می گوید رویا رفت. رویا رفت. سریع امیرعلی را از فاطمه می گیرم و می پرسم کدام طرفی رفت؟ نباید می گذاشتی. جفتمان می دانیم رفته است دنبال عباس. پاهای شلم جان می گیرد تا دنبال رویا بگردم. نباید خیلی دور شده باشد. می بینمش. کنار درب غربی یک سرباز جلویش را گرفته. به رویا که میرسم عقبش می کشم یک سیلی محکم  میزنم توی صورتش: می خواهی بچه ات نه بابا داشته باشه نه مامان؟ رویا عصبانی تر از من است. هلم میدهد: به تو هیچ ربطی نداره. می خواهد به سرباز حمله ور شود ولی من دوباره از پشت می گیرمش. مجبور می شوم فریاد بزنم: فکر کردی فقط خودت نگرانی. منو ببین، فاطمه رو ببین، این زن و مردها رو ببین، همشون اون بیرون عزیزی رو دارن که نگرانش هستن. وقتی کلمه ی عزیز را می آورم بغضم می گیرد. سه روز است از نگرانی داوود چشم روی چشم نگذاشته ام اما به خاطر فاطمه و رویا خواسته ام خود را قوی نشان بدهم....


پتو را از روی سرم کنار می کشم. سرمای صبح و نوری ضعیف که اتاق را در خود پیچانده. صدای خش خش نایلونی از هال می آید. دستم به خواب رفته. داوود توی هال با لباس آماده نشسته کنار سفره. سلام میدهد. ولی من هنوز توی اردوگاهم. به داوود خیره شده ام که دوباره سلام میدهد. می پرسم چرا منو بیدار نکردی؟







*  خواب جنگ به همان ترسناکی خیال جنگ است



پ.ن: از یه جهاتی خیلی خوبه که هیچکس دیگه وبلاگمون رو نمی خونه. هر چه می خواهیم دل تنگمون می نویسیم. مثبت بیاندیشیم :)



+ تشنه ی نوشتن شده ام...



۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۷ ، ۱۲:۱۶
احلام


چند مدتی هست هر وقت تلویزیون رو روشن می کنم دنبال یه برنامه ای هستم که از کتاب حرف بزنه. از شبکه نسیم کتاب باز رو میده که خوب فکر کنم برای خیلی ها جذاب باشه. ولی نمیدونم چرا به من نمیچسبه. از شبکه چهار هم یه برنامه ای میده کاملا بی برنامه که کتاب خون میارن و کتاب معرفی میکنن. خیلی خوب بود ولی :)) ولی دقیق کی پخش میشه نمیدونم. البته شبکه ی چهار یه تبلیغاتی رو هم مدام پخش می کنه سعید بیابانکی میاد و میگه جمعه بیایید کتاب 4. که حتی یکبارم نشد ببینم. فک کنم شبکه 5 هم یه تیزری راجع به معرفی کتاب داره. کوچولو موچولو.

من این برنامه هارو دریافت کردم. فقط نمیدونم اصلا دقیقا کی میدن!! :)

شبکه ی تماشا هم هر وقت من میزنم داره سرزمین آهن میده، خدا برکت به این سرزمینشون هزار الله اکبر.

کلا تلویزیون نگاه نکنه آدم سنگین تره

والا با این فیلماشون







پ.ن: اگه برنامه ای راجع به کتاب و کتاب خوانی موجود است معرفی کنید تا توی یه پستی مفصل تبلیغشون بکنیم :) اینقدر خوابالو نباشید دیگه. زود ، تند، سریع.. fast.. fast...fast....




۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۷ ، ۱۳:۵۴
احلام


جناب مستطاب حسن الدوله ی روحانی ..

اما بعد،

از میان تمام درخواست ها و مکاتباتی که به سویتان در این چند ساله روان شده است، حقیر طالب یک فقره امر فوری دیگر هستم. که امیدوارم جنابتان و حضرت ظریف الممالک مانند آن قضایای برجام و پسابرجام به آن ننگرند.

در ابتدا کمال تشکر را دارم که قیمت ویزا به دولت فخیمه عراق را تقلیل دادید. اما خدمتتان عارضم گویا این تقلیل بر روند صادر ویزا تاثیر شگرفی گذاشته است. مشتاقان اربعین تا ویزایشان برسد دیگر موکب های عراق بساطشان جمع می شود و از اربعین هم می گذرد. تمنا داریم دولت فخیمه تان این امور صدور ویزا را همچون کش تنبان نکشند. خیلی هایمان هنوز با صورت های با سیلی سرخ  شده زندگی می کنیم. دیگر طاقت خوردن کش توی صورتمان بابت جاماندن از قافله اربعین را نداریم.



از طرف کسی که شما باید خدمتگزارش باشید یعنی ملت






ما ز دولت چشم یاری داشتیم که نشد، دیگر حق داشتن چشم تسریع که داریم، نداریم؟




۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۷ ، ۱۴:۰۱
احلام