خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

خیالِ تنیده

شاه نشین چشم من، تکیه گه خیال توست

یک بعدازظهر 2

يكشنبه, ۲ دی ۱۳۹۷، ۱۰:۴۷ ب.ظ


فاطمه خود را برای رفتن آماده می کند. من نیز به دنبالش روان می شوم. اما به گرد پایش هم نمیرسم. در را باز می کند. بوی او می وزد. فاطمه خضوع می کند گویی تمام عالم به پشت در آمده باشد. چشمان پیامبر روی مژه های بر روی هم رفته ی فاطمه است. و فاطمه هنوز شرم چشم در چشم شدن با پدر را دارد. پیامبر که پا به خانه می گذارد متوجه می شوم که تمام وجودش می لرزد. من و فاطمه به هم نگاه می کنیم. یعنی آیه ای جدید بر او نازل شده؟ پدر هر چقدر هم بلرزد باز هم قربان صدقه دخترش می شود و دختر گوی سبقت را از پدر هم می رباید. از فاطمه طلب ردایی می کند. وقتی خود را به آن می پیچد به گوشه ای خیره می ماند. فاطمه از او می پرسد که غذا را آماده کند. اما او جواب می دهد منتظر باش. دوباره در می زنند. باز هم این بار فاطمه زودتر از من میرسد. من چارقدم را تا زیر گوشم جا میدهم و رویم را می پوشانم. صدای علی می آید. وقتی وارد می شود یک جمله می گوید: بوی پدرت از خانه می آید. همیشه از این خاندان در عجبم، گویا جانشان به جان هم بند است. فاطمه در مقابل علی سراسر ناز است. طوری قدم برمی دارد که گویا برای اولین بار می خواهد دل علی را برباید. علی وارد اتاقی می شود که پیامبر در آن است. پیامبر آغوش باز می کند و او را در کنار خود زیر ردا نگه می دارد. به دنبال علی، حسن و پس از او حسین وارد می شود. فاطمه تمام محبتش را با کلماتش نثار فرزندانش می کند. من در گوشه ای نشسته و این آمد و شد عاشقانه را نظاره می کنم. اتاق مملو از نور شده. فاطمه که همه را به آغوش نبی کشانده حالا خود نیز به نزد پدر می رود. لحظه ای به دلم می افتد که من نیز به زیر عبای پیامبر بروم. از جایم نیم خیز می شوم. اما نبی دست خود را بالا می آورد و مرا از حرکت باز می دارد. با لبخند شیرینی می گوید تو در راه خیری همسرم. همین خبر برای من بزرگترین شادمانی است و می دانم که مرا در میان آن پنج گوهر جایی نیست. پیامبر دست به دعا برمی دارد. اهل بیت خود را دعا می کند. عطری عجیب در خانه می پیچد. تاب و توان از من گرفته می شود. بی اختیار اشک می ریزم. صحنه ی باشکوهی در مقابلم رقم خورده و من نظاره گر چیزی هستم که هر کسی به آن دست نیافته است. فاطمه و علی چشم بر هم گذاشته اند و حسنین خیره به پیامبر نگاه می کنند. بر دلم می افتد که اتاق را ترک کنم.

بر می خیزم و در اتاق خود به کنجی پناه می برم. زیر لب شکر می گویم و اشک میریزم. شکر می گویم که من دوستدار چنین خاندانی هستم. به ناگاه چشمم به شیشه ای می افتد که کنج طاقچه است. آن خاک. آیا روزی می رسد که خون در آن جاری شود؟؟؟









موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۱۰/۰۲
احلام

نظرات  (۳)

فوق العاده :)
کاش جسته گریخته مکالمه های حضرت مادر با حسنین و ...رو بیشتر نشون میدادی :)

پاسخ:
ممنون
دیگه نخواستم طولانیش کنم
هیجانش به همون مکالمات بود :) داشتم میخوندم هی خط به خط به خودم وعده میدادم الان خط بعدی مکالمات هست، ولی رسیدم تهش و مکالمه ای نبود...
پاسخ:
خوب یه پیشنهاد برات دارم :) تو هم بنویس و مکالمات هم توش بگنجون :)
نچ :|
من وقت نمی‌کنم بشینم پای سیستم مقالهمو بنویسم، اونوخ وقت برای نوشتن هر چیزی از کجا بیارم دلبندم.
پاسخ:
هه هه
تو چنین و من چنان..

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">