خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است


 

سایت در آخرین روز حذف و اضافه به بازار سداسماعیل زِکی گفته است. سر هر سیستمی چندتا دانشجوی کلافه از تداخل کلاس‌هایشان، خیمه زده‌اند. مصطفی می‌خواهد دسته‌های لق صندلی چماقی بشود و توی سرش بخورد. با اینکه تمام شب را پهلو به پهلو شده تا امروز تکلیفش را با کلاس استاد کرمی مشخص کند، اما حالا که رسیده به سایت، آرنجش را روی دسته‌ی صندلی گذاشته و خیره مانیتور را نگاه می‌کند. لیست‌ کلاس‌ها را با موس بالا و پایین می‌کند و به جای کلاس استاد کرمی دو تا کلاس با لوکیشن‌های مختلف پیدا می‌کند. انتخاب یکی از کلاس‌ها مجبورش می‌کند از صبح تا شبش را فقط در کلاس‌ بگذراند، و انتخاب کلاس دیگر باعث می‌شود فقط به خاطر آن یک کلاس پا کج کند به سمت دانشگاه. باز هم عادت بازی کردن با ریشش به سرش می‌زند. توی کوله‌اش را می‌گردد تا تسبیحش را جای ریش به دست بگیرد اما پیدا نمی‌کند. دستش را می‌برد توی ریش‌هایش و مویی را بیرون می کشد و باز می‌رود توی نخ ماندن یا رفتن از کلاس استاد کرمی! دلیلش برای حذف کلاس قدرتی پنهانی دارد که نمی‌گذارد ماندن در کلاس را بپذیرد.

پایه‌های صندلی رضا از پشت قفل شده به صندلی‌اش و با هر تکان خوردن رضا، او هم تقی به کیبورد می‌خورد. رضا آنقدر بلند با بهرام صحبت می‌کند که انگار حذف و اضافه‌اش را با اطرافیان به شور گذاشته است. آستین‌های بلوز آبی با راه راه‌های زردش را بالا زده و گرم صحبت از کلاسی است که تاپ‌ترین دخترها تویش جمع شده‌اند. بهرام آمار دخترهای کلاس را به رضا گزارش می‌دهد و رضا حریص‌تر می‌شود تا هر جور شده از کلاس به این هلویی گازی بزند. وقتی به اسم سارا ارجمند می‌رسد برقی از مصطفی می‌گذرد و گوش‌هایش برای شنیدن تیز می‌شود. با مشخصاتی که بهرام و رضا با هم مبادله می‌کنند متوجه می‌شود که کلاس هلو همان کلاس‌ استاد کرمی است که عزم بر ترکش گرفته است. انگشت‌هایش دور تند می‌روند لابلای ریش‌هایش و از دیدن آبی که از لب و دهان رضا برای رسیدن به کلاس راه افتاده، هوس می‌کند تک تک‌شان را بکند. با آخ بلندی که رضا می‌گوید معلوم می‌شود که ظرفیت کلاس پر است و تمام نقشه‌های هیزی‌اش بهم خورده است.

رنگ تردید مصطفی پررنگ‌تر می‌شود. اگر کلاس را حذف کند جایی برای جولان رضا در آنجا باز می‌شود. ماندن خودش هم در کلاس افتادن در چاله‌ای عظیم‌تر است. خیز برمی‌دارد و پنجره‌ی بالای مانیتور را باز می‌کند، اما هوایی رد و بدل نمی‌شود. صندلی را جلوتر می‌کشد و با صاف کردن پشتش، موس را به حرکت درمی‌آورد. کلاس استاد کرمی حذف و لوکیشن کلاسی که از دیگر کلاس‌ها دور می‌افتد، انتخاب می‌شود. هنوز عرق دستی که روی موس گذاشته بود خشک نشده که صدای ذوق رضا شنیده می‌شود: ای ول یکی کلاس هلو رو وا داد! مصطفی لبخندی به لب می‌زند و دستش را روی شانه‌ی رضا می‌گذارد: من بودم. رضا که لبخندش مثل قاچ هندوانه‌ای باز شده، بسته می‌شود: عه چرا مصطفی؟ جمع و جور کردن کلمات برای گفتن دلیلش سخت است اما لب باز می‌کند: «دیروز یه بابایی بهم خبر داد که یکی از دخترای کلاس رفته تو نخ من و.. خودت میدونی که چی میگم! نمی‌خواستم جلوی چشمش باشم شاید نخ منو از زندگیش بیرون کشید» رضا کلمه‌ای نمی‌گوید. مصطفی کوله‌اش را روی دوشش می‌اندازد و تسبیحش را می‌بیند که روی صندلی افتاده است. تسبیح را دور مچ دستش تاب می‌دهد و فعلا خداحافظی به رضا می‌گوید. وقتی در سایت را باز می‌کند، هوای خنکی روی صورتش بوران می‌کند.







پ.ن: این داستانی سفارشی بود که برای موسسه ای نوشتم! با موضوعیت امر به معروف و نهی از منکر. فلذا باید بگویم جای نشر دادن ندارد. برخلاف مطالب دیگر این وبلاگ :)




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۴ ، ۱۹:۰۰
احلام





                        



گفتم داداش محمد خیلی بدی، بابا با این پاش چجوری بره مشهد! خیلی دلش هوای حرم کرده، می دونی که دوست داره تو ببریش. همینطور که داشت جورابش را بالا می کشید گفت: آخه خواهر من یه چیزی میگیا، من فردا قراره برم، ان شالله برگشتم قول می دم همگی با هم میریم. بلند شد و جلوی آینه ایستاد،‌ دستی به موها کشید و راهی مسجد شد. هر تیری که میزدم به سنگ می خورد و عزمش برای رفتن ذره ای کمرنگ نمی شد. شب که همه خواب بودند دیدم که بابا رفته بالای سرش و زل زده به محمد. اولش ترسیدم که نکند اتفاقی افتاده. اما دیدم نه، بابای ساکت و آرام همیشگی فقط زل زده به محمدی که غرق خواب است. بابا از این رفتارها نداشت، شاید هم چون فردا عزم رفتن به سوریه را داشت فکری شده بود و می خواست محمد را بیشتر ببیند. فردا محمد از قرآن بوسه ای گرفت و حتی از آبی که برای ریختن در قدم های خداحافظی اش آماده کرده بودیم خورد و رفت. خوب می دیدم که مامان عمیق تر به هر جایی خیره می شود، تمام طعم های غذایش فرق کرده بود. بابا گاهی ازم می خواست ببرمش حرم بانو و من وقتی ویلچر را توی صحن می چرخاندم خوب می دیدم که اشک های دلتنگی اش را برای بانو آورده است. خیلی نگذشت که خبر محمد را آوردند. محمد لقب شهید مدافع حرم را گرفته بود و تک تک ما شده بودیم عضوی از خانواده ی شهید. مامان آرام و قرار نداشت و بابا تمام بی قراری اش را ریخته بود توی سکوت های طولانی مدتش. منتظر جسمی بودیم تا تمام فراق هایمان را روی کفنش خالی کنیم. خبری دیگر آوردند، محمد را اشتباهی برده بودند به مشهد. بابا بی تابی اش بیشتر شد. گفت باید من را هم ببرید مشهد می خواهم محمد را ببینم. و ما تا چشم باز کردیم همه در مشهد بودیم. آخرین بار بود که با محمد به زیارت امام رضا آمده می آمدیم. همه مان را کشانده بود مشهد و آخرین قولش را عملی می کرد. به قم برگشتیم و محمد روی دستان زائرها به دور حرم بانو طواف خورد و سلام برادری را به خواهرش رساند. محمد شهیدی بود که جسم غرق خون از دفاع حرم را به حرم آفتاب و خواهرش رسانده بود....




پ.ن: روایت بالا داستان است اما این واقعه رخ داده است. شهید محمد ابراهیمی از شهدای مدافع حرم است که پیکرشان اشتباهی به مشهد فرستاده می شود و بعد از متوجه شدن به محل زندگی اش یعنی قم برگردانده می شود.

 




+ سیاهه ای از من که در وبلاگ احتلال بالا رفت.



۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۰۰
احلام


قطرات آب از لابلای انگشتانم در می روند اما من هورتشان میکشم و حس میکنم ریه هایم پر از آب می شوند. پسربچه با تعجب به من که خم شده ام روی شیر سقاخانه نگاه میکتد و با دهانی باز لیوان یکبار مصرفی از جایش بیرون میکشد. امیدوارم من الگویی برای آداب زیارتش نباشم. به جنازه ای که توی صحن آورده اند نگاه می کنم اطرافیانش به تعداد انگشتان دست اند. حرکاتشان سریع است جای مرده بودم بهم برمیخورد. تا اذان بگویند باید خودم را توی صحن ها بین زائرها جا بدهم. از پیرمردها یاد بگیرم یا از بچه ها نمی دانم. پیرمردها آرام راه می روند، هر دری را بوسه باران می کنند. وسط صحن می ایستند و دست به آسمان می گیرند و بلند بلند دعا می کنند. بچه ها هم از این فرش به آن فرش می دوند، مهرها را هفت سنگ گونه می چینند و جمعشان جمع است. از جوان ها سر درنمیارم نگاه به نگاه فرق می کنند. توی صحن انقلاب روی مرکزی ترین فرش می نشینم. آفتاب گنبد را دور می زند  و نوک گنبد می ایستد. اذان های نیم ساعت قبل از افق خانه نشان می دهد که آفتاب همیشه از اینجا می تابد. می خواهم قبل از اذان چیزی طلب کنم. چشم هایم را روی صحن و گنبد می بندم. تصور اینکه در محضر آفتاب نوری طلب کنم تمسخرآمیز است. نفس میکشم و ریه هایم پر از نور می شوم. در محضر آفتاب نشسته ام.









پ.ن: این مطلب باید دیروز که به اصطلاح زادروزمان بود روی پرده می رفت، اما اینترنت با ما همپا نشد. اما خوب همین حالا فهمیدم امروز روز زیارتی حضرت شمس الشموس است. حکمتی بود...


+نبود عکس از قصور من است.


+همه چیز تویی تو...







۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۴ ، ۱۱:۵۸
احلام



آخرین آش نذری رسید به سیاه ترین آدم روی زمین، کشکش کم بود، نمک زدم.










پ.ن:داستان مینیمال بود.

همینی که هست :)






+ داستان دوست دارید؟





۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۳۸
احلام